برنامه ی سه روزه ی شفت(25-22 مهر1388)
یادم میاد چند سال قبل پس انداز مختصری داشتم که بنا بود صرف تور چند روزه دانشجویی کیش که از طرف دانشگاها برگزار میشد بشه .اما بخت و اقبال و صد البته همراهی دوستان با ما یار شد و ما رو از مستفیذ شدن از این مکان مقدس محروم نمود.
اون دوران کوهپیمایی نوپا بودم ولی شیفته اوج گرفتن!لذا با بالهای خیال خویش را در یک آن بر قله قاف می رساندم اما... برودت قله تاب از من می ربود و شهپر خیالمو چنان می شکست که با مخ رو زمین می افتادم!!! و همین باعث شد تا مصمم شم این پس انداز مختصر رو هزینه خرید لوازم کوهنوردی کنم .مشورتی با یکی از دوستان کوهنورد کردم و ایشون ارشادم کردن به تاناکورای معروف ارومیه. با دو نفر از دوستان شفیقم برنامه ی ارومیه را تنظیم کردیم . هم فال بود هم تماشا .
تبلیغ فروشنده های تاناکورایی عقل از سرم ربوده بود. چه چیزها که نمی شنیدی؟!! هیچ سررشته ای نداشتم و تنها امیدم به صداقت نداشته ی فروشنده ها بود؟!! کوله ضدآب تاشو اسرایئلی کیسه خواب دو رویه ی چند کیلویی امریکایی. بادگیر و فلان و فلان ...
بعد از خرید وسایل و لوازم بنجور چشام به چادری افتاد و دستام ته کیفم را برانداز کرد. این بار هم دل به دریا زدم و با مسرت چادر 6نفره ی چینی را از آن خودم کردم غافل از اینکه ...
بماند که تمامی این لوازم یکبار مصرف بودند و فقط انبار منزل را شلوغتر کردند. اما بشنوید ماجراهای این چادر را...
این چادر هم مثل بقیه لوازم خاک انبار را می خورد . تاروزی که داداش کوچیکه ما خواست با دوستاش بره شمال .چادر و چراغ ژله ای ما رو هم برداشت و راهی شد .ومن مسرور از اینکه خوب بالاخره این لوازم یه جایی به درد خورده!!! سه چهار روز بعد که داداشم برگشت دیدم دل وروده ی چادر ریخته بهم .وگویا چراغ ژله ای شده بود قاتل جون این چادر و داداشم با سرعت عمل دیگه زیپ چادر رو باز نکرده و از وسط چادر چراغ رو انداخته بیرون!!! من دیگه فاتحه چادر رو خونده می دونستم. اما چند روز بعد مامان خانوم رو دیدم که روی این چادر کار فنی میکنه وبعدش خبر داد که ترمیمش کردم و دوباره این چادر هدیه شد به انباری.
تا اینکه شد 21مهرو قرار شد ما با گروه آقای نجاریان بریم شفت. کمی دیر جنبیده بودیم و جاها کاملا پر شده بود .ولی بعدا برای 3نفرجا پیدا شد .(من و سمیه و خانم تاران) ولی خانم تاران ساز مخالف میزد و مایل بود به جاش مهرداد که خیلی علاقه مند بود بیاد. من وسمیه چادری نداشتیم و چشم امید بسته بودیم به چادر خانم تاران... نه راه پس داشتیم و نه راه پیش ! از یه طرف آقای نجاریان رو مطمئن کرده بودیم ولی از طرفی اگر خانم تاران نمیومد ما چادری نداشتیم.خلاصه من مجبور شدم به همون لنگه کفش خودمون اکتفا کنم و محض احتیاط این چادر رو بردارم به این امید که شاید هم نیازی بهش نباشه!!!
صبح با بیم و امید راه افتادم و رفتم سر قرارمون پای مینی بوس.خدارو شکر هم خانم تاران اومدن هم جا برا مهرداد بود و حرکت کردیم سمت جاده های طارم...
عصر که اتراق کردیم هیچ کس تو چادرش جای اضافی نداشت خانم تاران و مهرداد تو چادر دونفره بودن و من و سمیه هم باید قصر باشکوه خودمون رو برپا میکردیم!چادر رو زدیم و مختصری خوردیم و گفتیم و خندیدیم تا اینکه هوا تاریک شد و دور آتیش جمع شدیم....
کم کم باید آماده ی خواب می شدیم برا همین برگشتیم چادرمون...جل الخالق!!؟چادرمون زیپ نداره!!! اون لحظه سرما نه! فقط گراز و سگ بود که از ذهنم می گذشت! تو اون سرما انگار آب یخ ریختن رو سر من و سمیه!! تا الان به شوخی صحبت از چطور گرم کردن قصرمون بود اما حالا...بعد کلی خنده و حال خانم تاران با نخ و سوزن و سنجاق دردمونو چاره کرد.رفتیم کیسه خواب و دیدیم سقف چادرمون پره از ستاره ها!!! ای داد بیداد؟! چطور من تابحال این سقف توری رو ندیده بودم ؟این چادر کاملا ییلاقی و مال مناطق استوایی بوده و من خبر نداشتم؟!دوباره بمب خنده ترکید.من که مغزم یخ زده بود. دوباره دست به دامن خانم تاران شدیم و با چند نایلون فریزر و نخ و سوزن سقف رو هم پوشوندیم. نه که کیسه خواب و زیراندازامونم اعلا بودن تمام لباسامونو پوشیدیم و رفتیم تو کیسه خواب.راحت خوابیده بودم که نصفه شب سمیه بیدارم کرد که بتول من دارم یخ میزنم بیا دوتایی تو کیسه خواب تو بخوابیم ؟زیپ کیسه رو که باز کردم اول سرما هجوم آورد و پشت سرش سمیه!دیگه باید خشک میشدم چون جایی برا تکون خوردن نبود..سمیه هی خندید و خندید...
آی مردم که نشسته در چادر شاد و خندانید
یک نفر دارد که از سرما میزند یخ.......
صبح شد و دوباره روزمون رو با خنده شروع کردیم.صدای اعتراض آقای نجاریان میومد که: جغله مصطفی نذاشتید شب بخوابم. چه خبر بود؟فکر کردید بازم اردو و خشم شب میدیم؟
اما کی از حال ما خبر داشت؟! نه آقای نجاریان و نه...
شب دوم هم به همین منوال گذشت ولی اونقدر سرد نبود. با هم به این فکر میکردیم که اگر طبق پیش بینی ها شب بارون میومد ما از چه نوع گلی باید استفاده میکردیم؟!!!بعضی اوقات خدا ما رو هم دوست داره؟!!!
و الان اصلا به این فکر نمی کنم که ای کاش ما هم یه چادر درست حسابی داشتیم و ای کاش تمام تجهیزاتمون کامل بود؟! نه به این فکر می کنم که اگر تمام تجهیزاتمون کامل بود هیچ وقت اینطور از ته دل نمی خندیدیم و هرگز خاطره ی شفت برامون متفاوت نمیشد!! و به این نتیجه میرسم که سرمایه داری حتی مانع خوشیها و خنده هامون هم شده و به این فکر می کنم که چطورعلت 70 درصد خودکشی ها رفاهه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گزارش برنامه ی آب بر- قلعه رود خان

وای خدایا!
یعنی باز هم می توانستم به برنامه بروم؟
چقدر خوشحال بودم.
اصلاّ سه شنبه در مدرسه به درس ها گوش نمی دادم، داشتم بال بال می زدم که زود تر شب از راه برسد و ما راه بیفتیم. به امید دیدن دوستان قدیمی بعد از یک سال آن هم در برنامه ای چنین لذت بخش و به امید دیدن دوستانی جدید و آشنایی های جدید بودم.
از چند هفته ی قبل به فکر آماده شدن بودم و برای رسیدن روز شروع برنامه لحظه شماری می کردم. تمرینات کافی داشتم و خلاصه این که همه چیز روی برنامه پیش می رفت.
ساعت 8 شب بود. وای خدای من! پس چرا زمان نمی گذرد؟
به هر زحمتی بود از هیجان کمی فاصله گرفتم و کمی استراحت کردم تا این که بالاخره وقت راه افتادن شد.در دلم غوغایی بر پا بود. کوله ام از همیشه سنگین تر اما آمادگی ام از همیشه بیشتر بود.

سوار اتوبوس شدیم.چه حس عالی ای بود! قند در دلم آب می شد.
خدایا!
دوباره یک سال دیگه و یک برنامه ی دیگه. خیلی عالی بود. بهتر از این نمی شد.
ساعت 8:30 دقیقه صبح به مبدا حرکت رسیدیم، سرپرست برنامه آقای حسن نجاریان و گروهشان نیز آمدند و به هم پیوستیم.
بعد از یک سال دوباره آقای نجاریان را می دیدم. البته فراز نیامده بود که جایش خالی بود.
بعد از این که همگی در محل حرکت جمع شدند،راه افتادیم. پس از مدتی، در جایی زیبا برای عکس گرفتن با یاد بودی از شادروان خواهر آقایان نجاریان ایستادیم.
پس از 2یا 3 ساعت راه پیمایی به محل چادر زدن رسیدیم.
شب من از آقای نجاریان کمی (تا قسمتی) فوت و فن عکاسی آموختم. شب نیز به رسم همیشگی در کنار آتش گرد هم آمدیم و به شعر خواندن مشغول شدیم.
صبح ساعت 8 راه افتادیم و من خود را به جلوی صف رساندم.از مسیری بسیار زیبا یعنی همان مسیری که 2 سال پیش به سختی طی می کردم گذشتیم.اما این بار به آسانی.پس از چند ساعت راه پیمایی در هوایی بسیار عالی و مسیری بسیار زیبا به کناره ی جنگل رسیده و همان جا چادر زدیم.جوان تر ها به دنبال چوب در جنگل رفتند تا این که شب همگی بتوانیم به بهانه ی آتش در کنار هم باشیم و لذت ببریم.
آن شب،شبی ویژه بود زیرا آقای قربانی از سرپرست گروه در خواست کردند تا ایشان اندکی از تجربیات فراوان خود را در اختیار ما قرار دهند.در حین شنیدن این سخنان اشک در چشمانم حلقه زده بود به سختی توانستم جلوی جاری شدن آن ها را بگیرم. ایشان گفتند که کتابی از خاطرات و یکی از صعودهایشان گویا برودپیک کارگران تهیه کرده اند و سرمایه ی چاپ آن را ندارند، یکی از همنوردان که گویا دستی در کار چاپ داشت تقبل کرد که یاری دهد تا سال بعد ما بتوانیم این کتاب ار اینجا داشته باشیم.
در این میان یادی از شادروان عباس جعفری نیز به میان آمد. مردی که شاید نظیر او در ایران شاید کم پیدا و یا اصلأ ٌپیدا نشود. حیف که چه زود رفت! و یکی از حاضرین به سرپرست گروه اشاره کرد که او دیگر تنها متعلق به خودش نیست بلکه به تمام کوهنوردان ایرانی تعلق دارد. پس بنا بر این حق خطر کردن را ندارد.
صبح روز بعد زود به راه افتادیم تا بتوانیم زود تر مسیر را طی کنیم .
شیب های بسیار تندی را پشت سر گذاشتیم. از شانس خوب ما هوا کاملاّ آفتابی وخوب بود و زمین لغزنده نبود.
دلم هوای سبزه و درخت دارد
بعد از پشت سر گذاشتن شیب ها بالاخره به قلعه رود خان رسیدیم.جایی که دو سال پیش آن جا بودم را دوباره می دیدم.خاطرات آن روز دوباره برایم زنده شد.
بعد از چندی استراحت به پایین رفتن از پله های بسیار پرداختیم و سرانجام به پایان برنامه رسیدیم.دیگر همه ی خوشی ها تمام شده بود.باید خداحافظی می کردیم

بعد از این که همگی رسیدند، از همدیگر خداحافظی کردیم و هر کدام به سوی زندگی روزمزه ی خود به امید سالی دیگر و برنامه ای دیگر بازگشتیم.
با قدر دانی از سرپرستان گروه آقایان نجاریان
مهرنوش سلیمانی
|
قصابخانه بشریت |
در زمان سلطان محمود میکشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان میکشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه میکشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه میکشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان میکشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان کرهاش میکشتند که خرابکار است ،
امروز توی دهناش میزنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش مینشانند و شمعآجیناش میکنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود : تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل میکشند که طرفدار فلسطینیها است،
عربها میکشند که جاسوس صهیونیستها است
، صهیونیستها میکشند که فاشیست است،
فاشیستها میکشند که کمونیست است،
کمونیستها میکشند که آنارشیست است،
روس ها میکشند که پدر سوخته از چین حمایت میکند،
چینیها میکشند که حرامزاده سنگ روسیه را به سینه میزند،
و میکشند و میکشند و میکشند...
و چه قصاب خانهیی است این دنیای بشریت."
اااحمد شاملو
تنها و اگر تنها
قلبت را به سان آینه صیقل دهی
آنچه را عشق گویند نظاره خواهی کرد
آنچه را که غبار اگر گیرد
تنها چشمه جوشان چشم
زلال آبی اشک
غبارش را می روبد
جور دیگر نمی خواهد دید
جور دیگر نتوان دید
عشق را
همان سان که هست
همان سان که می باشد
وآن سان که به تصویرمی آید
به نظاره بنشین.
عشق را عاشق ،توان دیدن است
تنها و تنها عاشق
تنها و تنها زلال آبی چشم
و انعکاس درخشان آینه دل
توان دیدنش را دارد
رنج بیهوده مبر
بار بی مقصد مکش
عشق در هر رگی جاریست
در ذره ذره تن معلق است
بی عشق زیستن زندگانی نیست
بی عشق زیستن جان کندنی است به نام عمر
از دشت سوسن تا تنگه ارواح

سال نو سلام
باز
این زمین تندگام
برف را ز روی گرده می تکاند و به صد زبان
آفتاب را
می دهد سلام
باز باد خوش خبر
بهار شکفته می دهد پیام
می دود میان لاله ها غزل سرا
جامهایشان
می زند به جام
باز ابر باردار
خیمه می زند به روی بام
باز بر شگون مجلس بهار
بید می پرکند به رقص صوفیانه اش
گیسوان سبزفام
باز نبض جویبار نقره می زند به توده علف
با گذار آبهای رام
روز می رسد
روز دیگری که از نوی گرفته نام
خاسته ز جا
مردمی به راه مردمی نهاده پا
در سرود
در صلا
سال نو سلام
سال نو سلام
( سیاوش کسرایی)

چند سالی قبل با تعدادی از دوستان با گذر از شهرها به بازدید نقاط دیدنی و تمدن فراموش شده ایران کهن مبادرت می نمودیم و بدین ترتیب هفته اول تعطیلات نوروز را با خیر و خوشی سپری کرده با شادی به استقبال سال و روزگار نو می رفتیم.
سالي يك بار به جايي برو كه پيش تر هرگز در آن جا نبوده اي.
Once a year, go some place you’ve never been before.

