تبليغاتX
سفرنامه

سفرنامه

سفرنامه و گزارشات مربوطه

 

به مناسبت جشن پنجاه سالگي صعود ساگارماتا ( او رست)

 

خيلي وقت بود مي خواستم خاطرات تلخ و شيرين چند روزه نپال و شركت در جشن پنجاه سالگي او رست را كه از طرف دوستان به من محول شده بود بنويسم , ولي وقتي صحنه هاي محبت بي دريغ آن مردم را در طول جشن در ذهن مرور مي كردم نمي دانستم چه بايد نوشت و چگونه بايد روي كاغذ آورد اين همه نظم در برگزاري و مهمان نوازي اين مِلت را كه انگار با زهم در ارتفاع هستند و تعهد دارند تا شما را مدد برسانند براي صعود به بلنداي گيتي . تا اين شد كه ماند و از طرفي مصادف شد با صعود گاشربروم يك و نهايتاً پرواز آن دلداده" او راز عزيز  كه بعد از رفتن او وظيفه خود دانستم خاطرات شيرين چند روز اول و خاطرات تلخ برگشت از نپال را بنويسم تا هم يادي كنم از محمد او راز و بازم يادي كرده باشم از ديگر هم نوردان  عزيزم در فتح غرور آفرين او رست در سال 1377 كه در برنامه تلاشي مردانه را رقم زدند.

 

 امروز 6 سال و پنج روز از فتح بام دنيا (او رست) توسط ايراني ها مي گذرد يعني 30 ارديبهشت سال 1377 كه بعد از آن تاريخ اولين با رمي باشد كه ما چهار نفر جلال چشمه قصاباني, حميد رضا اولنج, محمد او راز, محمد حسن نجاريان با هم همسفريم چراكه بعد از صعود او رست زندگي آنچنان عرصه را بر حميد رضا اولنج تنگ كرد كه عليرغم عشق و علاقه اش به كوه او را از شركت در صعودها محروم ساخت, كه اين را مي شد وقتي به بدرقه بچه ها مي آمد از چشمانش درك كرد كه چه مبارزه اي سختي را آغاز كرده براي پرداخت قيمت فتح بام دنيا  .

 

بعد از چند بار به تعويق انداختن تاريخ پرواز آقايان, او راز  و بعد آسيابان و بختياري اعلام داشتند, در صورت شركت در مراسم مي بايد هر نفر مبلغ 700 هزار تومان  پرداخت كند, و ما كه آس و پاس بوديم از رفتن سر باز زده بقولي  عطايش را به لقايش بخشيديم و عاقبت با تماسهاي مكرري كه زحمتش به گر دن آقاي اولنج بود قرار شد از سوي فدراسيون فقط براي ما بليط تهيه كه در صورت عدم پرداخت از سوي سازمان مبلغ را تسويه كنيم با قرض و قو له از دوستان, اين شد كه 

 

  يكشنبه 4/ 3/82

  فرودگاه مهر آباد, آقاي آسيابان زحمت كشيده به بدرقه ما آمده و ما را به خوردن يك چاي ايراني دعوت , راهي مي كند. ساعت 30/5 صبح هواپيما روي آسمان تهران است و 30/2ساعت ديگر در فرودگاه  دبي به زمين مي نشيند, با رسيدن به ترانزيت  و چك بليط متوجه مي شويم تا ساعت 40/22 دقيقه شب بايد در ترانزيت بمانيم كه مدت طولاني است, جايي مناسب پيدا كرده چند ساعتي  چرت مي زده, با گرفتن  بن غذا به حساب شركت هواپيمايي امارات اير ثانيه شماري مي كنيم تا وعده غذايي سر برسد. در ساعت مقرر پرواز انجام شده به سوي  دهلي نو و از آنجا ساعتي بعد بسوي كاتماندو پروازي دلهره آور با هواپيمايي قراضه كه ما را نصف جان كرد تا بالاخره از بالا آن ديار آشنا ( كاتماند و) نمايان شد.

 

 نگران پرداخت مبلغ ويزا كه براي هر نفر 20 دلار مي باشد هستيم. ورودي ترانزيت به نماينده فدراسيون نپال بر مي خوريم با تابلويي در دست( 50 EVEREST  ) محمد جلو مي رود و ارتباط لازم را برقرار كرده, ما را از جمع جدا كرده ضمن خير مقدم با چك نام ما در ليست فاتحان  او رست پلان برنامه را به ما اعلام كرده و اينكه برنامه جشن از روز بعد اجرا مي گردد و امشب را بايد به حساب خودمان در هتل بگذرانيم كه باعث رنگ پريدگي ما شده بازم دست به دامان مسئول پذيرش كه ما را متوجه مي كند, امشب و هر روز اضافه كه در هتل بمانيم روزانه مبلغ يك سوم پرداخت خواهيم كرد يعني به پول ما هر نفر حدود 15000 تومان بدون ناهار و شام. با نهايت احترام ما را به قسمت چك گذرنامه برده پاسپورت هاي ما را  مهر مي كنند وارد كاتماند و مي شويم . با خودرويي اختصاصي بسوي هتل حركت مي كنيم. بازم شهر خاطره ها با همان تركيب بدون تغيير با مردمي ساده و بي آلايش و صد البته بدون توقع بعد از گذر از مسافتي نه چندان طولاني از جاده اي اختصاصي كه كنار آن را با پرچم هاي رنگي تزيين كرده اند تابلو "هتل حياط" پنج ستاره به چشم مي خورد  كه بي شباهت به معابد شهر نيست هتلي بسيار مجلل با عالي تر ين امكانات شامل استخر , سالن بدن سازي , سونا و... با تعداد550 اطاق, هتل با معماري تحسين بر انگيز. كار ثبت نام و صدور كارت شناسايي انجام گرفت و به هر نفر در ساكي  شكيل و زيبا يك پيراهن با آرم جشن و چند مجله كه جهت مراسم چاپ شده و در آن تعدادي مصاحبه و خبر با چاپ عالي به چشم مي خورد. و اما در بد و ورود به هتل نقره داغ شديم بطوري كه مهماندار هتل براي هر مسافر تازه از راه رسيده آب اناب يا چيزي شبيه آن مي آورد كه اين به مزاق ما خوش نيامد و سفارش آب سيب داديم كه سفارش همانا و مبلغ سنگيني حدود250.000 ريال پياده شدن همان كه با اعتراض به جاي دايي جلال همراه بود.

 

 با جابجاي در اطاق قرار شد براي تبديل دلار به روپيه به شهر و محل هميشگي "تا ميل"((TAMEL برويم. حين خروج از هتل نظاره گر مراسم عروسي سنتي به سبك هندي هستيم كه بسيار مجلل وبا تشريفات خاص برگزار مي گردد, تعداد زيادي نوازنده با هم مينوازند و آقا داماد منتظر عروس است صداي دلنشين موسيقي غوغا به پا كرده و لحظات شادي پديد آورده  شهر كاتماند و به استقبال جشن هواي ديگر پيدا كرده مردم با شادي به استقبال اين جشن تاريخي مي روند اكثر هتل هاي مجلل تقبل كرده اند در مراسم مشاركت كنند, ساعتي در شهر هستيم و بر مي گرديم كه آن را به شكل عجيبي نوراني كرده اند. شب را با غذاي وطني سر مي كنيم .

