قرار گرفتن شهر ما در محور ترانزیتی و موقعیت حساس جغرافیایی آن باعث گردیده همه روزه تعداد زیادی مسافر از این مسمیر تردد نمایند. از این رو وظیفه ما به عنوان میزبان رسیدگی به تمامی امور یست که می تواند از ما خاطره خوش و یا بد به جا گذاشته در ذهن مسافر یادی نیک یا زشت ثبت گردد.
این چند وقته سفر رفتید؟ البته نه با خودرو اداره و اختصاصی که میشود در صندلی عقب براحتی استراحت کرد و فارغ از های و هوی دنیا به آن سوی شیشه نگاه کرد.
براستی وقتی اتوبوس هایی غول تَشن را که از کنارتان می گذرند، هیچ فکر کرده اید آیا مسافرین داخل ارابه در چه حالی هستند؟
پر مسلم است در هر مقام ومنزلتی که باشید، بالاخره هر چند مدت یک بار راهتان به کلان شهر می افتد! حال برای کار اداری یا دوا و دکتر...
چیزی که مسلم است عموماٌ سفرها و بیشتر فصل سرما یا با سوت و های و هوی قطار و یا صدای نخراشیده بلیط فروش ترمینال که گوی سبقت را از دفتر بغلی میدزده آغاز می گردد...
اما براستی نظارت بر امورات این سفرها به عهده کدام نهاد است؟
بیدرنگ ذهن می رود به سازمان پایانه مسافربری، که امیدوارم این عزیزان بتوانند با نظارتی دقیق و حساسبر امور حمل نقل از رفاهی گرفته تا ایمنی سفر خوش را برای مسافران رقم زنند. مواردی که می تواند آغاز مشکلاتی عمده گردد همچون:
بسته پذیرایی، نوشیدنی، سیستم صوتی و تصویری، ایمنی صندلی ها(دستگیره، تمیز بودن روکش ها و...)،سالم بودن بدنه اتوبوس، شیشه و دربها به منظور عدم نفوظ سرما و... که اگر این گونه باشد، که انشا اله هست...؟!
هرگز شاهد اعتراض هیچ مسافری نخواهیم بود.پیشنهاد می گردد فرمی از سوی مسئولین طراحی و از مشارکت مردم در خصوص سرویس دهی مناسب و مشکلات بهره مند گردند، پر مسلم است اگر نگاه درستی به نظرات باشد حتماٌکارساز خواهد بود.
مطلب بالا سر آغاز درد دل شاید مسافران زیادی باشد که با یک بار سفر کردن تا روزها خستگی بر تنشان مانده چیزی نگفتند. حکایت زیر یکی از خاطرات تلخسفری دو روزه که از نظر می گذرد.
آخر هفته بود، چهارشنبه بیست و پنج روز از آبان رخت بسته ساعت سه ونیم (بلیط نزد مسئول تعاونی امانت به منظور رسیدگی) راهی کلان شهر شدیم،مسروریم که هر نیم ساعت اتوبوس آماده حرکت است اگر چه با تاٌخیری حداقل نیم ساعته حرکت می کند که عادی شده و تازه دقایقی طول می کشد تا از شَر ترافیک خیابان خیام که قرار است در سالهای آتی با پل جدید نو نوار شود!! می گذریم. چی بگویم از بسته پذیرایی به خداوندی خدا من این ساندیس های جدید را در هیچ سوپری در سطح شهر ندیده ام؟!
صندلی ها عموماٌ بدون دسته و گیره ی نگه دارنده شکسته است، اگر سوال کردی توضیح میهماندار این است "عده ای بی فرهنگ همه را شکسته اند..."
با چهار و نیم ساعت ناقابل مسافت 320 کیلومتری تهران طی می شود، در برگشت و در حالی که سخنان نیش دار اهل منزل را به جان می نشانم،که چرا نباید با ماشین خود سفر کنیم و... بالاخره ساعت 5 عصر ترمینال دود گرفته را ترک،جلو دروازه شهر بیست دقیقه ای، شاگرد راننده حنجره پاره می کند به امید سوار کردن مسافر "زنـجان، زنـجان" بعد ابهر. نشد"قزوین" سر آخر با سوار کردن مسافر محمدیه رضایت داده پا بر رکاب می نهد و... در ترمینال کرج هم که زور آخر خود را برای سوار کردن مسافر می زند.