از امسال تصميم بر اين شد تفريحات نوروز را به دو شکل ورزشی - تفریحی (خانوادگي) اجرا نمود تا بلکه از این راه بتوان رضایت حال جوانان ورزشكار گروه را نیز فراهم نمود. با بررسی پیشنهاد ها بر این شدیم براي آغاز كار به دیار منطقه سوسن در استان خوزستان و چند استان اطراف برويم که در این بین حضور دوستان قدیمی در تركيب تيم ما را به اجرای هر چه بهتر برنامه تشويق نمود.
حضور دوست خوب، مجید با توجه به اینکه چند سال قبل به منطقه رفته بود به ما به لحاظ اجرای درست برنامه دل گرمی داد. متأسفانه به علت ضیق وقت امکان برگزاری جلسه هماهنگی مهیا نگردید که در طول برنامه نیاز آن احساس می شد، یک روز مانده به آغاز سال جدید، صبح زود عوارضی جاده قم غوغا است و به سختی می توان دوستان را از هم تمیز داد. با تعداد 5 دستگاه خودرو راهی می شویم، قرار است عصر از همدان و اراک خودروهاي ديگري به ما ملحق شوند. پس از گذر از جاده قم وارد بزرگراه اصفهان می شویم، حضور فعال و چشمگیر پلیس راهنمایی و دیگر دست اندر کاران چشمگیر است بطوری که علیرغم افزوده شدن خودروها به راحتی از عهده کار بر می آیند. با رسیدن به 30 کیلومتری اصفهان از طریق اتوبان نجف آباد به سمت بروجن طی طریق می کنیم، جهت مرحم گذاشتن به شکم گرسنه کنار شکوفه های تازه رسته و کلبه ای گِلی بساط متنوع غذا ها پهن می شود. (امسال بر خلاف هر سال هر چند نفر با هم تدارکات غذایی انجام داده اند)، صرف ناهار و عکاسی ساعتی به طول می انجامد تا مسافران همدان و اراک نیز برسند، فقط مانده عمو رضا که گویا مسير را اشتباه رفته و گويا در محلی دیگر مستقر است.
با رسیدن به بروجن با رودخانه پر آب و زیبایش وارد استان چهار محال بختیاری می شویم، 26 کیلومتر بعد از جاده اي كوهستاني به شهر "بولداجی" وارد می شویم، همان محلی که وصف گزهای مرغوب و مردم مهربانش را سالها از زبان همنورد خوبمان گودرزی (دکتر تیم ملی و فاتح اورست در سال 84) شنیده بودیم،. اداره آموزش پروش شهر در کوچه ای نوساز و در مقابل چند درخت اکالیپتوس قرار گرفته با مسئولینی ساده و به مهربانی بهار. مدرسه ای در اختیار مان قرار مي گيرد، حال بيا و با اين اسم هاي عجيب غريب مدرسه را پيدا كن، از اين رو باعث می شود شرمنده محبت مردم که عمومأ موتور سوارند شویم.
خلاصه تا مكان را پيدا كنيم و مستقر شويم جان به لب می شویم. محل اسکان گروه 21 نفره ما نمازخانه یکی از مراکز شبانه روزی منطقه است با سرایداری زنی مهربان و خون گرم با پوششی ساده و دلنشین، كه با شادي نسبت به تحويل محل اقدام مي كند. شب فرصت را غنیمت شمرده با شیطنت و مجری گری شاد یکی از دوستان تازه ملحق شده به تيم جشن تولد یکی از اعضای گروه با قدری بشین و پا شو و... برگزار می گردد، البته این منهای آن است که ساعتی صرف پیدا کردن کیک گردید. پس از جشن مراسم معارفه و انتقاد از نحو حرکت امروز برگزار گردید و در ادامه با توضیحات مجید قرار شد فردا با عبور از در جاده ایذه قبل از سال تحویل در محلی مناسب توقف کرده مراسم کهن سال تحويل را به جا بیاوریم.

سخت است ساعت 6 صبح خانواده ها را به خط کردن و اگر شوق دیدار دنیای جدید نبود کسی قادر به حرکت این گروه نبود ولی تعدادي از دوستان قبل از ساعت مقرر پشت رول نشانده اند.
از این شهر زیبا می توان به مرکز استان، شهرکرد به جهت غرب و شمال غرب و "ایذه" غرب و جنوب غرب سفر کرد و مسیر دیگر همان مسیر بروجن می باشد. نگران یکی از خودرو ها هستیم که نکند در راه بماند و قرار شد در اولین فرصت نسبت به تعمیر آن اقدام گردد. سر صبحی دیدن "تالاب چغاخور " در نزدیکی بلداجی با پرنده هایی چون حواصیل و مرغان وحشی و... حکایت از روزی دل انگیز برای ما دارد.
با تعمیر خودرو در شهر کوچک " اردل" كه ورودي آن مملو است از خشكبار و وسايل لبني با خیال راحت به حرکت ادامه می دهیم تا در سینه کش یکی از دهها گردنه از سلسه جبال زاگرس در محلی مناسب با چشم انداز درختان وحشی کُنار و بلوط در کنار بوته های تازه رسته، روی سین بزرگی به نام سنگ، سفره هفت سین چیده شود و به استقبال فصل نو رويم و باز یاد و حسرت نبود یاران سفر كرده در دل و جاری شدن نم اشکی به پاس حضور سبزشان در سالهای قبل و نگه داشتن یاد و نامشان در قلب.
هوا هوای بهار است و باده، باده ناب
به خنده، خنده بنوشیم جرعه، جرعه شراب
فرشته روی من، ای آفتاب صبح بهار
مرا به جامی از این آب آتشین، دریاب
مگر نه خاک ره این خرابه باید شد
بیا که کام بگیریم از این جهان خراب

زیبایی های چهار فصل مسير ديدني و مسحور کننده است، از لابلای هر پیچ و گذری دنیای زیبایی نمایان می شود، گاه به برف
مي خوريم و قدري آن سو تر شكوفه و در پايين ترين نقطه ها سبزي و كاهو و درختان سبز و صخره هاي سترگ با درختان بلوط در دامان، همه ي اينها گويي دست به دست هم داده اند تا تو را با خود ببرد به ژرفاي خاطرات گریز پا، آنجا كه عقاب هم نمي برد. اقدام اداره راه منطقه در خصوص تعبیه سطل آشغال در طول راه ستودنی و این پیام را در ذهن می آورد که:
با زمين مهربان باش Be gentle with the earth
در راه به روستايي بر مي خوريم كه عروسي دو زوج جوان با رقص چوب بر پا است كه قدري با خشونت همراه است، صداي ساز و دهل اگر نبود كسي فكر نمي كرد اينجا عروسي است، قسمت ديگر روستا ناهار عروس مي دهند البته بدون آن سيني هاي ورشو و قابلمه هاي قديمي كه خود عالمي داشت و لذت خاص خود، لباس دختران محلي با رنگ هاي شاد و متنوع ديدني است. با صرف زمان حدود 5 ساعت و گذر از کنار سد کارون و دیدن عظمت این سد که دیدگان را به حیرت وا می دارد به دشت پهن و زیبایي مي رسيم كه در گوشه اي از آن ایذه قرار دارد و ديگر سو رود كارون و زاگرس زیبا پشت سر می ماند.
سلام خوزستان، سلامی چو بوی خوش آشنایی ما به ديار دشت سوسن مي رويم با طی30 کیلومتر از مسیری تو در تو در کنار مزارع سبز و گذر از چند روستا و بالا رفتن از گردنه اي با درختان بلوط، کُنار و... در پایین دست چشم انداز آب پشت سد كه چونان مار خوش خط و خال در دل دره آرمیده گذر كرد تا به ابراهیم آباد رسید، نكته اي كه متاسفانه به چشم خورد اين كه به علت كم آبي و عدم بارش براي عشاير منطقه تانكر آب آورده اند كه اين در اين فصل فاجعه اي است. لازم به ذکر است نیمی از این مسیر سابق بر اين خاکی بوده که به تازگی مرحمت فرموده، قدری آسفالت ریخته اند، آخر کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد. تناقض عجيبي است در سرزمين نفت كوره راهي باريك و سخت!!!