 

                

  سه شنبه 6/3/82

از اوايل صبح شو رو غوغا بر پا است, سرويس ها آماده حركت هستند خبرنگاران شبكه هاي بزرگ آلمان, بي بي سي, اسپرت نيوز و... ساعتي است كه كار خود را شروع كرده اند خودرو از ميان محلات فقير نشين به مركز شهر و استاديوم بزرگ نظامي رسيده بارها اينجا افرادي را در حال اسب سواري ديده ايم ولي حالا وضع فرق مي كند عده اي پلاكارد بدست گوشه ميدان جمع شده اند.  محمد داد مي زند   آنجا رو بگير مثل اينكه ميتينگ است" خودرو به محوطه مي پيچد و تازه متوجه مي شويم كه شلوغي مربوط به جشن او رست است تعداد زيادي دانش آموز دختر و پسر با لباسهاي زيبا ي آبي و دستمال يقه سفيد با پرچم هاي كاغذي كه روي آن آرم زيبايي كه براي جشن رست شده به چشم مي خورد, جمعيت افزوده مي شود دو كالسكه كه به طرز زيبايي تزيين شده اند آماده حركت هستند خودرويي تشريفاتي از راه مي رسد, خبرنگاران ماشين را احاطه مي كنند" آمد آن فاتح استوار, آن بزرگ مرد تاريخ كوهنوردي اِدموند هيلاري" پير,انوه تنسيگ, مسنر با همسرش و اولين شر پاي خانم با سه صعود او رست در كارنامه كه در حال تمرين براي صعود  k2 است  مي رسند, در پي اولين فاتح خانم كه ژاپني است. دسته موزيك پادشاهي جلو صف قرارگرفته شروع به نواختن مي كند و بعد دانش آموزان با نظم و در پي دسته موزيك معبد بزرگ شهر براي همراهي دو كالسكه حامل فاتحان بزرگ وارد خيابان اصلي شهر مي شود در اين بين هياهو و شادي مردم ديدني و صد البته ستودني است وارد شهر قديم كاتماندو كه بازار وسايل سنتي و عموماً مجسمه است مي شويم مغازه ها تعطيل  و مردم كنار خيابان گل هاي رنگي بر سر اين دو كالسكه مي ريزند و هيلاري در حالي كه دست تكان مي دهد با چشمان متفكر نگاه به طرفين دارد احساسات مردم اشك را جاري ساخته اين روز را به حافظه اي تاريخ مي سپارد, با رسيدن به زير پل هاي هوايي انبوه خبرنگاران و تصوير برداران از روي  پل مشغول به ثبـت وقايع هستـند من و محمد با دو دوربين تـصوير مي گيريم كه متاًسفانه دوربين ايشان كه از فدراسيون آورده وي زور چشمي اش خراب و همينطور  حسي فيلم مي گيرد, دسته موزيك آهنگهاي حماسي محلي و سنتي مي نوازد همان آهنگهاي كه چند سالي است با آن زندگي كرده ايم. وارد محوطه شهر قديم كه معبدي بزرگ در آن قرار دارد مي شويم جاي سوزن انداختن نيست كالسكه هيلاري و مسنر را كنار جايگاه هدايت مي كنند و ايشان فرود مي آيد, آرام و با متانت در ميان كف زدن و شادي مردم به جايگاه كه بسيار ساده و زيبا تزيين شده, هدايت مي شود مسئول معبد خطابه اي ايراد مي كند و ضمن خوش آمد گويي و يادآوري آن روز تاريخي هيلاري را جهت سخنراني دعوت مي كند, باز هم زيبا و ستودني به سخن در مي آيد آنچنان كه انگار همين ديروز او رست  صعود شد با آن شور و هياهو با مردمي قدرشناس, هيلاري هم كوتاه و شمرده از شر پاها و باربران و مردم فقير و مهربان با عشق و دلدادگي ياد مي كند و در پي مسنر و اولين فاتح خانم سخناني ايراد نمود سر آخر جوايزي به همراه نشان افتخار معبد بودا به هيلاري اهدا و نشان ملي بودا به سينه ديگر بزرگان نقش بست.

 براه مي افتيم از ميان معابد شهر قديم و بعد كوچه هاي باريك به سمت ديگر شهر در دو طرف كوچه مردم از طبقات بالا با شادماني دست تكان داده گل و كاغذهاي ريز شده رنگي پايين مي ريزند.

 همگي حيران اين مردم. از صبح بيش از چند بار بچه ها را نديده ايم, يك بار محمد در حالي كه بر افروخته بود گفت "آقاي نجاريان ما هم تنها فاتح او رست كشورمان هستيم ولي دريغ از يك شناخت حداقل!!", و در حالي كه آب دهان را قورت مي داد ادامه داد "راستي جاي تلويزيون ايران خالي نيست !؟ "و باز در حالي كه سر تكان مي داد دست بر كالسكه هيلاري دور شد, نمي دانم دنبال چه مي گشت؟! وارد خيابان شده به سمت هتل "آناپورنا" كه از هتل هاي مجلل شهر حركت مي كنيم, فقط فاتحان و خبرنگاران اجازه ورود دارند هيلاري و مسنر در حال مصاحبه هستند, در محوطه هتل از ميهمانان با شيريني و نوشابه پذيرايي مي گردد وبا اتمام مراسم به هتل حياط جهت ادامه جشن و صرف ناهار حركت مي كنيم, يك نفر از شركت تامسركو براي ما  پيغام مي آوردكه با فدراسيون تماس بگيريم, ما هم طي تماس برنامه دقيق جشن را به فدراسيون اعلام داشته بلكه بليط ما را كه برگشت آن تاييد نشده رديف كنند, چرا كه اول قرار بود جشن در منطقه بخارا اجرا گردد كه عوض شد, از فدراسيون اعلام گرديد, نظر به اينكه سال قبل شركت تامسركو مسابقه سنگ نوردي شر پاها را برگزار نموده, در نظر دارد مسابقه اي ديگر ترتيب دهد و ما را به عنوان طراح و مدير مسابقه انتخاب نموده از طرفي ما هم بي ميل نبوديم چراكه با گرفتن مبلغي به عنوان دستمزد مي توانستيم قدري مشكل مالي راحل كنيم .بار ديگر محمد را وادار مي كنيم بپرسد آيا واقعاً پول هتل مجاني است يا نه؟ و براي چند مين جواب همين است كه ميهمان پادشاه هستيم, از خير ادامه  برنامه گذشته به محل ديواره و برگزاري مسابقه مي رويم, پرده بزرگي با عكسي زيبايي از اورست كه با انگليسي نوشته شده 50 سال چشم را نوازش مي دهد همچنين پلاكاردهاي ديگر از شركت هاي مختلف, تعداد 64 نفر ثبت نام كرده اند كه از اين تعداد ده نفر خانم مي باشد, مسير فينال آقايان را با صرف چهار ساعت زمان و درجه5.11B طراحي كرده . جهت شركت در جشن مردم و او رست كه معابد بودا ترتيب داده اند به محل "تا ميل" مي رويم با عبور ا ز كنار گذر كاج پادشاهي وارد ميداني مي شويم كه بارها و بارها از آن گذر كرده ايم ولي امروز شور و حال ديگري برپا است, از فلكه به طرف" تا ميل" را بسته اند وبا رسيدن خودروهاي حامل صعود كنندگان او رست دو نفر كه لباسهاي رنگي راهبه هاي بودا به تن كرده اند به استقبال ما مي آيند تمام عرض خيابان مملو است از علاقمندان ديدار با فاتحان صفي طولاني از راهبه هاي بودايي ايستاده اند با آب مقدس خودشان به همراه ملا تي درست شده از گل  زرد و رنگ . ما را به وسط اين راهرو هدايت, پيشاني مان را رنگ مي زنند و ما را در حالي كه دو طرف صف  تا كمر به عنوان احترام خم شده اند به صندلي هاي كه رديفي در دو طرف راهرو براي فاتحان گذاشته اند هدايت مي كنند. آهنگهاي زيبايي به شكل هم نوايي اجرا مي گردد, راستش بغض گلويمان را مي فشارد, حيران هستيم, حيران اين همه محبت و احترام, اينجا ديگر مليت مطرح نيست, اينجا جشن دوستي ها برپا است و اينان اين ملت احترام مي گذارند به كساني كه با صعود قله مقدس كشورشان منبع خير بركت مي باشند, بعد از ساعتي كاروان فاتحان را راه مي اندازند بسوي محله اي تا ميل با كوچه پس كوچه هاي زيبا و پر خاطره براي هر علاقه مند با صداي موزيك هاي نپالي خصوصاً آهنگ معروف رسن پيري" ( شر پاها موقع عقد قرار داد با تيم ها مي خوانند) كه همه  اش شور است و عشق به طبيعت از اين محل در حالي كه غرق گل  شده ايم مي گذريم تا به جلو رستوراني مي رسيم كه عكس پنجه گرگ برآن نقش بسته فقط فاتحان را به داخل راهنمايي مي كنند, در دفتري اسامي را كنترل و در دفتري ديگر به زير تمبرهاي يادگاري از هيلاري, يا آپا شر پا (APA SHERPA ) و... امضا مي زنيم و سر آخر بسته اي به ما داده مي شود در طبقه بالا از ميهمانان پذيرايي و در جايي فيلم بازسازي شده اولين صعود او رست بروي تلويزيوني بزرگ نمايش داده مي شود چند ساعتي اينجا هستيم و نظاره مي كنيم فاتحاني را كه با شور و حرارت تجديد خاطره مي كنند با صرف شام زياد نمي مانيم و بر مي گرديم چون قرار است به محل ديواره برويم و كار طراحي را ادامه دهيم آخر شب تا ميل را تا به حال نديده بوديم ( چون در سالهايي كه با تيم جهت صعود مي آمديم بايد شب تا ساعت هشت به هتل بر مي گشتيم) در كوچه بساط رقص و آواز با حضور مردان و زنان كه در حال و هواي خود هستند برپا است دقايقي به تماشا مي ايستيم وبا خودرويي كه از قبل تدارك ديده شده به محل ديواره مي رويم ادامه طراحي با دو مسير ديگر با درجه هاي 5.11,5.10 براي آقايان و خانم ها طراحي مي گردد كه با اتمام آن و تست مربوطه ساعت از دو نيمه شب گذشته كه تن خسته خود را به هتل مي رسانيم.