هنوز از دَک و پوز کرج خلاص نشده بودیم که سرما بر جان می نشیند،چندین بارتذکر به رانندهکار به جایی نمی برد، تَه توی ساک هر چه داریم به تن می کشیم، بچه ها کوچک مسافر در عذاب بیشتری هستند، جلو رفته به آقای راننده که در حال نوش جان کردن چایی است تذکر میدهم که بهتر است دقایقی توقف کرده، باپتو یا چیز دیگری لای شکاف در وسط خودرو را که براحتی دست لای آن میرود ببندیم، بی توجهدر فکر جبران تاٌخیر زمان است و از شب نخوابی گله دارد گویا در تهران بدنبال تعمیر ماشین بوده، مسافری دلسوز به دفتر تعاونی مربوطه در زنجان زنگ زده گوشی را به ایشان میدهد، که پس از مکالمه ای کوتاه اعلام می کند الان ماشین میاد و... وعده سر خرمن در قزوین فقط یک بار در را باز و بسته می کند که شاید درست شود.
دست به دامان پلیس می شویم شماره یادداشت شده و قول می دهند در زنجان پیگیری میکنند. و این در حالی است که آب خوری آب نداشته و تلویزیون هم روی یک قسمت فیلم دَوران بیهوده میزند.
یاد حادثه دلخراش چند سال قبل در محور زنجان تهران می افتم که انفجار کپسول گاز باعث کشته شدن تعدادی از هموطنان گردید، و حال به عینه می بینم این دقایق را که اگر شرایط هوا بدتر و برودت بیشتر بود چه اتفاقی می افتاد! یا باید خودرو را متوقف میکردیم که تا مدد برسد که خطر آفرین بود در غیر این صورت باید تن به سرما و بی خیالی راننده دهیم.
نزدیک زنجان یکی از مسافرین مجددا با پلیس ارتباط گرفته، ایشان قول همکاری می دهند در این فاصله راننده با صاحب ماشین صحبت کرده با تحویل دادن قبض عوارضی بدون توقف و ثبت ساعت از پلیس راه میگذرد. پلیس متوجه تخلف ایشان شده به گشت مستقر در وردوی زنجان اطلاع می دهد، اتوبوس در ورودی شهر متوقف دفترچه ایشان توقیف می شود. در همین دقایق موتوری جلو اتوبوس ایستاده دو جوان تنومند پا بر رکاب خودرو می گذارد وبا حالت گداخته و الفاظی رکیکانه شروع به فریاد می کند که چه کسی به پلیس زنگ زده، که مورد هجوم چند خانمی که صندلی های جلو نشسته اند قرار می گیرد، وایشان به مسافری که وسط ماشین ایستاده شروع به فحاشی می کند و اگر وساطت مسافرین نبود زدو خورد نا خوشایندی صورت می گرفت، بالاخره دو نفر را با بوی بد دهان خود... به پایین هدایت کرده به سمت ترمینال حرکت می کنیم و این در حالی است که مجدداٌ تذکر پلیس نادیده گرفته می شود چرا که بایدبه پلیس راه می رفتیم.
داخل محوطه ترمینال باز هم دو نفر که حال تعدادشان بیشتر شده شروع و فحاشی و زد و خورد با مسافرین می کنند که اگر حضور گشت و نیروی انتظامی ترمینال نبود با شرایط نا تعادل آنها حتما اتفاق ناگواری می افتاد، موضوع در دو برگ صورتجلسه می گردد:
1- شکایت از شرایط اتفاق افتاده اتوبوس جهت اعلام به سازمان پایانه ی مسافری
2- شکایت از دو نفر غریبه که خود را مالک خودرو اعلام داشته به علت فحاشی و هتک حرمت مسافرین
متاسفانه دو نفر ضمن درگیری با نیروی انتظامی خود را تسلیم دستبد می نمایند تا عبرتی باشد برای ارازل اوباشی که منطقی جز درگیری و برخورد ناشایست ندارند و کاری را که می شد با چند معذرت خواهی فیصله داد این همه به درازا کشاندند حضور سرپرست تعاونی ... باعث پا در میانی و قول حل مشکلات می شود. تعدادی خانم مسن با تذکر به نامبرده اعلام می دارند اتفاقا خودروی صبح که ما را سوار کرد اعلام داشت نوشیدنی نداریم یعنی تعاونی نداده...
صورتجلسه، بلیط و شماره های مسافرین نزد نیروی انتظامی امانت قرار گرفت و امید است با طرح این موارد و با توجه به فرا رسیدن فصل سرما و هجوم مسافرین به وسایل نقلیه مطمئن بتوان نظارت بیشتری بر وضعیت نابسامان حمل و نقل اعمال نمود.