کوه پرسید: زِ رود
زیر این سقف کبود راز ماندن در چیست؟
گفت: در رفتن من
کوه پرسید و من؟
گفت، در ماندن تو
بلبلی گفت: و من ؟
خنده ایی کرد و گفت در غزل خوانی تو
آه ازآن آبادی که در آن کوه رَود، رود مرداب شود و در آن
بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد و نخواند دیگر
من و تو بلبل و کوه و رودیم
راز ماندن جز، در خواندن من، ماندن تو، رفتن یاران سفرکرده مان نیست
بدان...
در پارکینگ های این محل كه بيشتر مورد استفاده زايرين امام زاده است می شود با پرداخت مبلغي ناچيز از بابت یک روز با خیال راحت خودرو را گذاشت و به سفر روی آب ها رفت، بطور معمول هر قایق 10 نفر بدون بار را با دریافت مبلغ 20 هزار تومان از بابت یک سر رفتن به دشت سوسن حمل می کند، دیگر مسیر رسیدن به این منطقه از طریق "مسجد سلیمان" می باشد، که بنا به گفته محلی ها برای کسانی که قصد عبور از جاده ایذه را ندارند مناسب تر می باشد.
از بلندی که به چشم انداز قایق ها می رسیم دهها چشم به ما دوخته می شود که عمومأ برق شادی است، یکنفر کار نوبت بین حرکت قایق ها را تنظيم می کند، با چیدن بارها به ترتيب هر قایق 6 نفر با بار وارد تجربه ای جدید می شویم که برای بچه ها می تواند تجربه جالب تری باشد. با صرف زمان یک ساعت قایق سواری خستگی دو روزه رانندگی از تن زدوده می شود. قایق که از اسکله دور می شود انگار علایق آن سوی آب می ماند بزودی ارتباط تلفن هم قطع می شود و ما می مانیم و قایقی که با سرعت در دل درهای عمیق و پر آب گم می شود.
گم شدیم گر در میان خویشتن
جستجویی لازم است
نازنین ها
از سیاهی تا سپیدی را سفر باید کنیم.
چونان فیلمی که هر پرده آن صحنه ای است زیبا و دراماتیک همراه با چهره خشن و رنج دیده قایق ران که از روي بي ميلي هر سوالی را با کوتاه ترین عبارت ممکن جواب می دهد.
ايشان علیرغم اینکه نفرات زیادی را به این دیار دور افتاده می برد، اما از نگاه متعجبش مي توان دريافت كه اي انسان های بیکار از آن سوي اين سرزمين اينجا به چه كاريد. وقتی از وضع درآمدش سوال می کنیم خود را به نشنیدن می زند و آهی از ته دل چاشني قضيه مي كند و شايد در دل" ای آقا دل خوش سیری چند " گله مند وضع بارش و گرمای زود رس است وقتی کنجکاوانه از او سوال می کنم: آقا اگر ما بخواهیم زودتر از زمان قرار مدار برگردیم تكليف چيست؟ و چطور شما را با خبر سازیم؟
با نگاهي معني دار مرا برانداز مي كند، از آن نگاه هايي كه كوه نشين ها به انسان دارند كه آخر پس تو چي ياد گرفتي و شايد در دل " اين بنده هاي خدا كه اختيار کار را به تو داده اند"، در حالي كه باد موهاي سياه و خشن اش را در هم می ريزد، نگاهي به سمت راستش مي اندازد و در حالي كه داد مي زند تا هم صداش به من برسد، هم اينكه شايد اين آخرين سوالم باشد جواب مي دهد:
"باید بیایید جلو دماغهِ بغل اردوگاهتان و به قایق هایی که از امامزاده مسافر به روستا های اطراف می برند (منظورش طرف حوزه مسجد سليمان بود) و با تکان دادن دست خبر بدید تا بياييم دنبالتان".
به یاد سفرهای افسانه ای در داستان های کودکان می افتم براستی اگر این قایق خراب شود و یا اگر بر اثر ورود خار و خاشاک بدرون پروانه موتور، قایق برگردد، تکلیف چیست. من که در اسکله یگان امدادی یا چیزی به این منظور ندیدم. و گویا مثل اینکه اینجا نیز باید. خود را به دست حادثه سپرد.
از راه دور لکه های رنگی چشم را نوازش می دهد و دقایقی بعد به چادر های رنگی تبدیل می شود و ما را به خود می خواند، با پهلو گرفتن شناور آهنی وسایل را پیاده کرده به جزیره پا می گذاریم یکی داد می زند "زندانیان جدید وارد می شوند" یکی دیگر "به جزیره خوش آمدید"پایین آمدن خط آب باعث نگرانی می شود که در چند سال آینده بحران آب چه می شود. درکنار چادر های گروهای دیگر شهرک ما نیز افتتاح می شود این چند ساعت مانده تا تنگ غروب به شستن و مرتب کردن وسایل می گذرد و آشپزی آقایان که عمومأ به مزاق خانم ها، خوش نمی آید و ...
به عشق و آشپزي با واگذاردن بي پروا دست ياب
Approach love and cooking with reckless abandon
اینجا چیزی که به جان، بیشتر از هر چیز دیگری می نشیند آرامش و سکوت بی همتای آن است، که با فرو کش خورشید و برآمدن شب، شرر های آتش در کنار نغمه های دل نشین دوستان، تو را به دنیای خاطرات گریز پا می برد.
فراموش کن چیزی را که نمی توانی به دست بیاوری
و به دست بیاور چیزی را كه نمی توانی فراموش کنی
شب، خواب، کدورت و سستی خواهان کمتری دارد، تو گویی همه بیم این دارند نکند این دقایق را از دست دهند وای از غوغای ستارگان که چون دُر می درخشند و دل ربایی می کنند.
جهت بازدید از این منطقه سه روز در محل می شود زمان صرف کرد به این صورت که:
یک روز: به دیدن روستایي در دیگر سوی رود رفت (با قایق) و ضمن بازدید روستا که بسیار فقیر می باشند از آبشار "شلا" بازدید کرد
روز دوم: با صعود قله غرب کمپ، که مسير صعودش پله های دست ساز و طبیعی می باشد به ارتفاعاتی رفت که از آن بالا می شود دهانه سد و مناظر اطراف را دید. و زمان های اضافه صرف شنا، ماهیگیری و در صورت همراه داشتن قایق بادی عبور از رود گردد.
و سومین روز: به بازدید دره و دشت جنوب شرقی منطقه رفت که در صورت بارش مناسب فصل، مملو از گلهای وحشی است. با صرف صبحانه در جمع خانواده 21 نفره به سمت دره جنوبی راه می افتیم متاسفانه گرما از اوایل صبح کلافه کننده است، به شکلی که در پناه درختان بلوط و كنار راه می رویم تا ظهر به بازدید منطقه می پردازیم و باز می گردیم عصر هم شنا انرژی مانده را تخلیه می کند.
شب تصمیم گرفته می شود به علت گرمای شدید و وجود كودكان خرد سال در تیم برنامه را تمام کرده به سراغ دره ارواح در دزفول برویم. از صبح زود تکاپوی رفتن در تیم مشاهده می شود که با جمع کردن و رفتن تا نزدیک ظهر معطل بازگشت قایق می شویم. بيشترين لذت اين برنامه متعلق به بچه ها بود كه سير دلشان شنا كردند و تازه حالا كه سوار قايق شده ايم باز هم دست بردار نيستند و شيطنت مي كنند و باز رضا است كه با همان صبوري كه در صعود صخره ها داشت تذكر مي دهد و صميمانه عشق مي ورزد به شادي و خنده هاي بچه ها. آن دو قلوي نازنين چه خوب جواب داده اند به اين همه محبت پدر و مادر بطوري كه با نهايت ادب و استعداد راه رشد را طي مي كنند، ديدني است و به جان مي نشيند وقتي ماهان ساز مي نوازد و تو را مي برد به ديار رقص شكوفه ها، يا امشب در سر و... و در تمام اين دقايق خواهرش مهتاب به او خيره مي ماند تا قطعه تمام شود. و چه با ناز مي نويسد. اصلأ اين برنامه با اين بچه هاي نازنين برايمان تبديل به دنيايي فراموش نشدني شد از آريناي مهربان گرفته كه با با ناز و اداي كودكانه به نحوي قدردان همه است و چونان پري لاي سبزه ها مي گردد گل ها را مي ستايد تا مهيار كه انگار نه انگار خرد خردسال است، وهمچون مرد راه مي رود، آتش مي سوزاند و محبت مي كند و فراز كه ديگر لقب مهندس گرفته و چپ و راست طرح مي دهد از سيستم ساخت دستشويي گرفته تا دفن زباله و شناسايي گل و گياه كه علاقه اش هم همين است، و چي بگويم از دلبري هاي سهند كه شهره چادرهاي اطراف شده با خنده و نشاطش.
از دست گرماي منطقه به شهر ایذه گريخته و "اشکفت سليمان" را بازدید نموديم. متاسفانه این آثار تاریخی بر اثر بی مبالاتی دچار تخریب و دست نوشته هاي يادگاري گرديده و فقط چند پله و نرده كشيده شده و ديگر هيچ. راهی شوشتر می شویم. شوشتر شهری است کوچک و تمیز با مردمی ساده و مهمان نواز با تعداد زیادی موتور سوار، کافی است از کسی آدرس بپرسی تا شما را به محل نرسانند راضي نمي شوند.
بازدید از آسياب هاي آبي، دژ سلاسل، خانه هاي قديمي و معبد چغازنبیل نهايتأ ما را به دزفول با پل ها و رود زيبا و ديدني دز مي رساند. با اقامت در مدرسه خودرويي برای فردا اجاره مي گردد با مبلغ60 هزار تومان رفت و برگشت براي 13 نفر، بقیه دوستان قرار شد فردا اطراف را بازدید کنند. ساعت 5 صبح از شمال شرقی شهر و از مسیر لالی و جاده سردشت راه می افتیم، با طی حدود سی کیلومتر از مسير متو جه می شویم، راننده بدرستی نمی داند ما کجا می رویم از اين رو باز می گردیم و وقتی حکایت آب و دره ارواح را برايش تعريف می كنيم، اظهار می دارد منطقه را می شناسد و نام دره "کول خرس" (كوهي كه خرس دارد) و آخرین آبادی "تو بران" (تب بران) می باشد.
با رسیدن به دو راهی با مختصات N32.49133-E048.60520 به ارتفاع 438 متر وارد مسیر شني مي شويم که عبور سواری ها قدری با مشکل همراه است. بدين جهت مجبوريم چند قسمت پیدا شویم. از اول جاده آسفالت حدود 9 کیلومتر بايد پايين رفت.
چند دستگاه مینی بوس و اتوبوس و سواری چشم انتظار کوهنوردان ماجراجوي اند که دیشب و امروز به اینجا آمده اند، مختصات جغرافیایی این محل N32.49704 - E048.58773 با ارتفاع 310 متر می باشد با گرفتن اطلاعات متوجه می شویم، اين منطقه دو دره دارد اولی دره غربی که مسیری است بدون آب و تنگ و تار که عبور در جاهایی با چراغ قوه امکان پذیر می باشد و دره دیگر که هدف بازدید ما است دارای آب و طولانی است.
اینجا دیگر وسواس و اینکه نکند خیس شویم، معنا ندارد، اينجا دیگر نباید زحمت پريدن از سنگ به سنگ را به خود داد، اينجا باید بی پروا و بدون دغدغه به آب زد.
آب يعني زندگي، يعني حركت، يعني رفتن و در راه نماندن، يعني شستن و از نو شدن
و او كه با ناز وارد كفش مي شود بدون نياز به در زدن يا پرسيدن، آخر تو به ديار او آمده اي اصلأ، حس خيس شدن تو را بدينجا كشانده، دماي مناسب هوا باعث سرخوشي مي شود. چند تيم از اصفهان اينجا اقامت دارند كه دیدن دوستان قدیمی بين آنها و تجدید خاطره دقايق خوشي را رقم مي زند. با شوق ديدار نا ديدها وارد دره"ارواح" يا همان "كول خرس" مي شویم اينجا شباهت زیادی به دشت کلوت هاي شهداد كرمان دارد با این تفاوت که آنجا وادي کویر تشنه است و حكايت سراب اما اینجا آب است و قصه ي چشمه های گوارا، در كنار نسیم جان بخش كه روح و جان را صفا می دهد.
اينجا براستي شباهت زيادي به تنگه واشي (فيروز كوه) دارد ولي بكر تر، وحشي تر با ديواره هاي بسيار بلند تر و البته بيشتر از جنس كلوت ها تا صخره. اين تنگه را بايد خواهر تنگه واشي و تنگه خرو(طبس) و از خانواده كلوت ها ناميد. بلندي خيره كننده ديوارها و عظمت آن تا دقايقي ما را مبهوت و شگفت زده مي كند.
پس از چند صد متري پيشروي به شكاف هايي در دو طرف بر مي خوريم كه به صورت انحرافي وارد اشكفت ها مي شود كه عمومأ ماسه سنگ مي باشد. اگر حس كنجكاويتان گُل كرد براي بازديد اشكفت ها بايد چراغ قوه همراه داشته باشيد، تا دقايقي با خم و راست كردن بدن به اشكال مختلف پديدهاي زيستي برسي، انگار در رويا سير مي كني، از خود بي خود مي شوي فراموش مي كني كه در دنياي آهن و دود به سر مي بري. و براي دقايقي آني مي شوي كه مي خواهي.
"رها آزاد مثل آواز پرنده اي كه صدايش به سختي از لاي اشكفت به تو مي رسد"
با صرف صبحانه در تنگه اي محصور شده بين ديواره ها انرژي لازم را كسب مي كنيم براي ادامه بازديد كه ما را مي كشاند به سمت بالاي دره قسمت هايي از اين دره تنگ مملو است از نيزارهاي سبز و زيبا كه بعضأ بايد از ميان آنها عبور كرد، و در جا هايي از تالاب هاي پر آب گذر نمود تا به زير آبشار هاي كوچك بلورين رسيد. كه به گفته محلي ها امسال به علت بارش كم از رونق زيادي برخوردار نمي باشد.
من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته با بونه
من به يك آينه، يك بستگي پاك
قناعت دارم ....
"سهراب سپهري"
آبشار، آنجا كه دانه هاي سپيد صدف گون بي ريا نثار شما مي گردد، تا روزتان را جاودانه سازند. پس از سه ساعتي عبور در تنگه به دو راهي مي رسيم كه دره سمت چپ به آبشار كوچكي مي رسد و سمت راست يا همان مستقيم ادامه راه ما است كه باز هم با ساعتي عبور دو مسير مقابل شما قرار مي گيرد، كه در صورت عبور سريع به بالا مي توان از سمت راست دره بالا رفت و از كمر بر شرقي آن به قسمت هاي بالاي دره رسيد، هر چه بالا تر مي رويم، ديوارهاي اطراف كم ارتفاع تر مي شوند تا جايي كه به دشت نزديك مي شويم، به دليل گرماي شديد از ادامه راه منصرف شده باز مي گرديم، ساعتي پايين تر يادمان مي آيد نقطه را ثبت نكرديم از اين رو اطلاعات همين محل را به حافظه دستگاه سپرديم با مختصات N32.51675 - E048.61285 به ارتفاع 410 متر نزد دوستان باز مي گرديم. ديدن آنها در عمق دره در حال شنا، شادي وصف ناپذيري به ما مي دهد انگار ساعتها است همديگر را نديده ايم با ديدن قيافه هاي ما كه همچون سربازان ويتنامي شده ايم هاج و واج مي مانند، آخر در انتهاي دره بايد از ميان نيزاري رد مي شديم كه متاسفانه نابخردان آنها را آتش زده و ما بايد از لابلاي ني هاي سوخته بالا مي رفتيم كه مي توان تصور كرد چه به روز لباس و دست و پاي ما آمد.
دقايقي سنگنوردي و كشاندن بچه ها به بالا صعود را از يك نواختي در آورده و نشاطي دل چسب به آنها اهدا مي كند. خصوصأ براي آنها كه تا به حال طناب سنگنوردي را لمس نكرده اند (طناب فقط براي احتياط استفاده شد). اين كار و عبور از بالا قدري سرعت برگشت ما را اضافه مي كند كه نهايتأ با راهنماي رضا اين دوست كهنه كار و رد يابي خوبش به دره باز مي گرديم، تا اين انديشه را باور داريم كه عشق به آموزش و ياد گيري درست چقدر به موقع مدد رسان است.
واي از انرژي پايان ناپذير بچه ها: فراز اين كوچك ترين كوهنورد گروه كه با پاي خود اين راه پر فراز و نشيب را گذرانده با نشاط و شور وصف ناپذير در آب جاهاي خشك بدنمان را خيس مي كند و با شيرجه زدن درون حوضچه اي ديگر از مهلكه مي گريزد، اما شوق ديدار كوچك ترين عضو برنامه سهند نازنين (8 ماهه) ما را مي كشاند به كنار ديواره و نيزار هاي زيبا آنجا كه سهند قهقهه مي زند، بالا پايين مي پرد و همه را به وجد مي آورد.
با تأسف حين صرف ناهار، با برخورد بي رحمانه تعدادي فرد مسلح با منابع طبيعي روبرو مي شويم، آنها لا قيدانه اقدام به آتش زدن ني هاي بالاو پايين دست ما مي كنند، كه دقايق سختي بر ما گذشت، ما كه ياراي مقابله با آنها را نداشتيم. اميد كه مسئولين امر كه اين همه ساز حمايت از صنعت گردشگري را مي زنند، نسبت به امنيت جاذبه هاي طبيعي كشور اقدام نمايند تا اين گونه عده اي نا آگاه اقدام به تخريب محيط زيست و ايجاد نا امني در مناطق زيباي كشور ننمايند. مي توان با قرار دادن يك كانكس نيروي انتظامي، محيط زيست يا گردش گري اين مشكلات را مرتفع ساخت.
ياد مورد ديگري افتادم كه در طول سفر قدري آزار دهنده بود، در محورخطرناك و پر پيچ و خم ايذه - شوشتر فقط تعدادي اندك پليس به چشم مي خورد، و برايم اين سوال پيش آمد چرا بايد تمام نيروها در يك جا متمركز شوند (البته با حساسيت و دقت قابل تحسين) در صورتي كه اين محور ها بسيار شلوغ و خطر آفرين بود. كه مي شود گفت هنوز تا مديريت درست راه زياد داريم.
با منظم نمودن تيم و هماهنگي در خصوص بروز خطر هاي احتمالي نسبت به خروج از دره اقدام نموده در چند جايي به بوي گوشت كباب شده بر خورديم كه مربوط به پرنده هاي آزاد و رهاي منطقه بود، كه بدون حساب و كتاب شكار مي شدند، همچنين تا جاهايي كه مسير دره اجازه مي دهد شكارچيان اقدام به آوردن خودروي كمك دار به درون دره مي نمايند كه اين عمل چهره اين فضاي زيبا و افسانه اي را تخريب و زشت مي سازد.
باز مي گرديم اما هنوز دل پيش يار داريم و تنگه زيباي ارواح كه بواقع ارواح كه نبود، هيچ بسيار هم زيبا بود و مار ا به گذشته ي ديرين زمين برد، و باعث گرديد نوروز امسال ما غرق شادي گردد و مدام در ذهن مرور كنيم خاطرات كوير، كلوت ها، سوسن، دره،آب، واشي و يه عالمه دل بستگي پاك.
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي را
جشن مي گيرد!
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اين همه دل تنگ شدي؟
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن.
با دست پر به دزفول باز مي گرديم: حكايت زيباي اين دره، براي خانواده هديه اي چشمگيري است.
توضيحات اين سفر كه به ذهن بنده رسيد:
در خصوص بازديد از دشت سوسن:
·گرفتن اطلاعات بارش فصل، قبل از حركت (در صورت داشتن بارش مناسب و كافي منطقه غرق گُل مي شود).
· همراه داشتن قايق بادي و وسايل شنا خالي از لطف نيست.
· هماهنگي با قايق جهت بازگشت و بازديد از روستا هاي اطراف.
· همراه داشتن وسايل باراني و چادر ضد آب.
· همراه داشتن امداد كامل خصوصأ ضد حساسيت ها، گزيدگي ها، داروهاي گوارشي و قرص ضد عفوني آب.
· همراه داشتن ميزان كافي آب آشاميدني (در صورت عدم بارش، منطقه آب آشاميدني ندارد)
· در صورت استفاده از آب رود كارون جهت آشاميدن حتمأ بايد اقدامات لازم ضد عفوني صورت پذيرد.
· همراه داشتن ظرف بزرگ براي حمل آب از محل رود به محل كمپ.
در خصوص بازديد از تنگه ارواح:
· داشتن خودروي مناسب جهت عبور مسير ناهموار جاده آسفالته تا محل "تو بران" (حدود 9 كيلومتر جاده خاكي).
· داشتن پوشاك راحت و كفش مناسب جهت عبور چند ساعته در آب.
· داشتن آمادگي جسماني لازم.
· گرفتن اطلاعات بارش قبل از حركت (در صورت بارش شديد، خطرجاري شدن سيل در دره وجود دارد).
· همراه داشتن طناب و تعدادي وسايل فني براي اقدامات احتمالي و يا بازگشت از مسيرهاي ديگر.
· همراه داشتن امداد كامل خصوصأ ضد حساسيت ها، گزيدگي ها، قرص ضد عفوني آب و...
· همراه داشتن كيسه نايلون مناسب جهت قرار دادن دوربين و البسه ضروري و بازگرداندن زباله از منطقه.
· همراه داشتن تغذيه برنامه يك روزه.
· اطلاع رساني حركت تيم به نفرات خارج دره از ساعت و روز حركت. (تلفن و بي سيم مشكل دارند).
· در صورت بازديد از دره خشك (جنوبي) همراه داشتن چراغ پيشاني و لوازم فني الزامي مي باشد.
با سپاس و تشكر از آقاي عباس نجاريان به خاطر ويراستاري گزارش.
نوروز 87
حسن نجاريان
سلام، سلام برغروب سرد و طلوع آتشينت ،كوير