 

7/4/82  چهارشنبه   

صبح زود در محل ديواره هستيم, ديشب بيش از يكي دو ساعت نخوابيديم و به اتفاق در اين نظريم كه اگر به خاطر رياست فدراسيون نبود اين كار را قبول نمي كرديم چرا كه امروز از ادامه جشن و سمينار محروم مانده ايم .

 

ساعت حوالي هشت صبح دومين دوره مسابقات سنگ نوردي شر پاهاي نپال با سخنان خسته كننده تعدادي از مسئولين كشوري وبا بريدن روبان قرمز توسط نوه اي هيلاري آغاز مي گردد. نفرات بعد از بازديد مسير به قرنطينه رفته نيم ساعت بعد اولين نفر آقايان وارد مي شود و در پي نفرات ديگر, سطح كاري نفرات نسبت به سال قبل تغيير زيادي نكرده و به سختي كار مي كنند, بعد از مرحله اول مردان , خانم ها كه عموماً ريز نقش هستند وارد ميدان مي شوند وبا صعود آنها با صرف ناهار مختصري ادامه مسابقه را پي مي گيريم در فينال آقايان تعدادي از گيره هاي كوچك را حذف كرده بلكه بتوانند راحت تر صعودكنند و نهايتاً كار دو نفر از مردان به سوپر فينال كشيده مي شود و مسابقه خانم ها هم با دو دور تمام مي شود. مراسم اختتاميه با حضور مقامات عالي رتبه برگزار به نفرات اول تا سوم كاپ و دلار هديه گرديد. به هتل رفته جهت شركت در ادامه جشن آماده مي شويم, با سرويس هاي مربوط راهي محل برگزاري جشن در سفارت انگليس مي شويم. سالني مجلل و زيبا كه نمايشگاهي از عكس هاي اولين صعود او رست برپا شده كه حال و هواي خاصي به سالن داده و محلي براي ديدار صميمانه فاتحان, در سالني ديگر تعداد زيادي كامپيوتر نصب گرديده كه مي توان با استفاده از آن با سايت هاي مختلف كوهنوردي و اسناد صعود هيلاري آشنا شد. بعد از پذيرايي مختصري وارد باغ سفارت مي شويم كه با چراغ هاي رنگي تزيين شده اند و شبكه هاي خبري چون  CNN و... در حال پخش مستقيم مراسم هستند با مسنر و هيلاري  مصاحبه مي كنند و بعد با نوه تنسينگ كه به زبان انگليسي بسيار مسلط است. مراسم شام بطور سر پايي اجرا مي گردد و گارسون ها با سيني هاي خوراكي مي چرخند وهر كس در گوشه اي مشغول تجديد خاطره است وتا پاسي از شب ادامه دارد و با پايان يافتن مراسم به هتل برگشته به علت خستگي زياد بزودي به خواب مي رويم .

 