به امید آن روز
حسن نجاریان
آرمان حداد
موفق به صعود قله آمادابلام شد
این پیروزی به ایشان و همنوردان خوبش تبریک باد
صعود قله مراپیک – هیمالیا نپال مهر 1390
عکس و گزارش حسن نجاریان
تیمی مستقل و آزاد غالب بر 12 نفر به سر پرستی حسن نجاریان سیزدهم مهر تهران را به مقصد دوحه و سپس کاتماندو ترک کرد.
این تیم با زنده نگه داشتن جان باختگان کوه و همچنین در سپاس از کسانی که در راه نجات انسان ها گام برمی دارند نام و نشان مرکز سرطانی های مهرانه زنجان را همراه خود تا قله برد و در آنجا مورد استقبال تیم های کشورهایی چون چکسلواکی، اسپانیا، امریکا، ژاپن، سویس و... قرار گرفت و مقرر شد در ارتباط بعدی به این مرکز کمک نمایند.
نگرشی به صعودهای کوهنوردی آزاد یا دولتی
ادامه مطلب
قانون کوهنوردی ایران : برای رسیدن به شهرت باید بمیری !!
این چند وقته خبرهای ناگواری برای کوهنوردان ایرانی به گوش میرسد . خبر از دست دادن تعدادی از کوهنوردان خوب کشورمان در قله های مختلف که شنیدن آن برای هر انسانی ناگوار است . از این دست خبرها هم کم نیست و شاید آخرین آن خبر از دست دادن کوهنورد زن ایرانی لیلا اسفندیاری بود . فردی که هزینه های زیادی برای علایق خود در زندگی پرداخته بود . این را می شود از روی فیلمها و صحبتهایی که از او در سایتهای مختلف است به راحتی برداشت کرد . اما مطلب مورد نظر من از دست دادن این افراد نیست . مساله مورد نظر من که در این چند ساله به آن رسیده ام این است که ساده ترین کوهنوردان نیز با مرگ خود تبدیل به مشهورترین افراد می شوند . چیزی که بارها و بارها آن را دیده ام . یادم است که زمان فوت علی رئیس دانا باوجود اختلاف نظرهای زیادی که با علی داشتم از شنیدن خبر فوت او بسیار ناراحت شدم . علی پسر ساده ای بود که زندگی خود را برای کوهنوردی خود فدا کرده بود . در آخرین جلسات گروه که من به دلایلی نتوانستم در آن حضور پیدا کنم علی را به هر بهانه ای محکوم می کردند . محکومیتها هم همه جوره بود . خدا بیامرز تو تماسهای تلفنی که با من داشت بارها و بارها به من میگفت که من در گروه تنها هستم و کسی نیست که همراه من باشد . من هم به دلیل مشغله هایی که برای خودم درست کرده بودم نتوانستم به او کمک کنم و هنوز هم بابت این مساله ناراحتم .
اما بعد از آن حادثه تلخ برای علی و فوت او ، نفراتی که تا لحظاتی پیش از مرگ او دشمن خونی او بودند تبدیل شدند به برگزارکنندگان مجالس یادبود و تقدیرکنندگان و نام برندگان از منش علی و شروع کردند به بزرگ کردن او ( حتی بسیار بیشتر از تواناییهای او ) و نقل قولهایی که از او می کردند باعث می شد آدم شاخ در بیاورد .
این مساله هم دلایل بسیاری دارد . فردی که دستش از این دنیا کوتاه است دیگر قدرت ایجاد خطر برای کسی را ندارد لذا خوب گفتن از او در حد افراط هیچ مشکلی که برای فرد ایجاد نمی کند که هیچ ، باعث بالارفتن احترام او نزد دیگران نیز می شود . اگر علی زنده بود 80 درصد جمعیتی که در مراسم ختم او بودند حتی برای او تره هم خورد نمی کردند . حالا که علی فوت کرده همه جمعند ، در تبلیغ کارهایی که علی انجام داده نهایت غلو را انجام داده و خود را تا حد اعلا ناراحت نشان می دهند . در هر لحظه 10 خاطره از علی می گویند اما مساله ای که هست این است که علی را باید همانطور و در همان حدی که بود دوست می داشتیم و در زمان زنده بودن به او بها می دادیم .