و سلام به شما كه غم هايتان را بر بلنداي قله ها گذاشته باز
مي گرديد، به شما كه كينه و غرور را به آب آبشاران سپرده عزيمت مي كنيد، به شما كه كژي، سستي و نا مهرباني را به سبزه ها گره زده به اميد آغازي سبز به ديار آهن و دود باز مي گرديد، تا باشد توان تحمل نا مهرباني ها را داشته سال و روزگاري نو آغازكنيد.
در اين چند سال اخير فارغ از صعود هاي برون مرزي عموماً تعطيلات را با خانواده و تعدادي دوست خوب سپري كرده و هر سال منطقه اي از ايران را براي گشت و گذار انتخاب مي كرديم امسال نيز ابتدا قرار شد به جزيره هرمز برويم كه به علت پاره ي مسائل جور نشد از اين رو سفري دو گانه را از لحاظ جغرافيايي بر گزيديم:
"درياچه شورمست تا دشت كلوت"
تن به راه مي دهيم تعدادمان به حداقل رسيده و هر كس به دليلي از همسفر شدن سر باز زد، كه عمده علت "فشرده بودن" سفر عنوان شد.
جاده هنوز خلوت است و سفرهاي نوروزي آغاز نگرديده است كه وارد جاده تو در توي و هفت خوان افسانه اي فيروز كوه مي شويم با عظمت معماري قابل ستايش در دل كوهستان خشن با يادگارهايي در دل پل ورسك، برش، خمش، كرنش و هزار ها واژه ديگر كه با ديدن پل ورسك و تونل هاي متعدد در ذهن تداعي مي شود.
باري... به پل سفيد مي رسيم و حال بايد دل مست از سر سبزي را به شوق شورمست سپرد، براي ديدار از درياچه شورمست از مسيري با شيب تندبالا مي رويم تا از لابلاي درختان تنومند درياچه اي را نظاره كنيم كه با ناز چهره در بورياي مواج سبز كشيده و دامن با شكوفه ها و گل هاي پامچال آراسته چون ماهرويي طناز كه به كرشمه و غمازي عشاق واله طبيعت را پيش مي خواند.
ملاحت اين تئاترزيبا را سيلان مه و باران ياري مي كند. اينجا به واقع بوي سبزه، بوي باران، بوي خاك ... آري بوي زندگي و عشق به مشام مي رسد.
سرازير مي شويم به ديار شاهي(قائم شهر) ، سخت است به ديدار مادري رفتن كه هنوز چشم به راه سياوش دارد (سياوش يزداني كوهنورد فعالي كه در زمستان 83 در منطقه تپه گوگردي دماوند ناپديد شد) غصه گريبانگيرمان مي شود، دلت مي گيرد، چقدر غم در چهره اين زن است، اطاقش آخرين اطاق اين عمارت تو در تو است، هيچ چيز دست نخورده و همه چيز بوي سياوش مي دهد از كتابهاي اجتماعي ، علمي و اشعار كهن و نو گرفته تا گزارشات پر محتوا و گلهاي خشك كه هنوز بوي بهار مي دهند تا طنابي كه بي همنورد كناري افتاده و تو را مي برد، مي كشاند به ابركوه، به دماوند، به علم كوه، به تفكر و يافتن راه خويشتن، تاب ماندنمان نيست و فقط لحظه شماري مي كنيم براي بهار و ديدن اجراي موسيقي كه قرار است توسط دوستان او براي رفتگان كوه اجرا شود: آن هم در منطقه دماوند در كنار شقايق هاي هميشه عاشق. شب در محل دفتر هيات كوهنوردي به همراه مسئول دلسوز و مهربان آن رهل اقامت مي گزينيم .
به گرگان مي رسيم، شهر يادگارهاي كهن، شهر مهاجران از نقاط مختلف كشور با خانه هاي قديمي، ياد آور پدران و پيشينيان: دالان هاي سنگفرش شده، خانه هاي خشتي و كاهگلي، (خانه تقوي ها و باقري) كه زماني بهر خود برو بيايي داشته اند.
دراين بين ديدار با ورزشكاران لذت بازديد را چند برابر مي كند كانوني گرم به گرمي شررهاي آتش كوهساران با يادگارهايي زيبا بر ديوار و كتابخانه اي ارزشمند با چهر هاي جوان و پركار كه حاصل كوههاي زيباي نهار خوران و... است، شور صعود سنگنوردان در سالن سنگنوردي تو را وجد
مي آورد.
ديدن منطقه توريستي نهار خوران و سوسوي چراغ ها با رقص مه در پايين دست مناظر بديعي پديدآورده اين روز را به خاطرات مي سپارد
دگر روز با گذر از شهر(گرگان) چشمانت به مناظر زيباي كوهستاني، درختان نارنج، گل هاي زرد كلزا (canola)خيره مي ماند. در بين راه از غاري بنام "خَر بس" بازديد مي كنيم. از فراز تپه اي چشم انداز وسيع و زيباي مزارع سرسبز و زرد رنگ كلزا به راستي كه چشم نواز است، دشت زيباي بهشهرديدني است.
به سراغ بندر تركمن مي رويم: اين يادگار قديم ايران، با مردمي با چهره هاي ديگرگون كه حكايت از سيلي سرد روزگاران دارد، مردماني سخت كوش و بي ادعا چون خزر. در اينجا بوي دريا و صداي كبوتران عاشق مدهوش كننده است. سوار بر قايق به سوي "عاشورا ده" مي رويم مكاني كه قبل از اين داراي سكنه بوده و از رونق خاصي برخوردار بوده كه حال چيزي جز كوچه هاي متروك مغازه ها با كركره هاي مستعمل، در هاي شكسته كه با وزش باد بر پاشنه، موسيقي ناهنجاري پديد مي آورد. و هردم شايد گذر سگي ولگرد به دنبال ماهي به جا مانده از خروش دريا، نوشته هاي به جا مانده بر ديوار ها حكايت از تاريخ تخليه جزيره از خشم و خروش طغيان خزر است در اينجا يك مركز صيادي و رستوران جهانگردي فعال مي باشد. بي اختيار ياد فيلم هاي غرب وحشي و شهر متروك و عده اي گمشده و دل به سراب زده مي افتم .
شما مسافري كه به قصد بازديد از اين جزيره زيبا با اسبان سركش، مرداب خاموش مي آيي مي تواني در رستوران جهانگردي طعم واقعي ماهي تازه را به نيش بكشي، 20 دقيقه اي بر موج هاي خروشان سوار مي شوي تا به ساحل برگردي و در اين ميان دقايقي مدهوش پرستوهايي مي شوي كه شرطي، شرط روزگار شده اند و به جاي ماهي و دان و حشره پس مانده غذا يا نان را با شيرجه استادانه در هوا مي قاپند.
در ادامه سفر به سوي گنبد به راه مي افتيم با برج و بارويي سر به فلك كشيده كه در نوع خود در جهان بي نظير است آن هم با توضيحات همنورد ان خوب شهر كه آنچنان با آب و تاب و شيوا توضيح مي دهند كه شما را به واقع به گذشته تاريخ مي كشاند.
روز بعد به ديدار بقاياي شهر قديم جرجان و سپس بازديد از مانژ اسب دواني تركمن صحرا محل برگزاري مسابقات معتبر اسبدواني با شركت كنندگاني از كشورهاي منطقه، به خصوص حوزه خليج فارس و محل نگهداري اسبهاي سركش اين ديار رفته ساعتها شيهه اسبان زيبا را در ذهن مرور مي كنيم. بايد فقط مي شود گفت: " پيوسته دلتان سبز و شورتان افزون".
به سوي جنگل تو در توي گلستان روانه مي شويم و حسرت ديدار حيات وحش آن كه در اين مجال نگنجيد، فقط بسنده مي كنيم به بازديد موزه حيات وحش پارك با نمونه هاي تاكسيد درمي شده گونه هاي جانوري و گياهي منطقه گلستان و كودكان و نوجواناني كه سرگرم فيلم برداري هستند، پس از جنگل گلستان منطقه "تنگ راه" پيش رو است و ديدن لباس هاي رنگارنگ عشاير منطقه كه به مسافران نوروزي نان محلي و لبنيات تازه و خوشمزه عرضه مي كنند . كودكان خردسال خوشحال از فروش قرصي نان و كسب در آمدي ناچيز به مسافران لبخند زده و با تكان دادن دست بدرقه شان مي كنند.
پس از مسافت كوتاهي به طرز حيرت انگيزي به سرعت پوشش گياهي منطقه عوض شده كوير نمايان مي شود. اين از عجايب سرزمين متنوع ايران است. مسير را با جدا شدن از جاده بجنورد و ادامه مسير به سمت جنوب تا رسيدن به جاجرم ادامه مي دهيم. براي خوردن ناهار وارد تنها پارك كوچك شهر مي شويم. چمن سبز پس از دو ساعت عبور از كوير لخت عجيب خودنمايي مي كند نگهبان پير و خموده پارك با داد و فرياد و سماجت خاصي ما را از چمن به سنگ فرش پارك مي راند و چون بخشي از وجود خويش از گلها و چمن اين پارك كوچك مراقبت مي كند به راستي كه حق با او بود، چمن در كوير نگين در برهوت است.
وارد سبزوار مي شويم تا با شبي استراحت آماده شويم براي ديدار از كوير بي همتا و شوق ديار شن هاي روان. آري بي پاپوش مي توان از كوير گذشت بي ستاره هرگز!!
صبح زود وارد جاده اي مي شويم كه گويي تا بيكران كشيده شده با طي 300 كيلومتري به بردسكن در حاشيه كوير مي رسيم. شهر كوچك عشق آباد، شهر آب انبارها و بافت گلي و قديمي. استقبال كنندگان از مسافرين نوروزي با شوق و ذوق تمام و خوشحال از بازديد نوروزي عده اي انگشت شمار به استقبال مان مي آيند. عشق آباد شهري است با وزش مدام و ملايم نسيم بهاري و ميداني كوچك با تختي چوبي براي استراحت خستگان، و قناتي كوچك و گذرا و آبي زلال و گوارا.
به سوي غرب مي رويم 40 كيلومتر بعد باز هم راهي جنوب به سوي طبس. در كنار ما در سمت غرب قله زيباي سرهنگي به ارتفاع 2098 متر خود نمايي مي كند. كه با توجه به پستي منطقه قله سركشي به حساب مي آيد. غروب نشده وارد طبس مي شويم، طبس آرميده در قلب كوير با نخل هاي سر به آسمان كشيده، بم را يادآوري مي كند، زندگي اينجا نيز چون رود جاري است گر چه كم رونق.
جاي، جاي اين ديار حكايت از قهر طبيعت دارد، جايي كه كلاً بر اثر زلزله سال 57 تخريب شد و حال تولد دوباره يافته و مانده در دل اين شن زار روان،يادگاري مانده به جا از قهر بي امان، باغ فرح بخشي است به نام "گلشن " با تنوع رستني هاي فراوان با جويباري روان و درختان سبز و شكوفه هاي رنگين، شگفتا كه در دل اين ديار فقر آب، چون دُري بي همتا مي درخشد، از ديگر ديديني هاي منطقه مي توان به كاروانسرايي در آن سوي شهر اشاره كرد. با انواع خرماي خشك و ارزان قيمت مي توان از خودپذيرايي كرد. و اما حيف است كسي به ديار طبس گام بگذارد و از بازديد منطقه " خِرو" چشم بپوشد، آنجا كه در كنار كوههاي شني كويري منطقه اي سبز پديد آمده با چشمه هاي گوارا با برج و بارويي كه تو را مي كشاند به "صباح" به مردان قصه هاي آسمان پاك.
نور جاري
سرد تاري، خاك.
قصه هاي خوشترين پيغام،
از زلال جويبار روشن ايام
قصه هاي بيشه انبوه، پشتش كوه، پايش نهر،
قصه هاي دست گرم دوست، در شبهاي سرد شهر.
شور جستجو ما را با خود مي برد به اعماق دره به جستجوي سدهاي خاكي، چشمه هاي آب گرم در دل زمين، ديوار هاي ماسه اي، سرو هاي بلند قامت و كهن، تا تو را دقايقي مات و مبهوت كند . در ذهن نگاه دختر و پسري معصوم را مرور مي كنيم كه تو گوئي داد سخن دارند .
اي كدامين شب،
يك نفس بگشاي
جنگل انبوه مژگان سياهت را،
تا بلغزد بر بلور بركه چشم كبود تو،
پيكر مهتاب گون دختري كز دور،
با نگاه خويش ميجويد
بوسه شيرين روزي آفتابي را،
از نوازش هاي گرم دستهاي من.
يك "تنگه واشي فيروز كوه" با ويژگي كويري و صخره هاي عظيم كلوخي و به مراتب رويايي تر و تجسم خويش در هزاران سال پيشتر. صداي رود پهن و جاري در دل كوير و تك درختي در اوج صخره هاي بي نظير و كمي دور تر قله اي كه برفي تنك بر فرازش به تو لبخند مي زند. چه زيباست درخشش برف در زير آسمان بي لك و ابر كوير . كوهستاني صخره اي در منطقه اي مرتفع در30 كيلومتري طبس. سدي در دست ساخت و آبي زيباي درياچه ي آن لم داده بر پشت ديواره و تاج بلندش .
از طبس نيز مي گذريم چون، رود بايد شد و رفت. سر ظهر كنار قله تنهاي كويري" ناي بند" دقايقي استراحت كرده به نظاره اين ستون استوار كوير يكي از قلل منفرد كشور مي نشينيم، در ميانه راه نخلستان و آب معدني " ديگ رستم" كه حمام روستاي كوچك منطقه و استراحتگاه رانندگان ارابه هاي بزرگ كه خسته از سفر دراز كويرمي رسند قرارگرفته، قسمت زنانه را با ديواري از تنه و پوشال نخل جدا كرده اند.مسيري 500 كيلومتري را بايد طي كني تا به كرمان برسي.
كرمان سرزمين مردان و زنان سخت كوش كه با صبوري و همت در بستري از ناملايمات، تاريخ اين خطه را با جوهرشرف و پايمردي نوشته و نام اين ديار را با عزت و بزرگي بر جبين روزگار رقم زده اند.
سالها قبل ديدني هاي شهر و قلل كرمان را بازديد كرده ايم فقط مانده در حاشيه كرمان به بازديد مردي، به همت كوه برويم (آقاي تجربه كار) كه حاصل سالها تلاش خود را به طبق اخلاص نهاده با همت شهرداري موزه اي پديد آورده به نام " موزه ديرين شناسي" كرمان: آنجا كه رفته در دل زمان، آنجا كه شبيه كوه و اشكفت هاي آن و با سليقه طراحي شده تا جايي باشد براي حفاظت از فسيل هاي نادر در جهان از فسيل تخم گونه هاي كهن و قطعاتي از پيكر دايناسورها گرفته تا بقاياي حيوان هاي ما قبل تاريخ تا سرخس هاي خفته در بستر سنگ. راضي از بازديد اين ديدني ها، كوله را به شوق حركت به سوي شهداد بسته تن به راه 80 كيلومتري مسير شهداد مي دهيم با جاده اي پر پيچ و خم به سوي غرب و سپس شمال و شمال شرقي تا ما را برساند به تونلي در ارتفاع 2800 متري كه درمحاصره كوير قرار گرفته، بايد پايين رفت، نه صد متر و دويست متر2000 متر تا به شهداد كه از جمله قديمي ترين پايگاههاي تمدن هاي ايران است و از 4500 سال قبل اين ناحيه بطور مستمر محل سكونت و زندگي به شمار مي رفته. از قديمي ترين آثار بدست آمده مي توان به درفش شهداد با قدمت هزاره سوم قبل از ميلاد اشاره كرد. گفته مي شود كه شهداد همان "آرتا" و مركز حكومت عيلام بوده و روزگاري در عرصه سياست از اقتدار خاصي برخور دار بوده است.
شهري كه از دير پاي تاريخ در دامنه شرقي كوههاي شمالي و جنوبي حد فاصل دشت لوت و دشت كرمان كه در جنوب غربي آن كوه "كناران" (كوه شهداد) و در شمال غربي آن بيابان واقع شده است .
در بدو ورود به شهر تو گويي همه چيز اين آخر سفر مي خواهد به خاطرات جاودانه بدل شود. مردي، مهربان با چهره تو در تو به استقبال مي آيد كه بوي نخل هاي سبز مي دهد، روان چون رود مي گويد و نمي خواهد بي نصيب از اين خوان گسترده باز گرديم. نقشه و هرآنچه لازم است بدانيم با گشاده رويي در اختيارمان مي گذارند و ما را به بازديد از آسياب قديمي دو قلو، بافت خشتي خانه هاي كويري، شهر كوتوله ها با پنجر ه و اتاق هاي كوچك با كوچه هاي باريك و تنگ دعوت مي كند. از شهر مي گذريم به سوي كمپ كويري كه بايد 20 كيلومتري طي طريق كنيم. يك باره غمم مي گيرد پي چيزي مي گردم، پي ريگي، پي لبخندي، ذهن، ذهنم مي رود به اينكه نيايد روزي كه نتوان به ديار كوه و ...
"از زماني كه زبان مادري را آموختم زبان دنياي پيرامون خود، زبان اصلي خود، زبان دنياي ماوراء را به فراموشي سپردم. از زماني كه صداي برهم خوردن آهن پاره، صداي گوش خراش ماشين، صداي بي صداي مظلومان، صداي ضجه انسان، صداي ناله حيوان، صداي اخبار حزن انگيز، صداي شكسته شدن و خرد شدن انسان با گوش من آشنا شد، صداي روح نواز طبيعت، صداي آسمان سر بلند، صداي بادهاي خزان كه از بلنداي كوههايش به گوش مي رسد، صداي دلنشين شر شر آبشار، صداي مستانه بلبل و قار قار كلاغ، صداي نبض طبيعت و نواي هستي را به فراموشي سپردم، آنقدر در پستوي نه توي روز مرگي غرق شدم كه خودم را نيز به فراموشي سپردم". (بر گرفته از تابلويي در موزه ديرين شناسي كرمان)
كلوت ها بزرگترين عارضه هاي طبيعي كلوخي دنيا و زيباترين و جذاب ترين پديد هاي كوير به شمار مي آيند كه در اثر فرسايش آبي و بادي طي هزاران سال شكل گرفته اند. آفتاب آخرين رمق هاي خود را به رخ مي كشد و همراه است با رقص ماسه ها بر پهنه اين دشت بيكران، رقص ماسه ها چون بازي امواج اند بر دريا. كمپ كويري را آراسته اند به آلاچيق هايي از جنس برگهاي نخل و حصير(شبيه آلاچيق هاي عشايرتركمن ) جلوه قشنگي به اين محيط داده است. چون شب از راه مي رسد به رقص شعله ها پناه آورده و در خود فرو مي رويم، آسمان پولك دوزي شده كوير آنچنان غني و زيباست كه هر بي ستار هاي خود را در اين ميان تنها نمي بيند و اي كاش افسانه سراب را ببيني تا بداني افسانه چيست. از نيمه شب تا صبح صداي باد مدام و بي وقفه آهنگ خوابمان بود و ثمره اش خاكي كه بر روي كيسه خوابها و صورتمان به يادگار گذاشته بود.
صبح قبل از بر آمدن خورشيد ديده مي گشاييم، به شتاب، به شوق ديدار ناديده ها: ابر شهر كلوخي در فاصله 40 كيلومتري شرق و شمال شرق شهداد به طول 145 كيلومتر و عرض 80 كيلومتر و مساحت بيش از 11 هزار كيلومتر مربع كه بايد اين عظمت را نظاره كرد تا باور كرد اينجا نگين ايران و زيبا ترين پديده كلوخي دنياست.
در طول مسير و قبل از رسيدن به شهر كلوت ها درختان بزرگ "گز" كه چنگال در دل ماسه فرو برده و روزي از اعماق خاك و آسمان كم لطف كوير مي طلبند و به استقبال تو كه به عشق ديدن آن آمده ايد مي آيند. هر چه جلو مي روي ديگر از رستني خبري نيست فقط دانه هاي طلايي ماسه است و شن روان. بايد رفت، رفت به قلب كوير. با وارد شدن به منطقه كلوتها نا خود آگاه محو معماري بي نظير طبيعت خواهي شد،كه چگونه بي سنگ و رنگ، بي سفال و متال مي توان زيبايي آفريد.
جلو ديدگانت هزاران زيبايي رژه مي روند، هر تل خاك و شني به شكلي، صدها فسيل، هزاران هزار سنگ سيلي خورده از قهر طبيعت، برج هاي بلند به شكل خرس، برج پيزا و ميلاد، ارگ هاي خاموش، قلعه هاي مرموز و پر شكوه، دماغه هاي كشتي به گل نشسته، رقص موج شن بر سينه كوير. هر چه مي رويم هنوز زيبايي هست آخ كه اينجا سخت زيباست، اينجا دنيايي بكر است براي در خود شدن، خود را كاويدن، به انتهاي كوير خيره شدن و به حال كوتاه بينان گريستن.
اينجا. در اين پاك بي همتا به ياد همه هستي. زمان و مكان و شهر و ديار را فراموش مي كني ، قدم به اعصار كهن به گذشته زمين مي گذاري . درياي بي كران را مي بيني كه آبش را به تاريخ تكامل بخشيده و خطوطي را نظاره مي كني كه بي شباهت به حد و حدود عمق آب در هزاران سال پيش نيست. بي كران ، بي كران، دور، خيلي دور . صداي مرموز سكوت و پشت آن ملودي متن حركت، در اوج هنر آفريني دشت كلوت: ناله و سپس شلاق خروش باد و خاك چون امواح سهمگين درياي مواج . براستي كه انسان چه ناتوان و تسليم است در روياروي با نيروي عظيم و پر توان پديده هاي طبيعي . لحظاتي توان حركت از آدمي سلب مي شود درمقابل تند باد خاك و ماسه . تو گويي اين دستان توانمند بودند كه چنين شاهكارهاي معماري را صيقل داده، شكل و عظمت بخشيده اند.
پشت هر پيچ منظره اي در كمين، دشت از پي دشت و ما در حراس از اينكه نكند نتوانيم تا آخرسفر از اين عالم رويايي عكس و فيلم به ارمغان بريم. حتي مجال تجديد قوا نمي يابيم، اينجا يك دنيا ديدني مهيا است، وقتي از كف اين دشت با ارتفاع 300 متر به بلنداي كوهي گلي صعود مي كنيم انگار بر جزيره اي افسانه اي فرود آمده ايم تو گويي از كران تا كران اقيانوس است و آب و تو سرگشته اين لحظه ها فقط تعجيل در ثبت آن داريم تا كو مجال بازديد ديگر. عده اي از همراهان در گذر از دشت، شباهت به كارواني دارند با صداي زنگ.
دره ها دل تنگ
راهها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
.....
تاب ماندن نداريم كوچه سار خاطره ها ما را مي كشاند هم پاي همنوردان خوبمان كه ما را به اين ديار آورده اند، دو عضو خرد سال گروه عاشقانه لذت مي برند از اين دقايق فراموش نشدني، در حسرت ترك اين دياريم و اي كاش يك شب، چند شب ديگر مي مانديم.
به استقبال " رود شور" مي رويم در دل اين بيكران عالم پندار، اين رود شور آفرين راه درازي را پيموده تا بدينجا رسيده مسافتي بيش از 700 كيلومتر ، چونان ماري خوش خط و خال بر پهنه اين سپيد دشت خنياگر، و چون گرما فرا رسد دركنار اين نمك زار، زمين قاچ، قاچ شده مناظر عجيب و حيرت انگيزي پديد آورده كه مي توان به هر چيز تشبيه كرد. از كنار برج هاي مسكوت مي گذريم و براي هميشه به خاطرات مي سپاريم اين صحنه هاي جاويد را.
سپاس و درود بر زنان و مردان كوير كه اندوخته هاي با ارزش خويش را پاك دلانه دراختيارم نهادند تا بتوانم با زباني الكن آنها را نقش بندم بر اين سطور.
بدرود اي كوير بي همتا بدرود اي شهر ستارهاي هميشه روشن
بهار 85
حسن نجاريان