8/4/82  پنجشنبه

در هواي خنك صبحگاهي در اطراف هتل قدري ورزش كرده به سراغ استخر مي روم متوجه مي شوم طبقه زيرين هتل داراي سالن بزرگ بدن سازي است با مجهزترين وسايل كه هزينه اي از مسافرين هتل دريافت نمي كند و افسوس كه در اين چند روزه تمرين را از دست داده ايم, بعد از اين تلاش و تقلا صبحانه واقعاً مي چسبد. امروز مراسم در هتل" ياك  اَن يتي با حضور پادشاه برگزار مي شود. بدون هيچ مراقبتي وارد سالن تشريفات هتل با صندلي هاي مجلل كه بي شباهت به
 كاخ هاي ما نيست مي شويم, روي  سن ماكت بزرگي از او رست درست شده كه جلوه زيبايي به سالن داده طبق زمان بندي دقيق پسر پادشاه با همسرش وارد سالن شده در ميان تشويق حضار در جايگاه مخصوص قرار مي گيرد, در كنار او اولين زن فاتح, اولين مرد سرعتي, اولين ركورد دار 10بار صعود, اولين زن شر پا كه سه بار صعود كرده مسنر و هيلاري قرار مي گيرد مراسم با گزارشي توسط وزير توريست نپال آغاز و بيوگرافي صعود او رست خوانده شد, در پي كلنگ صعود قله را پادشاه بروي ماكت كه از قبل آماده شده قرار مي دهد, در اطاقي ديگر پادشاه و همسرش با فاتحان ملاقات كرده از برخورد مردم نپال مي پرسد و نام كشور هر شخص صعود كننده را با نهايت احترام, صبر و شكيبايي كه  بهت و حيرت  حضار را همراه دارد ورود فاتحان با دوربين در اين اطاق ممنوع است و فقط گويا شبكه اي از آلمان با دوربين هاي آنچناني اين كار را عهده دار است بعد از مراسم  پذيرايي مفصلي صورت مي گيرد و بلافاصله با سرويس هاي مرتب ما را به محل وزارت توريست هدايت مي كنند, ساختماني بسيار مجلل و زيبا كه با پرچم هاي رنگي تزيين شده و دور تمام فضاي سبز پرچم هاي كاغذي كوچك مراسم به فاصله كم از هم چيده شده, تن به باد داده اند و جلوه زيبايي همراه موسيقي نپالي به محيط بخشيده كه با نظم تمام در حال اجرا است وبا داشتن نماي جالب كادر مناسبي را تشكيل داده براي تصوير برداران ساعتي بعد وارد سالن اجتماعات مي شويم كه اين هم گفتن ندارد از آن سالنهاي ديدني و حيرت انگيز, مراسم را گوينده اي مسلط و زيبا كه گويا از شبكه هاي جهاني دعوت گرديده شروع مي كند بطوري كه به مجرد آغاز مراسم همه ميخكوب صداي اين خانم مي گردند در اين مراسم پادشاه با همسر خود حضور دارد بروي  سن چند نفري سخنراني مي كنند كه در اين بين رينهولد مسنر آنقدر حرف ميزند كه حوصله  حضار سر مي رود در ادامه مراسم گوينده لحضه اي برنامه را متوقف مي كند وبا لحني زيبا و شمرده اعلام مي كند جاي يك نفر اينجا خالي است و جمعيت كه اين طرف آن طرف سر مي گردانند و باز او كه به با طنين محكم "پيتر هابلر" و او دوان, دوان از آخر سالن جلو مي آيد همگي او را بشدت تشويق مي كنند, در حالي كه خبرنگاران راه او را بروي  سن بسته اند او آرام بر مي گردد و با حالت معذرت خواهي رو به جمعيت چيزهاي به لب آورد و با خيزي سريع خود را به بالا پرت كرد, و باز اين بار انفجار جمعيت, يكر است به سراغ هيلاري مي رود وبا احترامي خاص با او برخورد كرد و بعد ديگران و چون به مسنر رسيد مكثي كرد انگار چيزي را مرور مي كرد و يا...گذشت او را به سمت تريبون هدايت كردند و چقدر دوست داشتني به سخن درآمد كوتاه از مردم نپال تشكر كرد و از لطف آنها به خاطر همراهي در صعود سپاس گذاري و قدرداني نمود و در ميان كف زدن شديد برجايش نشست, حالا "آقاي آپا شر پا "اين مرد سرعتي را به پشت تريبون مي آورند از روي نوشته به سختي مي خواند مكث مي كند و ادامه مي دهد و درحالي كه غرق خواندن است با رسيدن به مطلبي نا خدا گاه بشدت خنده اش مي گيرد, كه خنده مخاطبين را همراه دارد و او كه گويا فرصت را غنيمت شمرده از فرصت استفاده كرده تريبون را  ترك و متواري مي شود, دگر باره نشان افتخار كشور به هيلاري و ديگران اهدا مي گردد و در پي به ترتيب اسامي صعود كنندگان خوانده مي شود, روسيه گشايش مسير جديد, كريس بانتيگون و ياران و بعد نوبت مسير فراموش شده چيني ها و اهدا نشان بر سينه آنها, بعد نوبت به صعود كنندگان مي رسد كه با اعلام از سوي مجري به روي سن ميروند و نشان نقره اي دريافت مي دارند.

 

 وقتي نام ايران در سالن طنين انداز مي شود احساسي مي شويم عليرغم شادي دلمان مي گير دكه ايكاش در كشور ما هم اينقدر براي ورزش كوهنوردي ارزش قائل بودند, چهار نشان به نام مردم ايران زمين و افتخاري جهاني. با اتمام مراسم به بيرون و پشت سالن مي رويم به وجد آمده ايم از اين برنامه چند روزه, در محوطه اي باز چادر مانندي برپا و جلو هر كدام نام كشور روي تابلويي نصب گرديده  ساعتي بعد پسر پادشاه با همسر وارد مي شود و جلو او تعدادي دختر كوچك با لباسهاي محلي گل به دست خوش آمد مي گويند, محل خبرنگاران را از صعود كنندگان جدا كرده اند پادشاه به جلوي صعود كنندگان مي آيد وبا آنها دست داده تشكر مي كند اين مراسم اختتاميه جشن به حساب مي آيد. موسيقي محلي كه تحت تائير آهنگ هاي اروپايي قرار گرفته مي نوازد, با صرف شام بساط رقص و آواز برپا است و دختري امريكايي پادشاه و همسرش را هم به ميدان مي كشاند, تا آخرين دقايق اين روزها به شادي به خاطره ها سپرده شود. بازم محمد او راز درحالي كه به سمت هيلاري نگاه مي كند به سخن در مي آيد

 

. "مي خوام  برم به هيلاري به  گم هِي آقاي  محترم شما كه تا جشن  صدمين سال اورست زنده نيستي ولي من قول مي دم بيايم و به ياد تو مشروب كه نمي خورم ولي يك ليوان نوشابه سر بِكشم

 