کوهنوردان خوبی که در اطراف خود و در سطح کشورمان ایران را می شناسید لیست کنید .مزایا و معایب آنها را بنویسید و یادداشت کنید . حال ببینید که چند بار از آنها تقدیر کرده اید ؟ به چند نفر از آنها بها داده اید ؟ آیا همیشه باید پس از مرگ در مورد افراد فکر کنیم ؟ آیا باید پس از فوت مشخص شود که کوهنوردان بزرگ چه مشکلاتی در زندگی شخصی و روزانه خود داشته اند . جواب دادن به سوالهای زیر را برای خودم توصیه می کنم...
افرادی که در رشد کوهنوردی من نقش داشته اند چه کسانی بوده اند ؟
آیا از آنها تقدیر کرده ام ؟
آیا ارزش زمانی که آنها برای من صرف کرده اند را می دانم ؟
در زمان زنده بودن آنها چگونه لطف و محبت آنها را جبران کرده ام ؟
برای من کدام یک از این مسائل مهمتراست ؟ فوت یک کوهنورد ساده یا مشکلاتی که یک قهرمان ملی هر روز در زندگی خود با آنها درگیر است و از آنها رنج می برد ؟
تا حالا چند بار به یاد افراد زنده برنامه اجرا کرده ایم ؟ آیا فقط زمانی که دست فردی از دنیا کوتاه است باید به یاد او باشیم ؟
آیا در منطقه سنگنوردی خود نام مسیری را می شناسید که به اسم یک فرد زنده باشد ؟
آیا در شهر خود میدانی را می شناسید که به نام یک فرد زنده باشد ؟
آیا در مورد انسانهای فوت شده غلو می کنید ؟ این غلو برای چیست ؟ رفع وجدان درد یا خوب نشان دادن خود در منظر دیگران ؟
شاید خیلی از ما ، خیلی از کوهنوردانی که فوت کرده اند را حتی نشناسیم ولی با شنیدن خبر فوت آن وبلاگمان تبدیل می شود به سینماخانه ای که بازدید کننده آن می پندارد ما عمری رفیق فابریک فرد فوت شده بوده ایم .
هدف من از این نوشته آن نیست که از افراد از دست رفته یاد نکنیم یا آنها را به فراموشی بسپاریم . گفته من آن است که هر چیزی در حد اعتدال آن خوب است بهتر است اول به یاد قهرمانانی که زنده اند باشیم چون در هنگام زنده بودن است که ماندن با آنها باعث آرامش و دلگرمی ایشان می شود و اگر خدای ناکرده هر کدام از این بزرگان را بنا به هر دلیلی از دست دادیم در یادکردن از تواناییهایشان افراط نکنیم و آنها را همانگونه که بودند یاد کنیم .
نگارنده : علی شفقی .
چند روز پیش سنگنور د پر توانی از من خواست در مورد علم کوه انفرادی و صعود سلو حرف بزنم یه باره قبل از اینکه یاد علم بیفتم یاد دوستانم افتادم زنده یادان قدیر یزدانی، اسماعیل متحیر پسند و بزرگانی دیگر چون رضا خوشدل که حین صعود هم دل من بودند و دیگر عزیزانی که به علت کهولت سن اسم نازنینشان یادم نیست...
خیلی خواستم دوستمان بگوید قصد چه کاری دارد که نگفت من هم اصرار نکردم از این رو گفتم گزارش را بار دیگر معرفی کنم تقدیم به همه ی تلاش گران سختون ها....
گذري بر صعود انفرادي (سُلو)مسير هاري روست ديواره علم كوه
انگيزه اي كه باعث شد بعد از اين همه سال به سراغ اين گزارش و خاطرات فراموش نشدني آن برگردم اين بود كه بعد از دوران عليرغم صعود هاي متنوع و شايد هم پر سر و صدا هرگاه نگاه به گذشته مي كنم ، در مي يابم فعاليت آن روزها، و در آن شور جواني قدري قابل تفكر و نيازمند بررسي مي باشد. كه اگر بواقع با نگاهي اجمالي به موضوع نگاه كنيم در مي يابم در آن موقعيت، عليرغم فشار هاي متعدد بر جامعه كه چون سدي در مقابل روند رو به رشد ورزش قد علم كرده بود. دلگرمي بزرگان كوهنوردي باعث شكوفايي استعداد هاي جوانان در اين رشته مي گرديد.