به مناسبت جشن پنجاه سالگي صعود ساگارماتا ( او رست)
خيلي وقت بود مي خواستم خاطرات تلخ و شيرين چند روزه نپال و شركت در جشن پنجاه سالگي او رست را كه از طرف دوستان به من محول شده بود بنويسم , ولي وقتي صحنه هاي محبت بي دريغ آن مردم را در طول جشن در ذهن مرور مي كردم نمي دانستم چه بايد نوشت و چگونه بايد روي كاغذ آورد اين همه نظم در برگزاري و مهمان نوازي اين مِلت را كه انگار با زهم در ارتفاع هستند و تعهد دارند تا شما را مدد برسانند براي صعود به بلنداي گيتي . تا اين شد كه ماند و از طرفي مصادف شد با صعود گاشربروم يك و نهايتاً پرواز آن دلداده" او راز عزيز كه بعد از رفتن او وظيفه خود دانستم خاطرات شيرين چند روز اول و خاطرات تلخ برگشت از نپال را بنويسم تا هم يادي كنم از محمد او راز و بازم يادي كرده باشم از ديگر هم نوردان عزيزم در فتح غرور آفرين او رست در سال 1377 كه در برنامه تلاشي مردانه را رقم زدند.
امروز 6 سال و پنج روز از فتح بام دنيا (او رست) توسط ايراني ها مي گذرد يعني 30 ارديبهشت سال 1377 كه بعد از آن تاريخ اولين با رمي باشد كه ما چهار نفر جلال چشمه قصاباني, حميد رضا اولنج, محمد او راز, محمد حسن نجاريان با هم همسفريم چراكه بعد از صعود او رست زندگي آنچنان عرصه را بر حميد رضا اولنج تنگ كرد كه عليرغم عشق و علاقه اش به كوه او را از شركت در صعودها محروم ساخت, كه اين را مي شد وقتي به بدرقه بچه ها مي آمد از چشمانش درك كرد كه چه مبارزه اي سختي را آغاز كرده براي پرداخت قيمت فتح بام دنيا .
بعد از چند بار به تعويق انداختن تاريخ پرواز آقايان, او راز و بعد آسيابان و بختياري اعلام داشتند, در صورت شركت در مراسم مي بايد هر نفر مبلغ 700 هزار تومان پرداخت كند, و ما كه آس و پاس بوديم از رفتن سر باز زده بقولي عطايش را به لقايش بخشيديم و عاقبت با تماسهاي مكرري كه زحمتش به گر دن آقاي اولنج بود قرار شد از سوي فدراسيون فقط براي ما بليط تهيه كه در صورت عدم پرداخت از سوي سازمان مبلغ را تسويه كنيم با قرض و قو له از دوستان, اين شد كه
يكشنبه 4/ 3/82
فرودگاه مهر آباد, آقاي آسيابان زحمت كشيده به بدرقه ما آمده و ما را به خوردن يك چاي ايراني دعوت , راهي مي كند. ساعت 30/5 صبح هواپيما روي آسمان تهران است و 30/2ساعت ديگر در فرودگاه دبي به زمين مي نشيند, با رسيدن به ترانزيت و چك بليط متوجه مي شويم تا ساعت 40/22 دقيقه شب بايد در ترانزيت بمانيم كه مدت طولاني است, جايي مناسب پيدا كرده چند ساعتي چرت مي زده, با گرفتن بن غذا به حساب شركت هواپيمايي امارات اير ثانيه شماري مي كنيم تا وعده غذايي سر برسد. در ساعت مقرر پرواز انجام شده به سوي دهلي نو و از آنجا ساعتي بعد بسوي كاتماندو پروازي دلهره آور با هواپيمايي قراضه كه ما را نصف جان كرد تا بالاخره از بالا آن ديار آشنا ( كاتماند و) نمايان شد.
نگران پرداخت مبلغ ويزا كه براي هر نفر 20 دلار مي باشد هستيم. ورودي ترانزيت به نماينده فدراسيون نپال بر مي خوريم با تابلويي در دست( 50 EVEREST ) محمد جلو مي رود و ارتباط لازم را برقرار كرده, ما را از جمع جدا كرده ضمن خير مقدم با چك نام ما در ليست فاتحان او رست پلان برنامه را به ما اعلام كرده و اينكه برنامه جشن از روز بعد اجرا مي گردد و امشب را بايد به حساب خودمان در هتل بگذرانيم كه باعث رنگ پريدگي ما شده بازم دست به دامان مسئول پذيرش كه ما را متوجه مي كند, امشب و هر روز اضافه كه در هتل بمانيم روزانه مبلغ يك سوم پرداخت خواهيم كرد يعني به پول ما هر نفر حدود 15000 تومان بدون ناهار و شام. با نهايت احترام ما را به قسمت چك گذرنامه برده پاسپورت هاي ما را مهر مي كنند وارد كاتماند و مي شويم . با خودرويي اختصاصي بسوي هتل حركت مي كنيم. بازم شهر خاطره ها با همان تركيب بدون تغيير با مردمي ساده و بي آلايش و صد البته بدون توقع بعد از گذر از مسافتي نه چندان طولاني از جاده اي اختصاصي كه كنار آن را با پرچم هاي رنگي تزيين كرده اند تابلو "هتل حياط" پنج ستاره به چشم مي خورد كه بي شباهت به معابد شهر نيست هتلي بسيار مجلل با عالي تر ين امكانات شامل استخر , سالن بدن سازي , سونا و... با تعداد550 اطاق, هتل با معماري تحسين بر انگيز. كار ثبت نام و صدور كارت شناسايي انجام گرفت و به هر نفر در ساكي شكيل و زيبا يك پيراهن با آرم جشن و چند مجله كه جهت مراسم چاپ شده و در آن تعدادي مصاحبه و خبر با چاپ عالي به چشم مي خورد. و اما در بد و ورود به هتل نقره داغ شديم بطوري كه مهماندار هتل براي هر مسافر تازه از راه رسيده آب اناب يا چيزي شبيه آن مي آورد كه اين به مزاق ما خوش نيامد و سفارش آب سيب داديم كه سفارش همانا و مبلغ سنگيني حدود250.000 ريال پياده شدن همان كه با اعتراض به جاي دايي جلال همراه بود.
با جابجاي در اطاق قرار شد براي تبديل دلار به روپيه به شهر و محل هميشگي "تا ميل"((TAMEL برويم. حين خروج از هتل نظاره گر مراسم عروسي سنتي به سبك هندي هستيم كه بسيار مجلل وبا تشريفات خاص برگزار مي گردد, تعداد زيادي نوازنده با هم مينوازند و آقا داماد منتظر عروس است صداي دلنشين موسيقي غوغا به پا كرده و لحظات شادي پديد آورده شهر كاتماند و به استقبال جشن هواي ديگر پيدا كرده مردم با شادي به استقبال اين جشن تاريخي مي روند اكثر هتل هاي مجلل تقبل كرده اند در مراسم مشاركت كنند, ساعتي در شهر هستيم و بر مي گرديم كه آن را به شكل عجيبي نوراني كرده اند. شب را با غذاي وطني سر مي كنيم .
سه شنبه 6/3/82
از اوايل صبح شو رو غوغا بر پا است, سرويس ها آماده حركت هستند خبرنگاران شبكه هاي بزرگ آلمان, بي بي سي, اسپرت نيوز و... ساعتي است كه كار خود را شروع كرده اند خودرو از ميان محلات فقير نشين به مركز شهر و استاديوم بزرگ نظامي رسيده بارها اينجا افرادي را در حال اسب سواري ديده ايم ولي حالا وضع فرق مي كند عده اي پلاكارد بدست گوشه ميدان جمع شده اند. محمد داد مي زند آنجا رو بگير مثل اينكه ميتينگ است" خودرو به محوطه مي پيچد و تازه متوجه مي شويم كه شلوغي مربوط به جشن او رست است تعداد زيادي دانش آموز دختر و پسر با لباسهاي زيبا ي آبي و دستمال يقه سفيد با پرچم هاي كاغذي كه روي آن آرم زيبايي كه براي جشن رست شده به چشم مي خورد, جمعيت افزوده مي شود دو كالسكه كه به طرز زيبايي تزيين شده اند آماده حركت هستند خودرويي تشريفاتي از راه مي رسد, خبرنگاران ماشين را احاطه مي كنند" آمد آن فاتح استوار, آن بزرگ مرد تاريخ كوهنوردي اِدموند هيلاري" پير,انوه تنسيگ, مسنر با همسرش و اولين شر پاي خانم با سه صعود او رست در كارنامه كه در حال تمرين براي صعود k2 است مي رسند, در پي اولين فاتح خانم كه ژاپني است. دسته موزيك پادشاهي جلو صف قرارگرفته شروع به نواختن مي كند و بعد دانش آموزان با نظم و در پي دسته موزيك معبد بزرگ شهر براي همراهي دو كالسكه حامل فاتحان بزرگ وارد خيابان اصلي شهر مي شود در اين بين هياهو و شادي مردم ديدني و صد البته ستودني است وارد شهر قديم كاتماندو كه بازار وسايل سنتي و عموماً مجسمه است مي شويم مغازه ها تعطيل و مردم كنار خيابان گل هاي رنگي بر سر اين دو كالسكه مي ريزند و هيلاري در حالي كه دست تكان مي دهد با چشمان متفكر نگاه به طرفين دارد احساسات مردم اشك را جاري ساخته اين روز را به حافظه اي تاريخ مي سپارد, با رسيدن به زير پل هاي هوايي انبوه خبرنگاران و تصوير برداران از روي پل مشغول به ثبـت وقايع هستـند من و محمد با دو دوربين تـصوير مي گيريم كه متاًسفانه دوربين ايشان كه از فدراسيون آورده وي زور چشمي اش خراب و همينطور حسي فيلم مي گيرد, دسته موزيك آهنگهاي حماسي محلي و سنتي مي نوازد همان آهنگهاي كه چند سالي است با آن زندگي كرده ايم. وارد محوطه شهر قديم كه معبدي بزرگ در آن قرار دارد مي شويم جاي سوزن انداختن نيست كالسكه هيلاري و مسنر را كنار جايگاه هدايت مي كنند و ايشان فرود مي آيد, آرام و با متانت در ميان كف زدن و شادي مردم به جايگاه كه بسيار ساده و زيبا تزيين شده, هدايت مي شود مسئول معبد خطابه اي ايراد مي كند و ضمن خوش آمد گويي و يادآوري آن روز تاريخي هيلاري را جهت سخنراني دعوت مي كند, باز هم زيبا و ستودني به سخن در مي آيد آنچنان كه انگار همين ديروز او رست صعود شد با آن شور و هياهو با مردمي قدرشناس, هيلاري هم كوتاه و شمرده از شر پاها و باربران و مردم فقير و مهربان با عشق و دلدادگي ياد مي كند و در پي مسنر و اولين فاتح خانم سخناني ايراد نمود سر آخر جوايزي به همراه نشان افتخار معبد بودا به هيلاري اهدا و نشان ملي بودا به سينه ديگر بزرگان نقش بست.
براه مي افتيم از ميان معابد شهر قديم و بعد كوچه هاي باريك به سمت ديگر شهر در دو طرف كوچه مردم از طبقات بالا با شادماني دست تكان داده گل و كاغذهاي ريز شده رنگي پايين مي ريزند.
همگي حيران اين مردم. از صبح بيش از چند بار بچه ها را نديده ايم, يك بار محمد در حالي كه بر افروخته بود گفت "آقاي نجاريان ما هم تنها فاتح او رست كشورمان هستيم ولي دريغ از يك شناخت حداقل!!", و در حالي كه آب دهان را قورت مي داد ادامه داد "راستي جاي تلويزيون ايران خالي نيست !؟ "و باز در حالي كه سر تكان مي داد دست بر كالسكه هيلاري دور شد, نمي دانم دنبال چه مي گشت؟! وارد خيابان شده به سمت هتل "آناپورنا" كه از هتل هاي مجلل شهر حركت مي كنيم, فقط فاتحان و خبرنگاران اجازه ورود دارند هيلاري و مسنر در حال مصاحبه هستند, در محوطه هتل از ميهمانان با شيريني و نوشابه پذيرايي مي گردد وبا اتمام مراسم به هتل حياط جهت ادامه جشن و صرف ناهار حركت مي كنيم, يك نفر از شركت تامسركو براي ما پيغام مي آوردكه با فدراسيون تماس بگيريم, ما هم طي تماس برنامه دقيق جشن را به فدراسيون اعلام داشته بلكه بليط ما را كه برگشت آن تاييد نشده رديف كنند, چرا كه اول قرار بود جشن در منطقه بخارا اجرا گردد كه عوض شد, از فدراسيون اعلام گرديد, نظر به اينكه سال قبل شركت تامسركو مسابقه سنگ نوردي شر پاها را برگزار نموده, در نظر دارد مسابقه اي ديگر ترتيب دهد و ما را به عنوان طراح و مدير مسابقه انتخاب نموده از طرفي ما هم بي ميل نبوديم چراكه با گرفتن مبلغي به عنوان دستمزد مي توانستيم قدري مشكل مالي راحل كنيم .بار ديگر محمد را وادار مي كنيم بپرسد آيا واقعاً پول هتل مجاني است يا نه؟ و براي چند مين جواب همين است كه ميهمان پادشاه هستيم, از خير ادامه برنامه گذشته به محل ديواره و برگزاري مسابقه مي رويم, پرده بزرگي با عكسي زيبايي از اورست كه با انگليسي نوشته شده 50 سال چشم را نوازش مي دهد همچنين پلاكاردهاي ديگر از شركت هاي مختلف, تعداد 64 نفر ثبت نام كرده اند كه از اين تعداد ده نفر خانم مي باشد, مسير فينال آقايان را با صرف چهار ساعت زمان و درجه5.11B طراحي كرده . جهت شركت در جشن مردم و او رست كه معابد بودا ترتيب داده اند به محل "تا ميل" مي رويم با عبور ا ز كنار گذر كاج پادشاهي وارد ميداني مي شويم كه بارها و بارها از آن گذر كرده ايم ولي امروز شور و حال ديگري برپا است, از فلكه به طرف" تا ميل" را بسته اند وبا رسيدن خودروهاي حامل صعود كنندگان او رست دو نفر كه لباسهاي رنگي راهبه هاي بودا به تن كرده اند به استقبال ما مي آيند تمام عرض خيابان مملو است از علاقمندان ديدار با فاتحان صفي طولاني از راهبه هاي بودايي ايستاده اند با آب مقدس خودشان به همراه ملا تي درست شده از گل زرد و رنگ . ما را به وسط اين راهرو هدايت, پيشاني مان را رنگ مي زنند و ما را در حالي كه دو طرف صف تا كمر به عنوان احترام خم شده اند به صندلي هاي كه رديفي در دو طرف راهرو براي فاتحان گذاشته اند هدايت مي كنند. آهنگهاي زيبايي به شكل هم نوايي اجرا مي گردد, راستش بغض گلويمان را مي فشارد, حيران هستيم, حيران اين همه محبت و احترام, اينجا ديگر مليت مطرح نيست, اينجا جشن دوستي ها برپا است و اينان اين ملت احترام مي گذارند به كساني كه با صعود قله مقدس كشورشان منبع خير بركت مي باشند, بعد از ساعتي كاروان فاتحان را راه مي اندازند بسوي محله اي تا ميل با كوچه پس كوچه هاي زيبا و پر خاطره براي هر علاقه مند با صداي موزيك هاي نپالي خصوصاً آهنگ معروف رسن پيري" ( شر پاها موقع عقد قرار داد با تيم ها مي خوانند) كه همه اش شور است و عشق به طبيعت از اين محل در حالي كه غرق گل شده ايم مي گذريم تا به جلو رستوراني مي رسيم كه عكس پنجه گرگ برآن نقش بسته فقط فاتحان را به داخل راهنمايي مي كنند, در دفتري اسامي را كنترل و در دفتري ديگر به زير تمبرهاي يادگاري از هيلاري, يا آپا شر پا (APA SHERPA ) و... امضا مي زنيم و سر آخر بسته اي به ما داده مي شود در طبقه بالا از ميهمانان پذيرايي و در جايي فيلم بازسازي شده اولين صعود او رست بروي تلويزيوني بزرگ نمايش داده مي شود چند ساعتي اينجا هستيم و نظاره مي كنيم فاتحاني را كه با شور و حرارت تجديد خاطره مي كنند با صرف شام زياد نمي مانيم و بر مي گرديم چون قرار است به محل ديواره برويم و كار طراحي را ادامه دهيم آخر شب تا ميل را تا به حال نديده بوديم ( چون در سالهايي كه با تيم جهت صعود مي آمديم بايد شب تا ساعت هشت به هتل بر مي گشتيم) در كوچه بساط رقص و آواز با حضور مردان و زنان كه در حال و هواي خود هستند برپا است دقايقي به تماشا مي ايستيم وبا خودرويي كه از قبل تدارك ديده شده به محل ديواره مي رويم ادامه طراحي با دو مسير ديگر با درجه هاي 5.11,5.10 براي آقايان و خانم ها طراحي مي گردد كه با اتمام آن و تست مربوطه ساعت از دو نيمه شب گذشته كه تن خسته خود را به هتل مي رسانيم.
7/4/82 چهارشنبه
صبح زود در محل ديواره هستيم, ديشب بيش از يكي دو ساعت نخوابيديم و به اتفاق در اين نظريم كه اگر به خاطر رياست فدراسيون نبود اين كار را قبول نمي كرديم چرا كه امروز از ادامه جشن و سمينار محروم مانده ايم .
ساعت حوالي هشت صبح دومين دوره مسابقات سنگ نوردي شر پاهاي نپال با سخنان خسته كننده تعدادي از مسئولين كشوري وبا بريدن روبان قرمز توسط نوه اي هيلاري آغاز مي گردد. نفرات بعد از بازديد مسير به قرنطينه رفته نيم ساعت بعد اولين نفر آقايان وارد مي شود و در پي نفرات ديگر, سطح كاري نفرات نسبت به سال قبل تغيير زيادي نكرده و به سختي كار مي كنند, بعد از مرحله اول مردان , خانم ها كه عموماً ريز نقش هستند وارد ميدان مي شوند وبا صعود آنها با صرف ناهار مختصري ادامه مسابقه را پي مي گيريم در فينال آقايان تعدادي از گيره هاي كوچك را حذف كرده بلكه بتوانند راحت تر صعودكنند و نهايتاً كار دو نفر از مردان به سوپر فينال كشيده مي شود و مسابقه خانم ها هم با دو دور تمام مي شود. مراسم اختتاميه با حضور مقامات عالي رتبه برگزار به نفرات اول تا سوم كاپ و دلار هديه گرديد. به هتل رفته جهت شركت در ادامه جشن آماده مي شويم, با سرويس هاي مربوط راهي محل برگزاري جشن در سفارت انگليس مي شويم. سالني مجلل و زيبا كه نمايشگاهي از عكس هاي اولين صعود او رست برپا شده كه حال و هواي خاصي به سالن داده و محلي براي ديدار صميمانه فاتحان, در سالني ديگر تعداد زيادي كامپيوتر نصب گرديده كه مي توان با استفاده از آن با سايت هاي مختلف كوهنوردي و اسناد صعود هيلاري آشنا شد. بعد از پذيرايي مختصري وارد باغ سفارت مي شويم كه با چراغ هاي رنگي تزيين شده اند و شبكه هاي خبري چون CNN و... در حال پخش مستقيم مراسم هستند با مسنر و هيلاري مصاحبه مي كنند و بعد با نوه تنسينگ كه به زبان انگليسي بسيار مسلط است. مراسم شام بطور سر پايي اجرا مي گردد و گارسون ها با سيني هاي خوراكي مي چرخند وهر كس در گوشه اي مشغول تجديد خاطره است وتا پاسي از شب ادامه دارد و با پايان يافتن مراسم به هتل برگشته به علت خستگي زياد بزودي به خواب مي رويم .
8/4/82 پنجشنبه