.اينجا با يك نفر آذربايجاني كه دانشجو وبا هزينه شخصي به جشن آمده آشنا شديم محمد با او بخوبي با زبان تركي ارتباط گرفت  ايشان كه علاقمند بود به ايران بيايد. "پيترهابلر"با دختر و پسر بچه اي  امريكايي گرم صحبت است و وقتي بچه ها كتاب صعود اورست ايران را به او مي دهند تا امضا كند به نيكي از ايران و ملت ما ياد مي كند و ذهنش مي رود به سال 1345 اگر اشتباه نكنم, از علم كوه, بيستون به شادي ياد مي كند. در طول جشن كتابهاي ما را هيلاري , مسنر و... امضا كردند. حوالي ساعت دوازده نيمه شب مراسم تقريباً تمام مي شود و دايي جلال تَلنگُر مي زند كه برويم اينها دلشان خوش است ما چي ؟ يايد برويم اين هم روزگاري بود و گذشت, با رسيدن به هتل نگران وضعيت بليط خود هستيم. روز بعد كه جمعه است فدراسيون تعطيل و ناچاراً به رياست فدراسيون زنگ مي زنيم بلكه بليط ما از بلاتكليفي بيرون بياييد كه ايشان قول مساعد مي دهد روز بعد كار ما را درست كند به آقاي بختياري هم زنگ مي زنيم و متذكر مي شويم فردا يكشنبه در نپال روز تعطيل است كه ايشان كار ما را به علي (از كاركنان شركت تامسركو) حواله مي دهد به سراغ ايشان رفته به اتفاق به دفتر هواپيمايي امارات مي رويم كه آنها آب پاكي را به دست ما مي ريزند و مي گويند اين بليط از نوع درجه چندم است و تا حداقل دو هفته ديگر جا نداريم كه دود از سر ما بلند مي شود وبا اصرار ما و علي قول همكاري داد كه روز دوشنبه يعني سه روز ديگر كاري بكند دست از پا دراز تر به هتل بر مي گردم,  وضع مالي زياد خوبي نداريم و از اين رو خوف اين داريم نكند با اتمام مراسم, هتل مبلغ زيادي از ما طلب كند كه بازم محمد را واسطه مي كنيم تا بپرسد تا چه وقت مي توانيم از تخفيف ويژه استفاده كنيم كه اعلام مي شود مشكلي نيست تا چند روز آينده مانعي ندارد. روز دوشنبه از شركت تامسركو به سراغمان مي آيند و ما را جهت شركت در مراسمي كه شركت ترتيب داده مي برند مراسم جهت تقدير از جوان تر ين فاتح او رست است كه يك سال ناموفق بوده و چند انگشت خود را بر سر صعود مي گذارد ولي سال بعد موفق به صعود مي شود, شركتي اروپايي فيلمي زيبا از صعود به شكل نيمه مستند ساخته كه در سالن به نمايش در مي آيد. بعد از اجراي مراسم با علي به سراغ بليط مي رويم كه منفي است و اعلام مي گردد بليط را بايد از تهران كنسل و بليط جديد صادر گردد در غير اين صورت ما كاري نمي توانيم بكنيم مگر بليط جديد خريداري كنيد كه اين هم براي ما گران تمام مي شود, به شركت تامسركو بر مي گرديم شايد حق الزحمه مسابقه را بگيريم كه موفق نمي شويم , به هتل بر مي گرديم از غذاهايي كه از ايران آورده ايم مصرف مي كنيم و هر بار مهمان يك اطاق هستيم و اين بار كه مهمان دايي جلال هستيم متوجه مي شويم نان ها كپك زده كه گويا براي صعود او رست بانوان خريداري شده بوده و از آن زمان نگهداري و عاقبت به ما رسيده, هر نفر مبلغي را نزد محمد امانت گذاشته كه نكند پولمان تمام و به مشكل بخوريم . شب ميهمان تامسركو هستيم كه جشني ترتيب داده با صرف شام اميد آن مي رود پولي به ما داده شود كه بعد فكر كرديم چون شركت با فدراسيون ايران حساب كتاب دارد روي خوشي ندارد مطرح كنيم , بالاخره مجبوريم از خير بليط قبلي گذشته بليط جديد خريداري كنيم براي روز دوشنبه با رو يال نپال به مقصد دبي كه صبح روز حركت اعلام شد پرواز كنسل گرديد و تا دوباره كار ما رديف شود به حساب رو يال نپال در هتل مي مانيم چون قصد داشتيم هتل را عوض كنيم و به جاي ارزان تري در تا ميل برويم كه هتل مناسبي پيدا نكرديم و اين بليط به داد ما رسيد تلاش ما و تلفن هاي پياپي به تهران براي پرواز با شركتي ديگر بي نتيجه ماند و هر روز صبح با بدن سازي و استخر خود را مشغول مي كنيم كه بقول بچه ها پز عالي جيب خالي!! عموماً سعي مي كنيم از هتل بيرون نرويم چون كفگير به ته ديگ خورد و پولي در بساط نداريم از طرفي تمام شهر را زير پا گذاشته ايم پس دل خوش مي كنيم به شعر و شاعري و فال تا روز جمعه معطل مي شويم

 

يا رب نظري بر من سرگردان كن    لطفي به من دلشـــده ي حيران كن

بـــا من مكن آنچه ســـزاي آنم    آنچه از كرم و لطف تو زيـبد آن كن

و بالاخره بعد از يك هفته معطلي شب ساعت 9 محل فرودگاه هستيم كه اول قرار بود ساعت ده شب پرواز كنيم كه تازه نيمه شب وارد ترانزيت مي شويم و مشكل اضافه بار را او راز در مقابل ديدگان عده اي توريست كه قدري هم با آنها
 شكرآبمان قاطي شده چون گويا قدري بار ما به آنها اصابت كرده, با پيشنهاد پرداخت 60 دلار به مامور سالن ايشان موضوع را با مسئول گِيت پرواز در ميان گذاشته
و با ايما و اشاره متوجه شديم كار رديف شده اعلام مي شود, قدري عقب برويد و منتظر باشيد, از ورودي ديگري داخل مي شويم, در حين تحويل بار اشاره مي شود كه پول را در بالا از شما مي گيريم, راه افتاديم به طرف طبقه بالا كه ديديم پيرمرد دوان, دوان مي رسد و طلب پول مي كند و من كه پول را در دست دارم سر در نمي آورم وپول را به او مي دهم و اما پرواز كه به ساعت چهار صبح منتقل مي شود در سالن انتظار به چرت زدن مشغول هستيم كه تعدادي از كادر پرواز و همان مسئول بار به طرف ما آمدند و ما راستش اول ترسيديم ولي وقتي قيافه خندان آنها را ديديم راحت شديم بليط ها را خواستند كه داديم و ايشان در حالي كه كلمه شما لارژ و از اين جور حرفها را مي زد  مهر فرست كِلاس را به بليط زد وبا تشكر راهي شدند هواپيما مي رسد و ما اميدواريم كه اين پرواز به خير بگذرد.  پرواز ما مستقيم به دبي مي باشد كه چهار ساعتي به طول مي انجامد و از آنجا ساعتي ديگر به طرف تهران حركت كرديم وبا رسيدن به فرودگاه مهر آباد پولهاي خود را تقسيم مي كنيم  تا مشكلي مالي براي كسي پيش نيايد. بدين ترتيب هر كس به شهر و ديار خود رفت تا پاياني باشد بر اين چند روز متفاوت .لازم به ذكر است از برنامه حدود هشت ساعت فيلم دي وي به همراه تعدادي عكس برداشت گرديده كه به خاطره سپرده شد همچنين لازم است اعلام دارم مخارج عمده ما از سوي فدراسيون در اسفند ماه جاري پرداخت گرديد. لازم به توضيح است در بهمن ماه سال جاري به هر نفر از بچه ها مبلغ يك ميليون تومان از سوي فدراسيون پرداخت گرديد.

 

حسن نجاريان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8:45  توسط حسن نجاریان  | 

 اردوي  هيات كوهنوردي كارگران كشور

 

 

عكس و گزارش حسن نجاريان 

توچال قله اي نام آشنا معروف به بام تهران كه عليرغم ارتفاع نه چندان بلند و زير 4000 متر، به دليل دسترسي آسان از  شهر يكي از پر تلفات ترين قله ها در كشور به حساب مي آيد، كه متأسفانه همه ساله جان عده ي  از كوهنوردان آماتور و بعضأ نيمه حرفه اي كشور ما را مي ستاند.

يكي  از عوامل عدم كنترل اين قله از سوي نيروهاي امدادي را مي توان گستردگي خط الراس كه از  گردنه قوچك حد فاصل مسير تهران رودبار قصران(فشم) تا دره "پهن حصار" كشيده شده نام برد كه وجود مسير هاي متعدد صعود و قسمتي صخره اي باعث اين تلفات مي گردد. ديگر اينكه هنوز به طور مشخص ما نيروهايي كه مختص امداد كوهستان باشند نداريم در صورتي كه با توجه به اين همه علاقمند و مشتاق كوه مي بايد تيمي ورزيده فقط به اين كار گمارده شود البته نه في سبيل الله و بايد امكانات كامل در اختيار اين گروه ها قرار بگيرد.