گذری بر صعود فری سلو علم کوه
گزارش اردوی اول هیمالیانوردی (بانوان استان زنجان)
14/15 بهمن 89
کوه را انتخاب کردم زیرا می خواستم انسانیت را بهتر بیاموزم و چون همیشه کوهنورد را مظهر انسانیت می دانم و این بود سرآغاز هدفم برای رسیدن به قله.به نظرم قله سنگهایی بیش نیستند،مهم چگونه رسیدن به این سنگهاست! مهم همیاری و همکاری و انسانیت است که از پیشکسوتان کوهنوردی می آموزیم.مهم نگاهیست که در تمام طول مسیر به زیبایی های این طبیعت وصف ناپذیر داریم.هیچ لذتی برایم بالاتر از این نیست که خدای خود را در دل کوهها بجویم و گامهایم را برای نزدیک شدن به او و آرامشی که در دل کوهها افکنده است بردارم.
مطابق برنامه ریزی های انجام شده از طرف کمیته هیمالیانوردی هیئت کوهنوردی استان زنجان،اینجانب به همراه 16نفر دیگر از بانوان کوهنورد استان در اولین مرحله از اردوهای انتخابی هیمالیا شرکت نمودیم که این برنامه به قرار زیر می باشد:
روز پنج شنبه 14/11/89 برای تست آمادگی جسمانی در محوطه تربیت بدنی حضور به عمل آوردیم که این تست ها با تأخیرات موجود تا ساعت 1بعدازظهر به طول انجامید.سپس ساعت2بعدازظهر نیز برای تست لوازم و کوهستان مقابل هیئت کوهنوردی گرد هم آمدیم که تسترهای برنامه آقایان:حسن نجاریان و سعید زبانی بودند و البته این تست نیز با دقت تمام تقریبا تا ساعت14:30 ادامه داشت. بعد از آن به همراه دو مربی و یک سرپرست با یک دستگاه مینی بوس به سمت کوههای شمالی زنجان (گاوازنگ به چرنو) راهی شدیم.استارت تست کوهستان تقریبا ساعت 15:20آغاز شد.در آغاز برنامه، تست جلوداری نفرات زیر نظر مربیان انجام شد.حجم برف کوبی در منطقه به بالاتر از زانو می رسید.حدودا بعداز 4الی5 ساعت برف کوبی وچندین استراحت شاهد غروب زیبای آفتاب زمستانی که دردل کوهها طنین اندازشده بود،شدیم.
هوای منطقه رو به سردی وتاریکی می رفت.پیش خودم احساس کردم بعدازمدتی حتما نیاز به چراغ پیشانی خواهم داشت،ولی دستانم ازشدت سرما سست و بی رمق شده بودند،فکر این که بایستی چراغ رااز کلاه کوله بیرون بکشم آزارم می داد.اما خوشبختانه من آموخته ام که درهرشرایطی بایستی بر این احساسات ناخوشایند غلبه کنم. پس چراغ پیشانی را نصب کردم ومنتظراجازه استاد ماندم.نیم ساعتی گذشت وهوا تاریک ترشد که جسارت به خرج دادم تا ازاستاد سؤال کنم که آیا اجازه روشن کردن چراغ پیشانی را داریم؟ واستاد با صدای بلند خطاب به همه اعلام کردند:"هر کس چراغ داره روشن کنه ".
ادامه ی برف کوبی ما را به یک مسیر جنگلی رساند،چندین کلبه ی چوبی از دور خودنمایی می کرد.قرار بر این شد که در یکی از این کلبه ها استراحت کنیم.سریع لباس اضافه کردیم و نوشیدنی گرم خوردیم و منتظر حرکت ماندیم.تا اینکه متوجه شدیم شب را در کلبه سپری خواهیم کرد.با چندی از دوستان تصمیم گرفتیم برای برپایی چادر سریع اقدام کنیم.چهار چادر بیرون از کلبه زدیم و عده ای از دوستان به همراه مربیان و سرپرست در کلبه مستقر شدند.
بعداز استراحت و تغذیه ی مناسب، من به همراه حبیبه و نسرین به کلبه ی آنها برای شب نشینی رفتیم.مربیان آتشی علم کرده بودند و ما با صحبت های گرم و دلنشین آقای نجاریان که همه از تجربیات ایشان بود پذیرایی شدیم.بعد از مدتی آقای نجاریان ساعت حرکت فردا صبح را 7 اعلام کردند و از ما خواستند که به سایر اعضا هم اطلاع دهیم.