در هواي خنك صبحگاهي در اطراف هتل قدري ورزش كرده به سراغ استخر مي روم متوجه مي شوم طبقه زيرين هتل داراي سالن بزرگ بدن سازي است با مجهزترين وسايل كه هزينه اي از مسافرين هتل دريافت نمي كند و افسوس كه در اين چند روزه تمرين را از دست داده ايم, بعد از اين تلاش و تقلا صبحانه واقعاً مي چسبد. امروز مراسم در هتل" ياك اَن يتي با حضور پادشاه برگزار مي شود. بدون هيچ مراقبتي وارد سالن تشريفات هتل با صندلي هاي مجلل كه بي شباهت به كاخ هاي ما نيست مي شويم, روي سن ماكت بزرگي از او رست درست شده كه جلوه زيبايي به سالن داده طبق زمان بندي دقيق پسر پادشاه با همسرش وارد سالن شده در ميان تشويق حضار در جايگاه مخصوص قرار مي گيرد, در كنار او اولين زن فاتح, اولين مرد سرعتي, اولين ركورد دار 10بار صعود, اولين زن شر پا كه سه بار صعود كرده مسنر و هيلاري قرار مي گيرد مراسم با گزارشي توسط وزير توريست نپال آغاز و بيوگرافي صعود او رست خوانده شد, در پي كلنگ صعود قله را پادشاه بروي ماكت كه از قبل آماده شده قرار مي دهد, در اطاقي ديگر پادشاه و همسرش با فاتحان ملاقات كرده از برخورد مردم نپال مي پرسد و نام كشور هر شخص صعود كننده را با نهايت احترام, صبر و شكيبايي كه بهت و حيرت حضار را همراه دارد ورود فاتحان با دوربين در اين اطاق ممنوع است و فقط گويا شبكه اي از آلمان با دوربين هاي آنچناني اين كار را عهده دار است بعد از مراسم پذيرايي مفصلي صورت مي گيرد و بلافاصله با سرويس هاي مرتب ما را به محل وزارت توريست هدايت مي كنند, ساختماني بسيار مجلل و زيبا كه با پرچم هاي رنگي تزيين شده و دور تمام فضاي سبز پرچم هاي كاغذي كوچك مراسم به فاصله كم از هم چيده شده, تن به باد داده اند و جلوه زيبايي همراه موسيقي نپالي به محيط بخشيده كه با نظم تمام در حال اجرا است وبا داشتن نماي جالب كادر مناسبي را تشكيل داده براي تصوير برداران ساعتي بعد وارد سالن اجتماعات مي شويم كه اين هم گفتن ندارد از آن سالنهاي ديدني و حيرت انگيز, مراسم را گوينده اي مسلط و زيبا كه گويا از شبكه هاي جهاني دعوت گرديده شروع مي كند بطوري كه به مجرد آغاز مراسم همه ميخكوب صداي اين خانم مي گردند در اين مراسم پادشاه با همسر خود حضور دارد بروي سن چند نفري سخنراني مي كنند كه در اين بين رينهولد مسنر آنقدر حرف ميزند كه حوصله حضار سر مي رود در ادامه مراسم گوينده لحضه اي برنامه را متوقف مي كند وبا لحني زيبا و شمرده اعلام مي كند جاي يك نفر اينجا خالي است و جمعيت كه اين طرف آن طرف سر مي گردانند و باز او كه به با طنين محكم "پيتر هابلر" و او دوان, دوان از آخر سالن جلو مي آيد همگي او را بشدت تشويق مي كنند, در حالي كه خبرنگاران راه او را بروي سن بسته اند او آرام بر مي گردد و با حالت معذرت خواهي رو به جمعيت چيزهاي به لب آورد و با خيزي سريع خود را به بالا پرت كرد, و باز اين بار انفجار جمعيت, يكر است به سراغ هيلاري مي رود وبا احترامي خاص با او برخورد كرد و بعد ديگران و چون به مسنر رسيد مكثي كرد انگار چيزي را مرور مي كرد و يا...گذشت او را به سمت تريبون هدايت كردند و چقدر دوست داشتني به سخن درآمد كوتاه از مردم نپال تشكر كرد و از لطف آنها به خاطر همراهي در صعود سپاس گذاري و قدرداني نمود و در ميان كف زدن شديد برجايش نشست, حالا "آقاي آپا شر پا "اين مرد سرعتي را به پشت تريبون مي آورند از روي نوشته به سختي مي خواند مكث مي كند و ادامه مي دهد و درحالي كه غرق خواندن است با رسيدن به مطلبي نا خدا گاه بشدت خنده اش مي گيرد, كه خنده مخاطبين را همراه دارد و او كه گويا فرصت را غنيمت شمرده از فرصت استفاده كرده تريبون را ترك و متواري مي شود, دگر باره نشان افتخار كشور به هيلاري و ديگران اهدا مي گردد و در پي به ترتيب اسامي صعود كنندگان خوانده مي شود, روسيه گشايش مسير جديد, كريس بانتيگون و ياران و بعد نوبت مسير فراموش شده چيني ها و اهدا نشان بر سينه آنها, بعد نوبت به صعود كنندگان مي رسد كه با اعلام از سوي مجري به روي سن ميروند و نشان نقره اي دريافت مي دارند.
وقتي نام ايران در سالن طنين انداز مي شود احساسي مي شويم عليرغم شادي دلمان مي گير دكه ايكاش در كشور ما هم اينقدر براي ورزش كوهنوردي ارزش قائل بودند, چهار نشان به نام مردم ايران زمين و افتخاري جهاني. با اتمام مراسم به بيرون و پشت سالن مي رويم به وجد آمده ايم از اين برنامه چند روزه, در محوطه اي باز چادر مانندي برپا و جلو هر كدام نام كشور روي تابلويي نصب گرديده ساعتي بعد پسر پادشاه با همسر وارد مي شود و جلو او تعدادي دختر كوچك با لباسهاي محلي گل به دست خوش آمد مي گويند, محل خبرنگاران را از صعود كنندگان جدا كرده اند پادشاه به جلوي صعود كنندگان مي آيد وبا آنها دست داده تشكر مي كند اين مراسم اختتاميه جشن به حساب مي آيد. موسيقي محلي كه تحت تائير آهنگ هاي اروپايي قرار گرفته مي نوازد, با صرف شام بساط رقص و آواز برپا است و دختري امريكايي پادشاه و همسرش را هم به ميدان مي كشاند, تا آخرين دقايق اين روزها به شادي به خاطره ها سپرده شود. بازم محمد او راز درحالي كه به سمت هيلاري نگاه مي كند به سخن در مي آيد
. "مي خوام برم به هيلاري به گم هِي آقاي محترم شما كه تا جشن صدمين سال اورست زنده نيستي ولي من قول مي دم بيايم و به ياد تو مشروب كه نمي خورم ولي يك ليوان نوشابه سر بِكشم
.اينجا با يك نفر آذربايجاني كه دانشجو وبا هزينه شخصي به جشن آمده آشنا شديم محمد با او بخوبي با زبان تركي ارتباط گرفت ايشان كه علاقمند بود به ايران بيايد. "پيترهابلر"با دختر و پسر بچه اي امريكايي گرم صحبت است و وقتي بچه ها كتاب صعود اورست ايران را به او مي دهند تا امضا كند به نيكي از ايران و ملت ما ياد مي كند و ذهنش مي رود به سال 1345 اگر اشتباه نكنم, از علم كوه, بيستون به شادي ياد مي كند. در طول جشن كتابهاي ما را هيلاري , مسنر و... امضا كردند. حوالي ساعت دوازده نيمه شب مراسم تقريباً تمام مي شود و دايي جلال تَلنگُر مي زند كه برويم اينها دلشان خوش است ما چي ؟ يايد برويم اين هم روزگاري بود و گذشت, با رسيدن به هتل نگران وضعيت بليط خود هستيم. روز بعد كه جمعه است فدراسيون تعطيل و ناچاراً به رياست فدراسيون زنگ مي زنيم بلكه بليط ما از بلاتكليفي بيرون بياييد كه ايشان قول مساعد مي دهد روز بعد كار ما را درست كند به آقاي بختياري هم زنگ مي زنيم و متذكر مي شويم فردا يكشنبه در نپال روز تعطيل است كه ايشان كار ما را به علي (از كاركنان شركت تامسركو) حواله مي دهد به سراغ ايشان رفته به اتفاق به دفتر هواپيمايي امارات مي رويم كه آنها آب پاكي را به دست ما مي ريزند و مي گويند اين بليط از نوع درجه چندم است و تا حداقل دو هفته ديگر جا نداريم كه دود از سر ما بلند مي شود وبا اصرار ما و علي قول همكاري داد كه روز دوشنبه يعني سه روز ديگر كاري بكند دست از پا دراز تر به هتل بر مي گردم, وضع مالي زياد خوبي نداريم و از اين رو خوف اين داريم نكند با اتمام مراسم, هتل مبلغ زيادي از ما طلب كند كه بازم محمد را واسطه مي كنيم تا بپرسد تا چه وقت مي توانيم از تخفيف ويژه استفاده كنيم كه اعلام مي شود مشكلي نيست تا چند روز آينده مانعي ندارد. روز دوشنبه از شركت تامسركو به سراغمان مي آيند و ما را جهت شركت در مراسمي كه شركت ترتيب داده مي برند مراسم جهت تقدير از جوان تر ين فاتح او رست است كه يك سال ناموفق بوده و چند انگشت خود را بر سر صعود مي گذارد ولي سال بعد موفق به صعود مي شود, شركتي اروپايي فيلمي زيبا از صعود به شكل نيمه مستند ساخته كه در سالن به نمايش در مي آيد. بعد از اجراي مراسم با علي به سراغ بليط مي رويم كه منفي است و اعلام مي گردد بليط را بايد از تهران كنسل و بليط جديد صادر گردد در غير اين صورت ما كاري نمي توانيم بكنيم مگر بليط جديد خريداري كنيد كه اين هم براي ما گران تمام مي شود, به شركت تامسركو بر مي گرديم شايد حق الزحمه مسابقه را بگيريم كه موفق نمي شويم , به هتل بر مي گرديم از غذاهايي كه از ايران آورده ايم مصرف مي كنيم و هر بار مهمان يك اطاق هستيم و اين بار كه مهمان دايي جلال هستيم متوجه مي شويم نان ها كپك زده كه گويا براي صعود او رست بانوان خريداري شده بوده و از آن زمان نگهداري و عاقبت به ما رسيده, هر نفر مبلغي را نزد محمد امانت گذاشته كه نكند پولمان تمام و به مشكل بخوريم . شب ميهمان تامسركو هستيم كه جشني ترتيب داده با صرف شام اميد آن مي رود پولي به ما داده شود كه بعد فكر كرديم چون شركت با فدراسيون ايران حساب كتاب دارد روي خوشي ندارد مطرح كنيم , بالاخره مجبوريم از خير بليط قبلي گذشته بليط جديد خريداري كنيم براي روز دوشنبه با رو يال نپال به مقصد دبي كه صبح روز حركت اعلام شد پرواز كنسل گرديد و تا دوباره كار ما رديف شود به حساب رو يال نپال در هتل مي مانيم چون قصد داشتيم هتل را عوض كنيم و به جاي ارزان تري در تا ميل برويم كه هتل مناسبي پيدا نكرديم و اين بليط به داد ما رسيد تلاش ما و تلفن هاي پياپي به تهران براي پرواز با شركتي ديگر بي نتيجه ماند و هر روز صبح با بدن سازي و استخر خود را مشغول مي كنيم كه بقول بچه ها پز عالي جيب خالي!! عموماً سعي مي كنيم از هتل بيرون نرويم چون كفگير به ته ديگ خورد و پولي در بساط نداريم از طرفي تمام شهر را زير پا گذاشته ايم پس دل خوش مي كنيم به شعر و شاعري و فال تا روز جمعه معطل مي شويم
يا رب نظري بر من سرگردان كن لطفي به من دلشـــده ي حيران كن
بـــا من مكن آنچه ســـزاي آنم آنچه از كرم و لطف تو زيـبد آن كن
و بالاخره بعد از يك هفته معطلي شب ساعت 9 محل فرودگاه هستيم كه اول قرار بود ساعت ده شب پرواز كنيم كه تازه نيمه شب وارد ترانزيت مي شويم و مشكل اضافه بار را او راز در مقابل ديدگان عده اي توريست كه قدري هم با آنها
شكرآبمان قاطي شده چون گويا قدري بار ما به آنها اصابت كرده, با پيشنهاد پرداخت 60 دلار به مامور سالن ايشان موضوع را با مسئول گِيت پرواز در ميان گذاشته و با ايما و اشاره متوجه شديم كار رديف شده اعلام مي شود, قدري عقب برويد و منتظر باشيد, از ورودي ديگري داخل مي شويم, در حين تحويل بار اشاره مي شود كه پول را در بالا از شما مي گيريم, راه افتاديم به طرف طبقه بالا كه ديديم پيرمرد دوان, دوان مي رسد و طلب پول مي كند و من كه پول را در دست دارم سر در نمي آورم وپول را به او مي دهم و اما پرواز كه به ساعت چهار صبح منتقل مي شود در سالن انتظار به چرت زدن مشغول هستيم كه تعدادي از كادر پرواز و همان مسئول بار به طرف ما آمدند و ما راستش اول ترسيديم ولي وقتي قيافه خندان آنها را ديديم راحت شديم بليط ها را خواستند كه داديم و ايشان در حالي كه كلمه شما لارژ و از اين جور حرفها را مي زد مهر فرست كِلاس را به بليط زد وبا تشكر راهي شدند هواپيما مي رسد و ما اميدواريم كه اين پرواز به خير بگذرد. پرواز ما مستقيم به دبي مي باشد كه چهار ساعتي به طول مي انجامد و از آنجا ساعتي ديگر به طرف تهران حركت كرديم وبا رسيدن به فرودگاه مهر آباد پولهاي خود را تقسيم مي كنيم تا مشكلي مالي براي كسي پيش نيايد. بدين ترتيب هر كس به شهر و ديار خود رفت تا پاياني باشد بر اين چند روز متفاوت .لازم به ذكر است از برنامه حدود هشت ساعت فيلم دي وي به همراه تعدادي عكس برداشت گرديده كه به خاطره سپرده شد همچنين لازم است اعلام دارم مخارج عمده ما از سوي فدراسيون در اسفند ماه جاري پرداخت گرديد. لازم به توضيح است در بهمن ماه سال جاري به هر نفر از بچه ها مبلغ يك ميليون تومان از سوي فدراسيون پرداخت گرديد.
اردوي هيات كوهنوردي كارگران كشور
عكس و گزارش حسن نجاريان
توچال قله اي نام آشنا معروف به بام تهران كه عليرغم ارتفاع نه چندان بلند و زير 4000 متر، به دليل دسترسي آسان از شهر يكي از پر تلفات ترين قله ها در كشور به حساب مي آيد، كه متأسفانه همه ساله جان عده ي از كوهنوردان آماتور و بعضأ نيمه حرفه اي كشور ما را مي ستاند.
يكي از عوامل عدم كنترل اين قله از سوي نيروهاي امدادي را مي توان گستردگي خط الراس كه از گردنه قوچك حد فاصل مسير تهران رودبار قصران(فشم) تا دره "پهن حصار" كشيده شده نام برد كه وجود مسير هاي متعدد صعود و قسمتي صخره اي باعث اين تلفات مي گردد. ديگر اينكه هنوز به طور مشخص ما نيروهايي كه مختص امداد كوهستان باشند نداريم در صورتي كه با توجه به اين همه علاقمند و مشتاق كوه مي بايد تيمي ورزيده فقط به اين كار گمارده شود البته نه في سبيل الله و بايد امكانات كامل در اختيار اين گروه ها قرار بگيرد.
اما قله توچال كه از دير باز پيوسته مورد احترام خاص و عام قرار گرفته، گذشته از زيبايي كه به تهران داده (البته اگر دود ودم بگذارد) و بام اين شهر محسوب مي گردد. اين حقي است كه به گردن كوهنورداني كه با گام گذاشتن در راه اين قله بسيار چيزها آموخته، چه روزها كه براحتي بر آن صعود كرده در كنار جان پناه دقايقي به قلل زيباي اطراف چشم دوخته و به همان آرامش و عشق ديرينه ي سازندگان بناي تاريخي آن بالا كه مردانه عليرغم كمبود امكانات در آن سالهاي سخت احداث گرديد مي رسيد. و يا چه زمان هايي كه هر چه تلاش و تقلا مي كني، ميله ها و گام هاي كوتاه را مي شماري بلكه يك متري جلو بروي ولي او اين قله سركش كه مدام بادهاي دشت تهران بر فرقش تازيانه مي زند، راه نمي دهد كه نمي دهد و عليرغم آمدن امكانات مدرن تا چند قدمي آن (تله كابين) با همه ي مشكلات زيست محيطي كه گريبانگير منطقه نموده، هنوز توچال هماني است كه سالها قبل بود. همچنان پر خاطره و دل انگيز.
وقتي حرف اردو، آزمون و انتخاب به ميان مي آيد، هر چقدر از اين منطقه شناخت و به چم و خمش آشنا باشي باز ته دلت مي لرزد كه آيا خواهيم توانست ؟!!
مي شود گفت اين دغدغه اي همه ي نفرات شركت كننده در آزمون است كه ما يعني اعضاي "هيات كوهنوردي كارگران استان زنجان" نيز از اين قائده مسثنا نيستيم جهت آزموني بزرگ و يا شايد صعودي تاريخي و برون مرزي به نام كارگران كشور.
به كجا؟
راستش من هم بدرستي نمي دانم.
فقط به قول دوستي كه مي گفت يكي، دوستي "يا علي گفت" و ما هم از پي اش، حال بشود، يا نشود، ما چيزي را از دست نمي دهيم جز اينكه در اين راه تعدادي دوست تازه مي يابيم و شاديم اگر هم شد كه كاري است كارستان.
كه قرار است در اين راستا حداقل سه اردوي تخصصي برگزار گردد كه اين به جز اردوها، تمرينات مستمر هيات هاي كارگري استان ها (گزارش ارائه مي دهند) و صعود برون مرزي 86 (نپال) است كه حاصل آن تلاش ها كسب شناخت نسبتأ خوبي است از پتانسيل كارگري موجود در سطح كشور كه اميد بتوان به سر منزل مقصود رساند.
صبح سردی است كه با این مشكل بنزين و اطوار آمدن آژانس ها رسیدن به راه آهن خود معظلي به حساب مي آيد. سه نفری به سوی تهران حرکت می کنیم، و متأسفیم که دو نفر دیگر نتوانستند همراه ما شوند. با رسیدن به تهران راهی شمال شهر می شویم، به سوی دره "دركه" كه از دره هاي زیبای دامنه توچال به حساب مي آيد، که وجود رودخانه پر آب که از دامنه ی قله بلند " شاه نشین 3950 متري" سرچشمه می گیرد نقش عمده ای در سبزی این دره ایفاد می کند که حاصل کار فضایی دنج و پر درخت است که همه روزه مشتاقان زیادی را به سوی خود می کشاند.
برای رسیدن به این محل با رسيدن به سر پل تجریش وسیله نقلیه مهیا می باشد. ساعت 14.15 با رسيدن هفده نفر از شهر های تهران، کرج، قزوین، زنجان، سنندج، خراسان جنوبي، مرکزی یکی دیگر از اردوهای کارگری آغاز می گردد. اعضای شرکت کننده بر عکس دفعات قبل که بیشتر افراد مسن بودند این بار بیشتر جوان و قبراق تر می نمایند،که جای خوشحالی دارد با توجه به هدفي كه هيات كارگران كشور پیش رو دارد.
از میان محل و کوچه باغ هاي قدیمی درکه حركت مي كنيم و مي شود گفت هنوز آن طور که باید و شاید اين كوچه باغها دست خوش تغییرات نشده است. دقايقي بعد به قهوخانه های بین راهی که در این چند ساله بدون حساب و کتاب سبز شده اند مي رسيم، برودت چند روزه باعث گرديده در اطراف و هر جا كه ذره آبي سرازير است، قندیل های بلندي به زیبای این دره بیفزاید، پس از نیم ساعتی راه پیمایی به دو راهی می رسیم که مسیر سمت چپ به دره ای بکر به نام "جنگل کارا" و در بالا دست با رسيدن به گردنه به "دره امام زاده" می رسد، در سمت راست گردنه قله ای سیاه رنگ و بكر به چشم مي خورد كه نام " سیاه سنگ" بر خود دارد. دره کارا در تابستان طبیعتی منحصر به فرد دارد با درختان پر پشت گیلاس و چنارهاي سر به فلك كشيده که وجود چند چشمه پر آب و صخره های مسير باعث شده در این فصل آبشارهای یخی زیبایی در دره ايجاد گردد.
مسیر حركت ما به سمت شمال و خلاف جهت رودخانه مي باشد كه با شيب كم به جلو مي رود، تا با چند بار رد شدن از پل های روی رودخانه به کافه " ازغال چال" برسیم که قدمت بیشتری نسبت به ديگر رستوران ها دارد.
وجود سنگ های بلند و کوتاه مسير تداعي خاطرات سالها پيش را برايم دارد، آن موقع که در این منطقه کار مي كردم، و نظر به عضويت در گروه شكوه تهران باعث شده بود در اوقات فراغت به روي سنگهاي منطقه كار سنگنوردي انجام دهيم كه مي شود گفت آن سالها و فعاليت گسترده سنگنوردي نقش عمده ای در رشد کوهنوردیم ایفاد نمود، و از خاطرات آن سالها بايد گفت" روزی که اولین سنگ چند متری را بصورت آزاد (فري سلو)صعود کردم، سرپرست گروه جناب " آقاي نامور" بالای سنگ منتظرم بود که با صعود من و احساسی شدن ایشان جمله ای گفت که سالها اين كلام با من آمد و راه گشاي مسير سخت زندگيم قرار گرفت (" پسرتو راه درازی پیش رو داری سعی کن خوب تمرين و فكر كني و وقتي اين گونه بودي هرگز به خودت شك وترديد راه نده و با جسارت كار كن مي دوني چرا ، آخه امروز قدری نگران صعود کردی. دیگر این گونه نباش).