   اما قله توچال كه از دير باز پيوسته مورد احترام خاص و عام قرار گرفته، گذشته از زيبايي كه به تهران داده (البته اگر دود ودم بگذارد) و بام اين شهر محسوب مي گردد. اين حقي است كه به گردن كوهنورداني كه با گام گذاشتن در راه اين قله بسيار چيزها آموخته، چه روزها كه براحتي بر آن صعود كرده در كنار جان پناه دقايقي به قلل زيباي اطراف چشم  دوخته و به همان آرامش و عشق ديرينه ي سازندگان بناي تاريخي آن بالا كه مردانه عليرغم كمبود امكانات در آن سالهاي سخت احداث گرديد مي رسيد.  و يا چه زمان هايي كه هر چه تلاش و تقلا مي كني، ميله ها و گام هاي كوتاه را مي شماري بلكه يك متري جلو بروي ولي او اين قله سركش كه مدام بادهاي دشت تهران بر فرقش تازيانه مي زند، راه نمي دهد كه نمي دهد و عليرغم آمدن امكانات مدرن تا چند قدمي آن (تله كابين) با همه ي مشكلات زيست محيطي كه گريبانگير منطقه نموده،  هنوز توچال هماني است كه سالها قبل بود. همچنان پر خاطره و دل انگيز.

     وقتي حرف اردو، آزمون و انتخاب به ميان مي آيد، هر چقدر از اين منطقه شناخت و به چم و خمش آشنا باشي  باز ته دلت مي لرزد كه آيا خواهيم توانست ؟!!

مي شود گفت اين دغدغه اي همه ي  نفرات شركت كننده در آزمون است كه ما يعني اعضاي  "هيات كوهنوردي كارگران استان زنجان" نيز از اين قائده مسثنا نيستيم جهت آزموني بزرگ و يا شايد صعودي تاريخي و برون مرزي به نام كارگران كشور.

 به كجا؟

راستش من هم بدرستي نمي دانم.

فقط به قول دوستي كه مي گفت يكي، دوستي "يا علي گفت" و ما هم از پي اش، حال بشود، يا نشود، ما چيزي را از دست نمي دهيم جز اينكه در اين  راه  تعدادي دوست تازه مي يابيم و شاديم اگر هم شد كه كاري است كارستان.

كه قرار است در اين راستا  حداقل سه اردوي تخصصي برگزار گردد كه اين به جز اردوها، تمرينات مستمر هيات هاي كارگري استان ها (گزارش ارائه مي دهند) و صعود برون مرزي 86 (نپال) است كه حاصل آن تلاش ها  كسب شناخت نسبتأ خوبي است از پتانسيل كارگري موجود در سطح كشور كه اميد بتوان به سر منزل مقصود رساند.

صبح سردی است كه با این مشكل بنزين و اطوار آمدن آژانس ها رسیدن به راه آهن  خود معظلي به حساب مي آيد. سه نفری به سوی تهران  حرکت می کنیم، و متأسفیم که دو نفر دیگر نتوانستند همراه ما شوند. با رسیدن به تهران راهی شمال شهر می شویم، به سوی دره "دركه" كه از دره هاي  زیبای دامنه توچال به حساب مي آيد، که وجود رودخانه پر آب که از دامنه ی قله بلند " شاه نشین 3950 متري" سرچشمه می گیرد نقش عمده ای در سبزی  این دره ایفاد می کند که حاصل کار فضایی دنج و پر درخت است که همه روزه مشتاقان زیادی را به سوی خود می کشاند.

برای رسیدن به این محل  با رسيدن به سر پل تجریش وسیله نقلیه مهیا می باشد. ساعت 14.15 با  رسيدن هفده نفر از شهر های تهران، کرج، قزوین، زنجان، سنندج، خراسان جنوبي، مرکزی یکی دیگر  از اردوهای کارگری آغاز می گردد. اعضای شرکت کننده بر عکس دفعات قبل که بیشتر افراد مسن بودند این بار بیشتر جوان و قبراق تر می نمایند،که جای خوشحالی دارد با توجه به هدفي كه هيات كارگران كشور پیش رو دارد.

از میان محل و کوچه باغ هاي قدیمی درکه حركت مي كنيم  و مي شود گفت  هنوز آن طور که باید و شاید اين كوچه باغها دست خوش تغییرات نشده است. دقايقي بعد  به قهوخانه های بین راهی که در این چند ساله بدون حساب و کتاب سبز شده اند مي رسيم،  برودت چند روزه باعث گرديده در اطراف  و هر جا كه ذره آبي سرازير است، قندیل های بلندي به زیبای این دره بیفزاید، پس از نیم ساعتی راه پیمایی به دو راهی می رسیم که مسیر سمت چپ به دره ای بکر به نام "جنگل کارا" و  در بالا دست  با رسيدن به  گردنه به "دره امام زاده" می رسد،  در سمت راست گردنه قله ای سیاه رنگ و بكر به چشم مي خورد كه نام " سیاه سنگ" بر خود دارد. دره کارا در تابستان طبیعتی منحصر به فرد دارد با درختان پر پشت گیلاس و چنارهاي سر به فلك كشيده که وجود چند چشمه پر آب و صخره های مسير باعث شده در این فصل آبشارهای یخی زیبایی در دره ايجاد گردد.

مسیر حركت ما به سمت شمال و خلاف جهت رودخانه مي باشد كه با شيب كم به جلو مي رود، تا با چند بار رد شدن از پل های روی رودخانه به کافه " ازغال چال" برسیم که قدمت بیشتری نسبت به ديگر رستوران ها دارد.

 وجود سنگ های بلند و کوتاه مسير  تداعي خاطرات سالها پيش را برايم دارد، آن موقع که در این منطقه کار مي كردم، و نظر به عضويت در گروه شكوه تهران باعث شده بود در اوقات فراغت به روي سنگهاي منطقه كار سنگنوردي انجام دهيم كه مي شود گفت آن سالها و فعاليت گسترده سنگنوردي  نقش عمده ای در رشد کوهنوردیم ایفاد نمود، و از خاطرات آن سالها بايد گفت" روزی که اولین سنگ چند متری را بصورت آزاد (فري سلو)صعود کردم، سرپرست گروه جناب " آقاي نامور" بالای سنگ منتظرم بود که با صعود من و احساسی شدن ایشان جمله ای گفت که سالها اين كلام با من آمد و راه گشاي مسير سخت زندگيم قرار گرفت (" پسرتو راه درازی پیش  رو داری سعی کن خوب تمرين و فكر كني و وقتي اين گونه بودي هرگز به خودت شك وترديد راه  نده و با جسارت كار كن مي دوني چرا ، آخه امروز قدری نگران صعود کردی. دیگر این گونه نباش).

 

 

 

 

سرماي منطقه باعث يخ زدگي مسير شده بطوري كه عبور آماتور ها را بدون يخ شكن غير ممكن مي سازد. با طي حدود سه ساعت به پناهگاه پلنگ چال در ارتفاع 2550 متري مي رسيم. اين محل داراي امكانات خوابگاه، غذاخوري، رستوران، ارتباط مخابراتي و پايگاه امداد مي باشد كه مسئوليت امداد با هيات كوهنوردي تهران و پناهگاه زير نظر كميته پناهگاه هاي فدراسيون كوهنوردي اداره مي شود.