به بیرون از کلبه برای سرکشی و اطلاع رسانی به دوستانی که چادر زده بودند رفتیم.با اعلام زمان حرکت فردا،همه خوشحالی می کردند!
بعد دیدار با دوستان به چادر خود برگشتیم و آماده ی خواب شدیم.درون کیسه خوابم که رفتم،شروع کردم به مرور ذهنی،برف کوبی و پیمایش مسیرهای فردا را از ذهنم می گذراندم که کم کم به خواب رفتم.
صبح بعداز خوردن صبحانه چادرها را جمع کردیم و آماده ی حرکت شدیم.آقای نجاریان جلوتر از همه شروع به حرکت کردند و هرکسی که آماده می شد پشت سر ایشان به راه می افتاد.حجم برف کوبی به بالای زانو می رسید و ما راهمان را در این هوای صاف و زیبای زمستانی ادامه می دادیم. در مسیر پیوسته مربی گرامیمان خانم مقدم را یاد می کردیم و جمله ی"روح و روان و جسمش شاد" را زمزمه می کردیم و این کار به ما قوت قلب می بخشید.
بعداز 3الی4 ساعت پیمایش مسیر، به صورت برف کوبی، برای استراحت کوتاهی توقف کردیم که آقای نجاریان با صدای بلند اعلام کردند:"کوله هارو بذارید زمین،لباس گرم بپوشید،نوشیدنی و مواد قندی مصرف کنید" هیچ یک نمی دانستیم که در ذهن استاد چه می گذشت! که دوباره با صدای بلندتر گفتند مگه با شما نیستم میخواید با کوله بدونمتون،آسیب ببینید!؟" اینجا بود که متوجه شدیم اینبار موضوع تست سرعت است و مسیر رفت تپه ی روبرویمان با شیب تقریبا 35 الی 40 درجه بود که آقای زبانی بر قله ی آن ایستاده بودند، نفرات به خط شدیم و با اعلام آقای نجاریان استارت زدیم. بعد از طی مسیر نفرات به ترتیبی که به بالای قله می رسیدند اسمشان را به آقای زبانی اعلام می کردند.بعد اتمام این تست به سمت کوله ها راهی شدیم و با حمل کوله هایمان به مسیر ادامه دادیم. کم کم که به روستای چرنو نزدیک می شدیم خبر اتمام برنامه نیز به گوش می رسید.ساعت 1:30بعدازظهر روز جمعه در روستای چرنو،کنار جاده به انتظار مینی بوس نشستیم،که آقای نجاریان نظرات،پیشنهادات و انتقادات خود را در خصوص برنامه و اشخاص اظهار داشتند و همچنین از جمع نیز خواستند تا صحبت های خود را بیان کنند.در این حین مینی بوس از راه رسید و همگی سوار بر ماشین شده و به سمت زنجان راهی گشتیم.
هنگام بازگشت به این می پنداشتم که دنیا برای ما اتفاق نمی افتد بلکه دنیا پاسخی است به ما و من در این روز پاسخ خود را یافته بودم،که هنوز در برابر حریف قدر،یعنی هیمالیا بایستی خود را ساخت و به پیش رفت و بایستی ضعف های خود را یکی پس از دیگری با آموختن جایگزین کرد.با این حال باز نیاز به اردوها را در وجودم حس می کردم.
سمیه یکتا
بازار پرنده فریدونکنار - سنتی ولی شرم آور
با شوقی غریزی هزاران کیلومتر بال می زند تا بدن نحیف او لقمه ای باشد برای سفره هایی بی برکت. شاید هم ما هنوز فلسفه شکار سنتی را نمی دانیم!. با تاسف عکسهایی ببینید از بازار فروش پرندگان مهاجر و غیره در خیابان اصلی شهر فریدونکنار. در بین این پرندگان بسیاری از گونه های نادر و حفاظت شده نیز دیده می شود:


![]()
هم گام با مسافران هيماليا قله ماناسلو 8116 متر
اردوي هشتم انتخابي هيات كوهنوردي استان زنجان
عكس و گزارش حسن نجاريان
پس از سفر به ينگه دنيا و بازديد از كوههاي ناب، پارك هاي ملي بي نظير، مناطق بكر ، كوهنوردان خاكي و توانمند، مديران كمپاني هاي بزرگ، و ديدار با هم وطنان در غربت، تنها چيزي كه مي توانست حال و هواي آن وادي و گذر از حباب ايجاد شده را بر طرف كند، كوه بود و صعودي سنگين، و حتما در گزارشي مفصل برداشتهای خود را جدای گزارش خواهم آورد. كه در آن اشاراتي خواهم داشت به نظم و انظباط در كار و ورزش، تا گذران سخت و دلگير كننده هم وطنانم در ديار غم گرفته و آن سو تر كار شديد عمده مردم براي رفاه حال درصدي كم، شرايط توليد كارخانه ها، نظم و سيستم 5s ، سيستم شديد پيماني، غرق در خود درون بودن مردم، محدوديت هاي خاص جامعه، و...