سرماي منطقه باعث يخ زدگي مسير شده بطوري كه عبور آماتور ها را بدون يخ شكن غير ممكن مي سازد. با طي حدود سه ساعت به پناهگاه پلنگ چال در ارتفاع 2550 متري مي رسيم. اين محل داراي امكانات خوابگاه، غذاخوري، رستوران، ارتباط مخابراتي و پايگاه امداد مي باشد كه مسئوليت امداد با هيات كوهنوردي تهران و پناهگاه زير نظر كميته پناهگاه هاي فدراسيون كوهنوردي اداره مي شود.
نوشيدن چاي داغ و در اين فاصله پر كردن فرم پذيرش دوستان ما را آماده مي كند براي حركت بعدي و دل كندن از امكانات مناسب اين محل. شيبي تند و برفي را به آرامي بالا مي كشيم و هر چند دقيقه يكي از بچه ها جلو مي رود تا تست گام برداري از او اخذ گردد، كه شامل استقرار نفر در شيب، شكل گام برداري، هماهنگي گام ها با نفرات، انتخاب مسير، هماهنگي سرعت تيم، استفاده از ابزار و...
ساعتي بالاتر از پناهگاه روي يالي مناسب 7 تخته چادر بر پا مي گردد به منظور اسكاني چند ساعته كه اينجا نيز تست برقراري كمپ از نفرات به عمل مي آيد، كه در اين سرماي شبانگاهي كار دشوار و بعضأ طاقت فرساي است.
پس از بر پايي كمپ جلسه اي با حضور مربيان دوره برگزار و موارد تست هماهنگي مي گردد ودر خصوص حركت فردا اعلام شد با شنيدن صداي سوت يك ربع بعد حركت خواهيم كرد.
اما در خصوص چادر ما كه پر رفت و آمد ترين چادر بود، بطوري كه تا نيمه شب دوست گرامي فر... بيش از ده بار بيرون رفت كه با هر رفت و برگشت انگار زلزله رودبار تكرار مي گردد. فقط شانس ما را ياري كرد كه ديرك چادر سالم ماند و حاصل كار بي خوابي ما بود.
ساعت 45/2 در سرمايي تن سوز بيدار مي شويم و صداي سوت كامبيز چونان پتكي بر فرق بچه ها مي كوبد و بزودي غوغا بر پا مي شود فقط رحيمي است كه زيركانه بيدار و در تلاش آماده شدن است، اين مورد برپايي هم يكي ديگر از آزمون هاي دشوار برنامه به حساب مي آيد كه جزو كارهاي سخت با امتياز ويژه مي باشد كه نفرات به سختي از اين آزمون موفق بيرون مي آيند.