نوشيدن چاي داغ و در اين فاصله پر كردن فرم پذيرش دوستان ما را آماده مي كند براي حركت بعدي و  دل كندن از امكانات مناسب اين محل. شيبي تند و برفي  را به آرامي بالا مي كشيم و هر چند دقيقه يكي از بچه ها جلو مي رود تا تست گام برداري از او اخذ گردد، كه شامل استقرار نفر در شيب، شكل گام برداري، هماهنگي گام ها با نفرات، انتخاب مسير، هماهنگي سرعت تيم، استفاده از ابزار و...

 ساعتي بالاتر از پناهگاه روي يالي مناسب 7 تخته چادر بر پا مي گردد به منظور اسكاني چند ساعته كه اينجا نيز تست برقراري كمپ از نفرات به عمل مي آيد، كه در اين سرماي شبانگاهي كار دشوار و بعضأ طاقت فرساي است.

پس از بر پايي كمپ جلسه اي با حضور مربيان دوره برگزار و موارد تست هماهنگي مي گردد ودر خصوص حركت فردا  اعلام شد با شنيدن صداي سوت  يك ربع بعد حركت خواهيم كرد.

اما در خصوص چادر ما كه پر رفت و آمد ترين چادر بود، بطوري كه تا نيمه شب دوست گرامي فر... بيش از ده بار بيرون رفت كه با هر رفت و برگشت انگار زلزله رودبار تكرار مي گردد. فقط شانس ما را ياري كرد كه ديرك چادر سالم ماند و حاصل كار بي خوابي ما بود.

ساعت 45/2 در سرمايي تن سوز  بيدار مي شويم و صداي سوت كامبيز چونان پتكي بر فرق بچه ها مي كوبد و بزودي غوغا بر پا مي شود فقط رحيمي است كه زيركانه بيدار و در تلاش  آماده شدن است، اين مورد برپايي هم يكي ديگر از آزمون هاي دشوار برنامه به حساب مي آيد كه جزو كارهاي سخت با امتياز ويژه مي باشد كه نفرات به سختي از اين آزمون  موفق بيرون مي آيند. 

 

 

 

حال مانده حركت آن هم نه از مسير نرمال بلكه از مسيري سنگي و پر برف كه نفر بايد در اين سرما و تاريكي زير نور ماه كه با ناز پرتو افشاني مي كند، جلو برود، مسير درست با در نظر گرفتن شرايط ديگران بيابد، افراد را كنترل كند و برف بكوبد.

     صدا از كسي بيرون نمي آيد به جز نفرات به جا مانده از كاروان كه تلاش دارند خود را برسانند و گوشه اي پنهان شوند. شيبي تند با صرف زمان دو ساعت ما را به بالاي ايستگاه پنج  تله كابين توچال مي رساند. دو نفر از دوستان از ادامه راه با ما منصرف شده به ايستگاه باز مي گردند.

 

 

 تن به شيب مي دهيم هوا گرگ و ميش است، در سر انگشتان پا احساس سرما مي كنيم كه با بازي با آنها دردي خوش آيند به سراغ پاها مي آيد، رسيدن صبح سپيد بر فرق تهران دود گرفته و در خواب مناظر زيبايي پديد آورده كه فقط يكي دو نفر كه دوربين خود را حفظ كرده و يخ نزده اند قادر به ثبت اين لحظه طلايي  هستند و ديگران در حسرت ثبت اين دقايق جان بخش.

 

 

وجود كوله بارهاي سنگين باعث شده حركتمان كند شود و با زمان بيشتري صعود كنيم تله كابين هِلك و هِلك كنان اسكي بازان  را به ايستگاه بالايي( 7 ) مي برد تا يك روز سرد را تا عصر اسكي كنند كه حدودأ براي هر نفر سي هزار تومان هزينه دارد سپري كنند0

    با رسيدن به ايستگاه 7 تله كابين از كنار ديوار كه رد مي شوي تلنبار زباله حالت را دگرگون مي سازد، بيش به حال آنها كه اين همه هزينه مي كنند بدون اينكه فرهنگ اين را داشته باشند كه دارند چه به روز اين محيط مي آورند اي واي بر ما. 

 

 

با  قدري استراحت آخرين شيب را هم بالا مي كشيم و حوالي ساعت ده به توچال مي رسيم، با دو جان پناه فلزي و سنگي كه يادگار به جا مانده از سال 43  مي باشد كه با همت گروه هاي كارگري ساخته شده و هر بار براي كارگراني كه قدم بر اين بلندا مي گذارند به نوعي آرامش و تجديد خاطره به همراه دارد انگار به خانه  خود رسيدن .

به ياد و نام روح بلند از دست رفتگان كوهستان خصوصأ دوستان از دست رفته چند سال اخير زنده يادان مقبل هنر پژو (بوكان)كه امروز مصادف است با چهلمين روز پروازش و ابوالفضل زماني (زنجان)كه بهمن ايگل او را به كام خود كشيد و پيش كسوت محمد پور (تهران)درود مي فرستيم.

تعدادي عكس به يادگار گرفته شده بدين ترتيب به پايان اردوي فشرده از سري برنامه هاي هيات كوهنوردي كارگران كشور  مي رسيم. در  پايان برنامه توضيحاتي در خصوص برنامه هاي آتي، نحو تمرينات، تغذيه و لوازم مناسب تذكر داده مي شود.

 

 

نفرات اعزامي از زنجان

1-      حسن نجاريان

2-      مهدي سلطاني

3-      هادي سلطاني

         هيات كوهنوردي كارگران استان زنجان  

        دي 1386                        

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:4  توسط حسن نجاریان  | 

 

 

تاریخ اجرای برنامه : حرکت از تهران ساعت 11 شب 10/7/86 بازگشت  2 بعدازظهر13/7/86

 

نام مسئولین برگزار کننده : آقایان عباس وحسن نجاریان

 

 تیم هایی از شهر های تهران، اراک، بندرعباس، نقده، زنجان، نهاوند و مهاباد 

تعداد شرکت کنندگان : 58 نفر

 

عنوان برنامه : بزرگداشت خاطره ی زنده یاد " معصومه نجاریان "

 

گزارشگر : منصوره فرداد ( سلیمانی )

 

  

قرار ما ساعت 11 شب فلکه ی اول تهران پارس با چند تن ازکوهنوردان ساکن شرق تهران بود افرادی که برای اولین بار ملاقات می کردم . تنها آشنا یی ام با افراد خانواده وآقای عباس نجاریان وخانمشان بود که آنها را یک بار در روز جهانی خانواده ملاقات کرده بودم.

بعد از حدود 27 سا ل دوباره تصمیم گرفته ام که در یک برنامه ی کوهنوردی سه روزه شرکت نمایم. شور و هیجانی عجیبی دارم نمی دانم آیا پس از این همه سال قادر خواهم بود با گروه همراه شوم یا نه؟ در این سال هایی که گذشته کم و بیش ورزش را در برنامه هایم داشته ام ( ایروبیک ،شنا ، پیاده روی وبرنامه های نصفه روزه ی کوهنوردی)فکر در باره ی رفتن به برنامه ی سه روزه وپا گذاشتن در مسیر های نا آشنا، همراه با افرادی که شناختی از آنها وسوابق ورزشکاریشان ندارم، نوعی شور واضطراب در دلم افکنده است. همسر وفرزندان ضمن اعلام پشتیبانی وهمکاری با من به من قوت قلب می دهند که تو می توانی  نگران نباش.