همه ي اينها و صدها چيز را كوه مي توانست عوض كرده به زندگي ... وطني بازگرداند، اينكه برداشت ديگر دوستانم چه بود و چه ميتوان باشد باز ميگردد به خود درون هر شخص همان طور كه كسي از پلاس شدن در شهر لذت مي برد، ديگري عشقق موزه و پارك هاي طبيعي بود تاریخ این ملل، ديگري سر در آوردن از زندگي اجتماعي و يا عكاسي با دوربين، سرك كشيدن به هر رزوني... ولي براي خود من بعد همه ي اينها رسيدم به اينكه، پاره وطنم، اگر چه تيره، اگر چه روشن، هر پاره ات دنيايي ارزد، اگر چه سخت، اگر چه با درد، مي بوسمت به ناز و اين شد حكايت من و شعر شاعر نامي مشيري:
غمي چو كوه به جانم فرود مي آمد / غمي كه آتش آن مغز استخوان مي سوخت.
از آن ستيغ بلند، ستيزگاه بشر را نگاه مي كردم/ سر گريستنم بود
هميشه در دلم اين آرزو كه از سر درد / چو كودكان بگذارم سري بداماني
به هاي هاي بگريم مگر كه سيل سرشك/ برد ز راه سبكباري ام به ساماني
غريب، تنها، گريان ز پا در افتادم / شكفته روي سرم آسمان روشن و پاك
دگر نه آب نه آتش، نه خاك تنها باد /
درفش سروري قله دماوند بود، كه با وزش بادها تكان مي خورد.
ادامه مطلب
كوه آتشين رامهرمز جشنواره ای از شگفتیهای ایران زمین
در جاده رامهرمز به سمت رود زرد و در مسیر خیجه و ماماتین بعد از روستای گنبد لران،
کوهی آتشین وجود دارد که از گذشته های دور تاکنون شبانه روز می سوخته است،
مردم محلی به این کوه "تشکوه" می گویند.
به گزارش خبرنگار مهر، تشکوه در شرق شهرستان رامهرمز در فاصله 6 کیلومتری روستای ماماتین در جاده رامهرمز ــ ابوالفارس واقع شده است.
به گفته کارشناسان زمین شناسی دلیل شعله ور شدن آتش کوه گوگرد موجود در زمین و متصاعد شدن گاز طبیعی از عمق زمین به سطح است.
گازهای هیدرکربوری از لایه های مختلف زمین عبور می کنند
و از هر درز و شکافی در سطح زمین به بیرون شعله ور می شوند به طوری که در شب نور سوختن این گاز بیشتر دیده می شود.روشنی آتش این کوه در تاریکی شب جلوه زیبایی به منطقه می دهد به گونه ای که تا به حال توانسته گردشگران زیادی را در ساعات شب به سوی خود بکشاند.
مسئله قابل توجه برای گردشگران این است که در مجاورت این آتش کوه به دلیل وجود گاز متصاعد شده در هوا نمی توان آتش دیگری روشن کرد.
جالب این است که گردشگران برای رسیدن به این منطقه از مردم استان کمک می گیرند
چون هیچ تابلویی برای نشان دادن این جاذبه گردشگری و نفتی خوزستان وجود ندارد.غیر از تشکوه در نزدیکی شهر صنعتی امیدیه و منطقه آغاجاری نیز کوهی وجود دارد که مردم محلی آن را کوه سوخته می نامند.
از لابه لای خاک و سنگهای کوه سوخته زبانه های آتش بیرون می آید و دود سیاهی را راهی آسمان می کند.
این دود باعث می شود تا فضای اطراف چشمه های آتش این کوه نیز سیاه رنگ به نظر برسد.کوه سوخته کوچکتر از تشکوه است.
رنگ سیاه کوه آن را از سلسله جبال اطرافش مجزا کرده است. در قله کوه در اثر زمین لغزش یا رانش زمین شکاف عمیقی وجود دارد که دهانه اصلی خروج گاز بوده و آتش از درون آن شعله ور است.