حال مانده حركت آن هم نه از مسير نرمال بلكه از مسيري سنگي و پر برف كه نفر بايد در اين سرما و تاريكي زير نور ماه كه با ناز پرتو افشاني مي كند، جلو برود، مسير درست با در نظر گرفتن شرايط ديگران بيابد، افراد را كنترل كند و برف بكوبد.
صدا از كسي بيرون نمي آيد به جز نفرات به جا مانده از كاروان كه تلاش دارند خود را برسانند و گوشه اي پنهان شوند. شيبي تند با صرف زمان دو ساعت ما را به بالاي ايستگاه پنج تله كابين توچال مي رساند. دو نفر از دوستان از ادامه راه با ما منصرف شده به ايستگاه باز مي گردند.

تن به شيب مي دهيم هوا گرگ و ميش است، در سر انگشتان پا احساس سرما مي كنيم كه با بازي با آنها دردي خوش آيند به سراغ پاها مي آيد، رسيدن صبح سپيد بر فرق تهران دود گرفته و در خواب مناظر زيبايي پديد آورده كه فقط يكي دو نفر كه دوربين خود را حفظ كرده و يخ نزده اند قادر به ثبت اين لحظه طلايي هستند و ديگران در حسرت ثبت اين دقايق جان بخش.
وجود كوله بارهاي سنگين باعث شده حركتمان كند شود و با زمان بيشتري صعود كنيم تله كابين هِلك و هِلك كنان اسكي بازان را به ايستگاه بالايي( 7 ) مي برد تا يك روز سرد را تا عصر اسكي كنند كه حدودأ براي هر نفر سي هزار تومان هزينه دارد سپري كنند0
با رسيدن به ايستگاه 7 تله كابين از كنار ديوار كه رد مي شوي تلنبار زباله حالت را دگرگون مي سازد، بيش به حال آنها كه اين همه هزينه مي كنند بدون اينكه فرهنگ اين را داشته باشند كه دارند چه به روز اين محيط مي آورند اي واي بر ما.

با قدري استراحت آخرين شيب را هم بالا مي كشيم و حوالي ساعت ده به توچال مي رسيم، با دو جان پناه فلزي و سنگي كه يادگار به جا مانده از سال 43 مي باشد كه با همت گروه هاي كارگري ساخته شده و هر بار براي كارگراني كه قدم بر اين بلندا مي گذارند به نوعي آرامش و تجديد خاطره به همراه دارد انگار به خانه خود رسيدن .
به ياد و نام روح بلند از دست رفتگان كوهستان خصوصأ دوستان از دست رفته چند سال اخير زنده يادان مقبل هنر پژو (بوكان)كه امروز مصادف است با چهلمين روز پروازش و ابوالفضل زماني (زنجان)كه بهمن ايگل او را به كام خود كشيد و پيش كسوت محمد پور (تهران)درود مي فرستيم.
تعدادي عكس به يادگار گرفته شده بدين ترتيب به پايان اردوي فشرده از سري برنامه هاي هيات كوهنوردي كارگران كشور مي رسيم. در پايان برنامه توضيحاتي در خصوص برنامه هاي آتي، نحو تمرينات، تغذيه و لوازم مناسب تذكر داده مي شود.

نفرات اعزامي از زنجان
1- حسن نجاريان
2- مهدي سلطاني
3- هادي سلطاني
هيات كوهنوردي كارگران استان زنجان
دي 1386
انتظار زیباست!
زیباست تک تک روز ها را سپری کردن به امید روز برنامه از حدود دو ماه پیش منتظر برنامه بودم.آمادگی لازم را کسب کرده بودم و با تمام وجود به لحظه شماری می پرداختم که هر چه زود تر روز سفر فرا رسد.
بالاخره به آرزوی خود رسیدم.شب قبل از شروع برنامه از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. خوشحال از این که باز هم یک سال دیگر می توانم در کنار دوستان و هم گروهیان باشم. خوشحال از این بودم که یکبار دیگر طبیعت مرا به آغوش خود فرا خوانده و خوشحال از این که می توانم دو سه روزی از این دنیا به عالمی دیگر بروم.
روز اوّل روزی بود بارانی و نه چندان خالی از زیبایی.از همان ابتدای برنامه شنل ها را به تن
کردیم و کوه نوردی در هوای بارانی را با تمام مشکلات آغاز کردیم.
هم گروهی های ما دوستان عزیزی از شهرهای تهران،اراک،نقده،نهاوند، اروميه، زنجان و... بودند.همگی در کنار هم لذت می بردیم.
بعد از چند ساعت کوه نوردی در مکان مناسب چادرهای خود را بر پا کردیم،درحالی که هنوز باران می بارید. روز سختی را پشت سر گذاشته بودیم.خیس و نمناک بودیم.
بعد از مدتی آتش روشن کردیم و فرصت کمی برای خشک کردن خود یافتیم.خوش بختانه نیمه های شب باد خوبی شروع به وزیدن کرد و وسایل ما کاملاَ خشک شد،آسمان صاف و بی ابر شد و ستارگان نمایان شدند.آسمان آن شب بسیار زیبا بود.
صبح منظره ای می دیدیم که برایمان قابل باور نبود.گویی در عالم رویا بودیم.ما بالای مه بودیم و خورشید تازه طلوع کرده بود.واقعا زیبا بود.
راه افتادیم و به گروه پیوستیم. بعد از مدتی راه پیمایی در در فضای رؤیایی جنگل با مه،ابر و آفتاب در جای مناسبی ایستادیم و از وجود چشمه با آبی گوارا ،جایی برای چادر زدن و... بهره مند بودیم.چادرها را بر پا کردیم و به کارهای خود رسیدگی کردیم.احساس خستگی نمی کردم و مشکلی نداشتم.به یاد حرف های پدرم در ماه قبل افتادم.او در جواب به غرولندهای من از تمرین های سخت به من می گفت که برای راحت بودن در برنامه باید از قبل تمرین کافی داشته باشم.
شب همگی در کنار آتش بودی.شعر می خواندیم،صحبت می کردیم و در کنار آتش به همه خوش می گشت. صبح آن روز هم بسیار زیبا بود.خورشید از پشت کوه ها بیرون آمده بود و پرتوهای زند گی بخش خود را در همه جا می پراکند.به راستی که زیبا بود.
برای ما جنگل در کوه جلوه ای بسیار ویژه است زیرا ما در تهران و اغلب نواحی کوه هایی
خشک داریم که اغلب در دره ها درخت می روید .با این حال طبیعت کوه هیچ گاه خالی از زیبایی نیست.
در این برنامه ما خیلی خوش اقبال بودیم زیرا هم باران،هم مه و هم آفتاب را دیدیم.شاید اگر یکی از آن ها پیوسته در هر سه روز با ما بود باعث یکنواختی برنامه می شد.
این پدیده ها یا از شانس خوب ما بود و یا از زیرکی سرپرست گروه در انتخاب زمان برنامه
ولی هر چه که بود در این در روز زیبایی هایی را دیدیم که شاید در ده برنامه کوه نوردی نتوان آن ها را دید و تجربه کرد.
تاریخ برنامه:2 الي5/8/87 سلیمانی مهر نوش