 

نگرانی ام بیشتر از آن جهت است که اگر نتوانم به راهم ادامه دهم ،راه بازگشتی نیست، چون برنامه طوری است که از تهران تا آب بر را با اتوبوس می پیماییم از آنجا تا نزدیکی های خط الراس جمال آباد با وانت نیسان می رویم واز آن پس تا قلعه  رود خان کوه پیمایی داریم .

اتوبوس حدود  ساعت 11 رسید با دوستانی که نمی شناختمشان به همراه گروه ده نفری خودمان ، سوار اتوبوس شدیم ودر بین راه در دو سه نقطه ،همراهان دیگر را سوار کردیم مسئول برنامه آقای حسن نجاریان بود وکسانی که او را می شناختند از او به خوبی یاد کرده و با احترام درباره اش حرف می زدند.

قبل از حرکت فکر می کردم شب را تا صبح در اتوبوس می خوابم وصبح سر حا ل وشاد راه را آغاز می کنم. اما مثل اینکه اشتباه می کردم، چون صندلی های قدیمی وثابت وبی انعطاف اتوبوس با هر حرکتی در بدنمان فرو می رفت واجازه یخواب عمیق را ازما می ربود .

در هر صورت این چند ساعت راه را با چرت های کوتاه پیمودیم ونزدیک ساعت 6 به روستای آب بررسیدیم.در آنجا تعدادی از دوستان منتظرما بودند وما هم تا ساعت حدود30: 7

در انتظار دوستان کوهنوردی که قرار بود از زنجان بیا یند وبه ما ملحق شوند ماندیم. کسی را که به عنوان سرپرست برنامه معرفی کردند ،آقای حسن نجاریان،آقایی خوش روبا قدی متوسط وگویشی (لهجه) مخلوط از لری وترکی وفارسی که تقریبا با همه ی افراد گروه سلام واحوالپرسی کردند وآشنایی با خانم ایشا ن بانویی جوان و پر شور و صبور که با قدرت وشهامت ایشان را همراهی می کردند.

از همان ساعت اولیه صبح شاهد تلاشهای سرپرست برنامه وهمکارانش برای حرکت منظم وبا برنامه وهماهنگ گروه وتهیه وتدارک وانت برای انتقال افراد  به محل شروع کوه پیمایی  بودیم. راستی که سرپرستی 58 نفراز افراد گوناگون ،با نقطه نظرها وافکار متفاوت وحتی از گروه های سنی مختلف دشوار بوده ونیاز به تجربه ومهارتی  خاص دارد واز هرکسی ساخته نیست.

 

ساعت حدود 8 به ادامه سفر با وانت نیسان پرداختیم. در طی راه من که جلو نشسته بودم، سر صحبت را با آقای راننده بازکردم ودرباره ی کسب وکارومحل زندگی ایشان وتاثیر زلزله ی      

 چند سال پیش رودبار ،صحبت کردیم .او از خرابی های به بار آمده در روستاهای اطراف "آب بر" گفت واینکه همراه زلزله از آسمان برای  روستای آنها زر باریده است ،چون که بعد از زلزله قیمت زمین های این ده به چندین برابرقبل رشد یافته است وبراثر ورود جمعیت از اطراف به ده آنها ،این روستا گسترش یافته وبزرگتر شده است.

 

     همانطور که با هم صحبت می کردیم ،نسیم خنک و پاک کوهستان از پنجره ی ماشین به داخل می وزید. پرنده های مختلف فوج فوج در اطراف ما به پرواز در می آمدند وگروه هایی ازکبک ها با شنیدن صدای ماشین در صد قدمی ما می پریدندوچندین متر آنطرف تر به زمین می نشستند.منظره ی صبحگاهی کوهستان ودره های آن بسیار جذاب ودلنشین می نمود.

 

آقای راننده از باغ ها و درختان زیتون منطقه صحبت می کردومی گفت زیتونی که می خواهند روغن کشی کنند باید بر روی درخت بماند تا روغن آن خا لص ومرغوب از کار در آید.او همچنین در باره ی معادن اطراف که هنوز مورد بهره برداری قرار نگرفته اند، صحبت کرد و در آخر در باره ی همسر وفرزندانش که به جز یکی از آنها همگی ازدواج کرده بودند، گفت از پسر کوچکترش که دانشجو بود ومعلم و....

 

ساعت 30 : 9 به انتهای جاده در بالاترین نقطه ی رسیدیم وهمگی از ماشین ها پیاده شدیم. قرار شد که صبحانه را نیم ساعت دیگر در نزدیک اولین چشمه (دیزاب دار سر ) بخوریم . همینطور که اولین گام های خود را به سوی چشمه برمی داشتیم پرواز عقابی عظیم نظر مان را به سوی خود جلب کرد وشور شعفی خاص در دلمان ایجاد نمود. منظره ای بدیع وچشمگیر که  با آغاز سراشیبی واولین چمنزارهمزمان شده بود و چشم هر بیننده ای را به خود جلب می نمود.پس از صرف صبحانه سرپرست برنامه توضیحاتی در باره ی منطقه وبرنامه دادند وهمکاران خود را معرفی کردند. یکی از چهره های بارز برنامه جناب آقای قربانی از پیشگامان کوهنورد در شهرستان نقده، با سابقه ی 30 سال کوهنوردی  بود،که در این برنامه رهبری گروه را بر عهده داشتند. استادی که در طی این سه روز با صدای رسا وآوازهای ترکی وگرم خود جان تازه ای به جسم خسته ی کوهنوردان وانگیزه ای جدید برای طی طریق کردن وادامه ی مسیر به همه ی ما می دادند.

                      

کوه پیمایی ما در میان ابرها ومه ادامه یافت. در طی راه گاهی هوا آفتابی می شد ولی بیشتر راه را تا محل اتراق برای صرف غذا وخواب در میان ابر ومه پیمودیم، چه مناظر بدیع وجذابی، کوه ها پشت در پشت هم، گاه  ازمیان ابر ومه وگاه در میان نور خورشید که گه گاه از لا به لای ابر ها می تابید خودنمایی می کردند.

 

وقتی که گروه برای اتراق شبانه در دشت (تکاب ) ایستاد، در میان مه غلیظ، افراد شروع به برپایی چادرها کردند. همه در تکاپو بودند، یکی دیرک را آماده می کرد دیگری چادر را باز می نمود وآن یکی میخها رادر زمین محکم می کرد . خلاصه غوغا یی بود شیرین ودلنشین والبته دیدنی! اولین گله ی گوسفندان که از نزدیکی ما می گذشت با صدای عوعوی سگ ها که از دیدن ما تحریک شده بودند وبع بع گوسفندانش نغمه ای گوش نواز را می آفرید.در جای جای  دشت سرسبز آثار دندان های نیش گراز ها که به دنبا ل  ریشه ی گیاهان زمین را شخم زده بودند به چشم می خورد.همه خسته از راه و به وجد آمده از هوای پاک کوهستان ونسیم ومه عصرگاهی ، با هم صحبت می کردند ودر تکاپوی آماده ساختن غذا برای خوردن بودند.جوان ترهای گروه هم که هنوز سر حال وقبراغ بودند مشغول بر پا داشتن آتش شدند. در کنار آتش ایستادن وبه مناظر بکر طبیعت نگاه کردن ،دور از غوغاوشلوغی، ترافیک و آلودگی هوا لذتی دارد که تا خود تجربه نکنی قابل لمس نیست.