کوه سوخته امیدیه به دلیل شکل و شمایل ظاهری و آثار و شواهد هیدروکربوری در سطح زمین یک اثر ژئوتوریسمی ارزشمند و گرانبها در حوزه زمین شناسی است
که نه تنها برای زمین شناسان بلکه برای همه علاقمندان به طبیعت جذاب و دیدنی به نظر می رسد. تشکوه و کوه سوخته از نظر مباحث زمین شناسی بسیار با اهمیت و مورد مطالعه كارشناسان این حوزه است و اکنون تشکوه که بیشتر در میان مردم شهرت دارد به یکی از جاذبه های عجیب گردشگری استان خوزستان تبدیل شده است
اگر عاشق کسی هستی به اون عشق بورز
اگر علاقه به کوه داری اون رو حفظش کن
صحت های مدیر کمپانی پاتاگونیا
میدونی این سفر متفاوت تر از بقیه خواهد بود، این اصلا از چند ماه پیشش معلوم بود از همون موقع که شال و کلاه کردیم و رفتیم دبی که هی آقایون ما عده ای کوه گرد و سنگنورد و غار دوست اومدیم زود ویزای ما رو بدید که امریکایها منتظر ما هستند، غافل از اینکه بابا ما آنقدر محبوبیت پیش اینا داریم!!!؟
که همین طور ویزا را دادن دست راستمون و برامون اسفند دود کردن که بیایید دیواره ها و قلل منطقه ما لک زده برا حضور انور شما نازنین ها غافل از اینکه بابا ویزا گرفتن تو این وانفسا وا مصیبت است و گذر از هفت خوان که چه عرض بدارم صد خوان رستم.
بگذریم می پرسین حاصل کار چی شد؟ خوب معلومه دست از پا دراز تر با سگرمه های تو در تو پز عالی جیب خالی برگشتیم پیش نازنین وطن که دوستش می داریم!!
و دو ماهی بعد تیم جدید راهی دبی شد، با کلی سفارش و ... که این دیگوه تیر خلاص انجمن بود و پیدا کردن دوستانی که نزدیک خواسته های آنها باشه و حالا وقت سفره یعنی امروز سه شنبه نهم شهریور از طریق دبی و بعد ینگه دنیا با کوه گردای وطنی:
نفرات:
![]()
نفرات:
عباس محمدی 51ساله متاهل، دارای دو فرزند، دبیر انجمن کوهنوردان ایران عاشق مسائل زیست محیطی، معروف به لقبی به همین نام ... در کشور پهنا ورمان ایران هر جا درختی بریده و یا جاده ای بی رویه کشیده می شود ، حتما عباس و فلم توانای او حضوری جدی دارد، حال حرص خوردنش چقدر کار ساز است خدا داند و دلم.
عباس ثابتیان 51 ساله دو فرزند اگر چه مدتی است از کارهای جدی در کوه دور است ولی عاشق کارهای فرهنگی، شرکت در سمینارها و اجرا های و...اخبار و صعود ها را بطور جدی دنبال می کند تا به درستی صحت و سقم آن برسد.
احمد برجسته: 58 ساله متاهل دو فرزند از بر وجرد عضو انجمن سالها زحمت کشیده و در شهر زیبایش که معروف به پاریس کوچک است از محبوبیت خا صی برخوردار می باشد، حضور ایشان خاطرات قلل زیبای منطقه لرستان برنجه و گرین و ... در دل زنده می کند. وقتی نام برجسته می آید بی درنگ آجیل های معروف ایشان که شغل صلی اوست در ذهن تداعی می کند.
سهند عقدایی: 36 ساله متاهل عضو کلوپ دماوند فعال در کار کوه و اجرای تور های ورزشی و صعود به قلل بلند فعال منظم و خونگرمی از خصلت بارز او به حساب می آید.
داریوش طاهری: 47 ساله متاهل فرزند از کرج، گروه هفت خوان کرج
اصغر سعیدیان 60 ساله اصل کرج گروه کوهنوردی اسمان متاهل با صعود های موستاق آتا، مونبلان و می شود گفت به نوعی بزرگ تیم به حساب می آید و ارامش ایشان زبان زد است.
علی نقی ستوده حقیقی ساله متاهل دو فرزند: تهران باشگاه دماوند با صعود قله مونبلان
بهنام ناصحی 39 ساله عضو کلوپ دکاوند
ادامه مطلب








